تبیین جامعه‌شناختی اثر نقش‌های جنسیتی بر افسردگی باتأکیدبر مفهوم خودخاموشی

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسندگان

1 هیات علمی

2 دانشجو

چکیده

اختلالات روانی ازجمله افسردگی، موضوع مطالعة رویکردهای مختلف نظیر روان­پزشکی، روان­شناسی، روانکاوی، همه‌گیرشناسی و نیز جامعه‌شناسی هستند. رویکردهای جامعه‏شناختی با اصل قراردادن عوامل بیرونی، اثرات ساختارهای اجتماعی و الگوهای تعاملات اجتماعی را بر اختلالات روانی مطالعه می­کنند. در مقالة حاضر، رویکردهای جامعه‌شناختی از تفاوت­های جنسیتی در شکل­­گیری و تشدید افسردگی در میان زنان و مردان را ارزیابی می‌شود. پژوهش حاضر برای دستیابی به اهداف بالا، مطالعه­ای بنیادین است که با روش توصیفی و تحلیلی انجام شده است و در این راستا از روش گردآوری اطلاعات کتابخانه­ای، اسنادی استفاده شده است. یافته­های حاصل از مطالعات اسنادی نشان می‌دهد زنان و مردان، واکنش‌های عاطفی و رفتاری متفاوتی نسبت به فشارهای اجتماعی نشان می‌دهند؛ یعنی زنان به درون‌ریزی فشارهای روانی می‌پردازند و در نتیجه، میزان بالاتری از افسردگی را تجربه می‌کنند؛ درحالی‌که مردان با اجبار به برون‌ریزی این فشارها رفتارهایی نظیر سوءمصرف مواد انجام می‌دهند و به اختلالات روانی مبتلا می‌شوند. مطابق الگوی نظری به کار گرفته شدة مرکب از سه نظریة نقش، قدرت و جنسیت و خودخاموشی، وقوع خودخاموشیِ آموخته‌شده در فرایند جامعه‌پذیری و مبتنی بر کلیشه­های نقش جنسیتی دربارة هر جنس، تسهیل در بروز یا تشدید اختلالات روانی خاصِ هر جنس را موجب می‌شود؛ ازاین‌رو، «فرایند بازتعریف کلیشه‌های نقش جنسیتی و تعدیل سازوکار خودخاموشی، یک راهبرد اجتماعی - فرهنگی کلان مقیاس برای کاهش اختلالات روانی» محسوب می‌شود.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Sociological Study of the Effects of Gender Roles on Depression via Self Silencing

نویسندگان [English]

  • mohamad esmaieel riyahi 1
  • zeynab mahmudabadi 2
1 مازندران
چکیده [English]

Introduction:
Today Psychological disorders such as depression are considered to be one of the outcomes of urban life. Depressive disorders were the second leading cause of years lived with disability(YLDs) in 2010. Major depressive disorder (MDD) accounted for 8.2% (5.9%–10.8%) of global YLDs and dysthymia for 1.4% (0.9%–2.0%). Depressive disorders were a leading cause of disability adjusted life years(DALYs) even though no mortality was attributed to them as the underlying cause. MDD accounted for 2.5% (1.9%–3.2%) of global DALYs and dysthymia for 0.5% (0.3%–0.6%)(Ferrari,2010). The World Health Organization estimates that depressive and anxiety disorders lead the list of mental illnesses across the globe and these disorders are responsible for approximately 25% of all visits to health care centers around the world. According to one study, it is estimated that 121 million people are suffering from depression )Lembert, 2006:498).
 Psychological disorders such as depression have been studied in different disciplines as various as psychiatry, psychology, psychoanalysis, epidemiology, and sociology. The sociological perspective, through emphasis on external factors, studies the effects of social structures and pattern of relationships on social disorders. For example, by concentrating on external factors, sociological approaches study the effects of social structures like gender on mental disorders.
The self-silencing model suggests that cognitive schemas about how to create and maintain safe, intimate relationships lead women to silence certain feelings, thoughts, and actions. It contributes to a fall in self-esteem and feelings of “loss of self' ' as a woman experiences, over time, the self-negation required to bring herself into line with schemas directing feminine social behavior (jack,1992: 98). Four rationally derived subscales measure the relational schemas central to self silencing, and each is understood as an interrelated component of the overall construct. The subscales are considered to reflect both phenomenological and behavioral aspects of self silencing:
1) Externalized self-perception, which assesses schemas regarding standards for self-judgment and includes the extent to which a person judges the self through external standards.2) Care as self-sacrifice, which measures the extent to which relationships are secured by putting the needs of others ahead of the needs of the self.3) Silencing the self, which assesses the tendency to inhibit self-expression and action in order to secure relationships and to avoid retaliation, possible loss, and conflict.4) Divided self, which measures the extent to which a person feels a division between an outer “false” self and an inner “true” self, resulting from hiding certain feelings and thoughts in an important relationship (Jack, 2010:6)
For women, gender roles provide a social context encouraging self-silencing. These roles indicate that relationship maintenance is paramount to one’s own needs and that women are to be deferential to others. Women’s self-silencing becomes internally directed when they use an external standard to determine whether they should speak and when they believe that speaking one’s voice threatens relationships they believe they are responsible for maintaining (Swim,2010:494).
The present article examines sociological approaches towards gender differences and self-silencing in formation and intensification of depression in the family. In fact, the main question is how and through what mechanisms, “gender roles”, which are affected by the socio-cultural structures defined as appropriate behavior for men and women in every society, will trigger and intensify different levels of depression between the two genders?
Materials and Methods: documentary method has been applied. By considering sociological approaches related to depression, the present study aims to explain gender differences regarding depression
Discussion of Results and Conclusions: Based on the documentary findings, men and women have different psychological and emotional reactions toward social stress; that is to say women internalize psychological stresses and therefore experience higher levels of depression, whereas men are forced to externalize stress and hence are more subject to drug abuse and mental disorders.
According to the theoretical model, which includes role, power, gender, and self-silencing, the emergence of learned self-silencing, with gender-role-stereotypes based on socialization, brings about or intensifies psychological, gender specific disorders. As a result, “redefinition of gender role stereotypes and modification of self-silencing mechanisms could be considered as a macro sociocultural strategy in reduction of psychological disorders.”

کلیدواژه‌ها [English]

  • Sociology of Psychological Disorders
  • Gender Roles
  • depression
  • Role Theory
  • Self-silencing

مقدمه و بیان مسأله

افسردگی یکی از علل اصلی ناتوان­سازی افراد و جوامع است. براساس گزارش­های سازمان جهانی بهداشت، در سال 2010، افسردگی، دومین عاملی است که به افزایش سال­های عمر از دست رفته به واسطة (یا زیسته با) ناتوانایی ناشی از بیماری­ها و صدمات[1] منجر شده است؛ به‌طوری‌که افسردگی اساسی[2] حدود 2/8% از بار بیماری­های ناتوان­کننده را به خود اختصاص داده است (Ferrari et al., 2013). گزارش­ها نشان می­دهند اختلالات افسردگی و اضطرابی از رایج­ترین بیماری روانی در دنیا هستند. 25% افراد مراجعه‌کننده به مراکز بهداشتی در جهان از افسردگی و اضطراب رنج می‌برند و نکته مهم این است که افسردگی روز به ­روز در دنیا درحال افزایش است (Lamber, 2006: 498).

 تفاوت در میزان و نوع افسردگی در زنان و مردان، همواره موضوعی چالش­‌برانگیز بوده است؛ زیرا درزمینة شیوع افسردگی براساس جنسیت، تناقضات بسیاری در نتایج پژوهش‌ها دیده می­شود. نتیجة برخی مقالات نشان می­دهد افسردگی در زنان بیشتر از مردان است (حسینی، 1390؛ خمسه، 1386 و Angst, 2002). برخی دیگر نشان می‌دهند افسردگی در مردان بیشتر از زنان است (اسلامی، 1381) و برخی نیز تفاوت معناداری بین افسردگی زنان و مردان مشاهده نکرده‏اند (Grant, 2002).

فرض مقالة حاضر این است که دلیل وجود چنین تناقضاتی، تسلط رویکرد زیستی و پزشکی در مطالعة اختلالات روانی است. علم روان­پزشکی، به‌عنوان رشتة مسلط در این زمینه، اختلال روانی را تأثیرگرفته از فیزیولوژیک و شیمی بدن می‏داند(Aneshense & Phelan, 2006: 6)؛ اما مسئله این است که تسلط رویکرد روان­پزشکی از سه طریق به تناقضات در نتایج پژوهش‌های افسردگی منجر می­شود. در واقع تسلط روان‏پزشکی، سه ایراد عمده­ در پژوهش­های افسردگی به‌خصوص در پژوهش‌های اجتماعی حیطة افسردگی و جنسیت ایجاد می­کند:

 در وهلة اول، دیدگاه زیستی در رابطه با جنسیت که دیدگاه مرکزی رویکرد پزشکی است، درزمینة پژوهش‌های اجتماعی وارد شده است. این امر به‌صورتی است که جنسیت، متغیری فرهنگی و طیفی از «زن‌بودگی» و «مردبودگی»، به زن و مرد بیولوژیک تقلیل داده شده است. جنسیت به‌عنوان متغیری اجتماعی در پژوهش‌ها محو شده است. بیشتر پژوهشگران، یک گروه از زنان را انتخاب کرده­اند و برای توضیح علت افسردگی آنان، متغیر اجتماعی سوم را لحاظ کرده‌اند که شامل نژاد (Lafontant, 2007)، پایگاه اقتصادی و اجتماعی (Roxburg, 2009)، محیط خانواده (Lian, 2013)، مهاجرت (Morrison, 2008)، سن (Mirowsky, 1996)، تعدد نقش (Tan, 2001)، بیوه‌گی (Umberson et al., 1992)، وضعیت تأهل و معنای نقش (Simon, 1995)، حمایت اجتماعی (محمدی، 2011)، والدگری (Carlson, 2011)، فقر (Bell, 2003) و سایر موارد است.

در وهلة دوم، در برخی از پژوهش‌ها که توجه کمی به نقش­های جنسیتی شده است، ابتدا این پیش فرض پذیرفته شده که افسردگی، بیماری زنانه است و سپس پژوهش‌ها به دنبال تببین چرایی این موضوع رفته­اند (Nolen-Hoeksema, 2003; Chew, 2007; Brown, 2000; Caputo, 2013; Stoppared, 2010; Blee, 1985؛ مژده، 1392؛ کریمی، 1389 و زارع پور، 1391). گویی فقط «زنان» هستند که قربانیان نقش­های جنسیتی­اند و مردان به‌عنوان واضعان و مدافعان نظام مردسالاری باید سرزنش ­و مورد هجوم واقع شوند؛ اما ایدئولوژی­های پدرسالارانه مردانگی برای مردان و زنان به یک اندازه خطرناک و مخاطره­آمیز است (وایت، 1391: 214). این امر در صورتی است که براساس برخی از مطالعات انجام‌شده، نظام مردسالاری سلامت روان مردان را نیز به خطر می­اندازد؛ زیرا این نظام، تصویر اسطوره‌ای از مرد می­سازد و مردان برای خدشه‌دارنشدن این تصویر باید هزینه‌های روانی زیادی بپردازند (هولمز، 1387: 125).

 سوم اینکه در پژوهش‌های انجام‌شده، سازوکار اثرگذاری نقش­های جنسیتی بر افسردگی غایب است و معمولاً شرایط نابه­سامان زندگی نظیر فقر، بیوه‌گی، تعدد نقش، فقدان حمایت اجتماعی و ... در تبیین افسردگی زنان نقش محوری داشته­اند؛ اما نکته این است که صرفاً شرایط نامساعد و سختی که زنان با آن مواجه می­شوند به افسردگی منجر نمی‌شود. آلی[3]، با تعدادی از زنان در شمال آمریکا مصاحبه کرده است که در شرایط ناگواری مانند تهی‌دستی، ناامنی و ... بوده­اند. او دریافت این زنان میزان افسردگی بالایی نداشته­اند؛ زیرا در آن منطقه، زنان، خودابرازی بالایی داشتند و خودخاموشی برای یک زن در آن فرهنگ خاص ارزش تلقی نشده است ( Jack & Ali,  2010: 4). در واقع، صرفاً شرایط ناگوار به افسردگی منجر نمی­شود؛ بلکه نبود امکان اعتراض به شرایط و بروز خود به افسردگی منجر می­شود (کوکرین، 1376: 54-55).

مقالة حاضر برای رفع سه مشکل بیان شده است و تببین تناقضات حاصل از نتایج پژوهش­های حیطة افسردگی و جنسیت، سعی دارد اثرات نقش­های جنسیتی بر میزان افسردگی زنان و مردان را به‌طور هم­زمان براساس فهم جامعه‌شناختی با رویکردی تطبیقی مطالعه کند. فرض بنیادین مقالة حاضر این است که صرفاً زن یا مردبودن به مبتلاشدن یا نشدن به اختلالات روانی ازجمله افسردگی منجر نمی­شود؛ بلکه به میزانی که فرد نقش جنسیتی را درونی کرده است و به بیان دیگر به میزان زن‌بودگی[4] و مردبودگی[5]، احتمال مبتلاشدن او به اختلال روانی پیش­بینی می‌شود. منطق این پیش­بینی این است افرادی که در طیف نقش­های جنسیتی از دو حد مردانگی و زنانگی طیف دورترند و به حد وسط طیف نزدیکترند یا به‌عبارتی زنانگی و مردانگی توأمان دارند، از ابتلا به افسردگی، بیشتر در امان­ هستند؛ زیرا ترکیب نقش­های زنانه و مردانه، در مقابل افسردگی، از افراد حمایت می­کند. این پیش­بینی نظری براساس الگوی پیشنهادی ساخته‌شده از ترکیب سه نظریة «خودخاموشی، نقش و قدرت و جنسیت» صورت می­گیرد.

در واقع سؤال اصلی مقاله این است که «نقش­های جنسیتی» متأثر از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی که تعریف‌کنندة رفتارهای مناسب مردان و زنان در هر جامعه‌ای هستند، چگونه و با چه سازوکاری به آغاز یا تشدید میزان‌های متفاوتی از افسردگی در بین دو جنس منجر می‌شوند. در مسیر آزمون این فرض که نقش­های جنسیتی درونی‌شده به افسردگی منجر می‌شود، پاسخ‌گویی به این پرسش ‌اهمیتی اساسی می­یابد که این اثرگذاری با چه سازوکاری اتفاق می‌افتد. برای پاسخ‌دادن به این پرسش مهم، متغیر کلیدی و شاید ناشناخته­ای به نام «خودخاموشی[6]» در نظر گرفته شده است. گفتنی است منظور از نقش­ها و کلیشه­های جنسیتی که با اختلالات روانی ارتباط مستقیم دارند، آن دسته از کلیشه‌های جنسیتی منفی و ناکارآمدی است که در جامعه به زنان و مردان نسبت داده می­شوند و به ضعف یا درماندگی فرد در برابر مسائل و مشکلات منجر می‌شوند؛ بنابراین در این مقاله، منظور از کلیشه­های جنسیتی، کلیشه­های جنسیتی منفی مختص هر دو جنس است.

 

روش

مقاله حاضر به‌منظور تبیین تفاوت­های جنسیتی در افسردگی، ‌ توضیحی جامعه‌شناختی دربارة اختلالات روانی با معرفی متغیر «خود خاموشی» ارائه می­دهد. همچنین یک الگوی نظری تلفیقی محقق‌ساخته براساس تبیین جامعه­‌شناختی از تفاوت‏های جنسیتی در افسردگی در این مقاله معرفی می‌شود. درواقع پژوهش حاضر، مطالعه­ای بنیادین است که با روش توصیفی و تحلیلی انجام شده است و در این راستا روش گردآوری اطلاعات کتابخانه­ای، اسنادی بوده است.

 

یافته­ها

الف) رویکردهای مرتبط با اختلالات روانی

در دوران مدرن، فرایند ارزیابی و تشخیص اختلالات روانی در بستر درمانی - بالینی، ابتدا کار روان‌پزشکان بوده است؛ اما رویکرد بین رشته­ای[7]­ به افزایش علاقه‌مندی به مطالعة سلامت و بیماری روان در بسیاری از رشته‌های دیگر منجر شده است. شکل 1، چهار رشتة اصلی و مادر را نشان می‌دهد که از منظر حیطه‌هایی دغدغه‌مند هستند که در مطالعة مفهوم‌سازی سلامت و بیماری روان به آن می‌پردازند ( Switzer et al., 2006: 82).

 

 
   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شکل1- رشته­های اصلی مطالعات اختلالات روانی

منبع: Switzer et al., 2006: 82

 

رویکردهای روان‌شناسی و روان‌پزشکی فردگرایانه هستند و علل و درمان اختلالات روانی را در فرد مبتلا به اختلال جستجو می­کنند. این نظریه­ها مجزابودن جسم و ذهن را می‌پذیرند و استدلال می­کنند ذهن طی مراحلی رشد و توسعه می‏یابد و اختلال ذهنی براساس اختلالات در رشد مشخص می‌شود که از رویدادهای تکان­دهندة دوران کودکی یا از سایر اختلالات در طی مراحل رشد نشئت می­گیرند (تاسیگ و همکاران، 1386: 349). رویکردهای روان­شناسی ­و روان­پزشکی، فردگرایانه و در جستجوی علل بروز اختلالات روانی و درمان آنها در جسم و روان فرد هستند؛ درحالی‌که جامعه‌شناسی و همه‌گیرشناسی[8] هنگام مطالعة مباحث سلامت روان بر ویژگی‌های بیرونی افراد یعنی محیط های اجتماعی و طبیعی متمرکز هستند.

وجه تمایز سنت جامعه­شناختی و روان‌شناختی، مطالعة سلامت روان، تلاش جامعه‌شناسان برای کشف الگوهای اجتماعی تولید و توزیع سلامت و بیماری روانی است (ریاحی و رهبری، 1393: 53). براساس این رویکرد، اختلالات روانی از اثرات متقابل و هم‌زمان ساختارها و کنش­های متقابل اجتماعی تأثیر گرفته است.

 

 جدول 1- رویکردهای نظری در تبیین جامعه‌شناختی

اختلالات روانی*

     بعد دوم

ماهیت نشانه‌ها

(وابستگی یا استقلال نشانه‌های اختلالات روانی از بافت فرهنگی و تاریخی جامعه)

 

مستقل از فرهنگ

 

وابسته به فرهنگ

 

بعد اول

هدف یا موضوع تبیین (چگونگی تولید اختلالات روانی و نحوة واکنش در برابر آن)

چگونگی تولید اختلالات روانی (با محوریت فرد مبتلا به نشانه‌های اختلال)

سبب‌شناختی

 

روان‌شناسی جامعه‌شناختی

 

نحوة واکنش اجتماعی (با محوریت پاسخ‌دهندگان به شخص دارای اختلال)

پاسخ اجتماعی

 

برساختگی اجتماعی

 

* (اقتباس ازHorwitz, 2006: 58)

 

مطالعات علیت اجتماعی و پاسخ اجتماعی، نشانه­های اختلالات روانی را نشانه­هایی مستقل از فرهنگ بررسی می‏کند؛ در صورتی که هدف اصلی از توضیحات روان­شناسی جامعه­شناختی و برساخت­گرایی اجتماعی، درک این مسئله است که علائم و نشانه‌های اختلالات روانی، حاصل بافت اجتماعی بوده و به‌عنوان یک برساخته اجتماعی به‌طور فرهنگی ساخته شده‌اند (Horwitz, 2006: 58).

 

ب)رویکردهای جامعه­شناسی در رابطة بین جنسیت و افسردگی

برای تببین جامعه­شناسی افسردگی با در نظر گرفتن متغیر جنسیت به‌طور کلی سه دیدگاه وجود دارد:

-          دیدگاه علیت اجتماعی[9]: این دیدگاه این سؤال را مطرح می­کند که آیا جامعه و عوامل اجتماعی، علت زیادتربودن افسردگی در میان زنان است. این عوامل کدامند.

-     دیدگاه ساختگی و مصنوع[10]: این دیدگاه این چالش را مطرح می­کند که آیا میزان زیادتربودن افسردگی در میان زنان واقعی است و ابزارهای اندازه­گیری این اختلالات بی‌طرف و علمی هستند.

-          دیدگاه برچسب اجتماعی: آیا زنان بیشتر از مردان، برچسبِ داشتن افسردگی می­خورند.

 

دیدگاه علیت اجتماعی

نظریه‌پردازان دیدگاه علیت اجتماعی معتقدند بیماری روانی، ریشه در تجربیات زندگی زنان دارد. ­آنها بر رابطة بین استرس زندگی زنان و اختلالات روانی تمرکز می­کنند. گو[11] (1984) استدلال می­کند نتایج و عوارض نوع و مقدار خاص استرسی که زنان در زندگی تجربه­ می‌کنند، اختلال روانی است (Rogers & Pilgrim, 2005: 64). نظریه‌های متفاوتی در پاسخ به این سؤال مطرح شده است که منشأ استرس­های زنان چیست. در ادامه رویکرد جامعه­شناسی احساسات، نظریه‌های انتظارات موقعیتی، طرح­واره­های جنسیتی، نقش­های جنسیتی، جامعه­پذیری جنسیتی و «نظریة قدرت، جنسیت و احساسات» مرور می­شوند.

 

جامعه­شناسی عواطف

جامعه‌شناسی عواطف[12]، «احساس را امری فرهنگی و اجتماعی در نظر می­گیرد و بر این اساس است که الگوهای فرهنگی به‏گونه­ای بر مردم یک جامعه تأثیر می‏گذارند که آنها بیشتر روی احساسات خود کار کنند تا آن دسته از احساسات را در خود بپرورانند که تصور می‌کنند باید در جامعه بروز دهند (ربانی خوراسگانی و کیانپور، 1388: 39). جامعه­شناسی عواطف، دو فرضیة جهان‌ شمول اما متمایز را شامل می‌شود که از منظر رابطة بین فرهنگ و تفاوت‌های جنسیتی در عواطف می‌توان آن را به کار بست. ابتدا، فرهنگ تقسیم کار براساس جنسیت و ایدئولوژی­های مربوط به نقش جنسیتی بر تجارب و ابراز عواطف دو جنس تأثیر می‌گذارد و عناصر مهم در شکل­گیری مردانگی و زنانگی هستند (Alexander & Wood, 2000: 192). تبیین دوم برای تفاوت­های جنسیتی در آسیب‌شناسی آن است که زنان و مردان با عواطف و مشکلات عاطفی به شیوه­های متفاوت مقابله می­کنند. یکی از کلیشه­ها یا تصورات قالبی جنسیتی شایع آن است که زنان عاطفی­تر هستند و در نتیجه، آسیب­پذیری عاطفی آنها بیشتر از مردان است (گولومبوگ، 1393: 226).

 

نظریة انتظارات موقعیتی

نظریة انتظارات موقعیتی[13] با این فرض آغاز می‌کند که باورهای مبتنی بر جایگاه افراد، مانند کلیشه‌ها و هنجارها، باورهای فرهنگی هستند که رابطة موقعیتی بین یک گروه اجتماعی با گروه‌های دیگر را در جامعه نشان می‌دهند. نکتة مهم این است که باورهای مبتنی بر موقعیت به کلیشه‌ها شبیه‌اند؛ اما با آنها یکی نیستند؛ زیرا کلیشه‌های گروه‌های مختلف با هم متفاوت­اند؛ اما همة آنها محتوای موقعیتی مرکزی را شامل هستند که جایگاه یا ارزش گروه را در مقایسه با گروه یا گروه‌های دیگر نشان می‌دهند (Shields et al., 2006: 65).

انتظارات موقعیتی از عواطف مبتنی بر جنسیت از دو راه، سلامت روان زنان را تهدید می‌کند. از یکسو، هم­نوایی با این انتظارات، زنان را به موجوداتی وابسته و منفعل تبدیل می­کند که همین امر، نشانه­های بیماری­های روانی و افسردگی تعریف شده است و از سوی دیگر، تخطی از این انتظارات نیز برچسب بیماری روانی را با خود همراه خواهد داشت. همچنین، مردان نیز باید برای هم‌نوایی با این انتظارات، عواطف خود را به شدت کنترل کنند.

 

نظریة­ طرح­واره­های جنسیتی

تقریباً تمام نظریه­های حوزة جامعه­شناسی جنسیت هم‌نظرند که افراد، زنانگی و مردانگی را در جامعه می­آموزند؛ اما فارغ از اینکه فرد این نقش­ها را از کجا می­آموزد، ساندرا بم این سؤال را مطرح می­کند که فرد دقیقاً چه چیزی را می‌آموزد. او در پاسخ به این سؤال، نظریة طرح‏واره­های جنسیتی را در سال 1981 ارائه کرد. به نظر او تفاوت بین زن و مرد از عناصر اساسی سازماندهی‌شده در هر فرهنگ است. از نظر او ساختار اجتماعی به شکل‏گیری نقش­های جنسیتی و طرحواره­های ذهنی منجر می­شود (Bem, 1981: 354-355).

در اثر طرحواره­های جنسیتی، زنان، بیشتر به‌جای ابراز آشکار هیجان به فکر نگهداشت روابط صمیمانة خود با دیگران هستند؛ اما همین سرکوب هیجانات و خشم به افسردگی منجر می­شود. در واقع زنان با رعایت طرحواره­های جنسیتی، درون چرخة افسردگی­ساز می‏افتند؛ دورن‌ریزی، علائم افسرده­ساز، اعتقاد به مضربودن واکنش­های هیجانی و در نتیجه، بیگانگی بیشتر فرد با خویش در نهایت به افسردگی منجر می­شود (آبوت و والاس،1380: 180). تفاوت­های جنسیتی به درونی‌سازی اختلالات در زنان (افسردگی و اضطراب) و بیرونی‏سازی اختلالات در مردان (پرخاشگری و رفتارهای ضداجتماعی) منجر می‌شود (Rosenfield, 2006: 216). طرحواره­های جنسیتی، سلامت روان مردان را نیز تهدید می‌کند؛ زیرا با تأثیر از این طرحواره­ها، مردان، بیشتر احساساتشان را کنترل می‌کنند؛ پدیده‌ای که به آن «عاطفة محدودشده» می‌گویند. به همین دلیل، گاهی سوءمصرف مواد و اعتیاد به الکل، نسخة مردانة افسردگی دانسته می­شود.

گفتنی است گویا افسردگی نوعی طغیان در برابر نقش­های جنسیتی است و بیماری، نظم­های طرح­واره­ها را در هم می‌شکند. نتایج پژوهش‌ها نشان می­دهد زنان افسرده، پرخاش‌های فیزیکی بیشتری در مقایسه با زنان غیرافسرده نشان می‌دادند و مردان افسرده نسبت به مردان غیرافسرده، پرخاشگری کمتری نشان می‌دادند (Knox et al., 2003: 226). همچنین، مطالعات نشان می­دهند افسردگی به‌عنوان پیامدی از مردانگی تحقق‌یافته و تحقق‌نیافته دیده می‌شود. مردانگی تحقق‌یافته، خشمناک و رقابت‌پذیر است و مردانگی تحقق‌نیافته نیز ارزیابی بی­ارزشی خود را در‏‏ پی دارد که نتیجة هر دو، پریشانی روانی است (Valkonen1 & Hanninen, 2012: 1). هرچه میزان زنانگی بیشتر باشد که مردان با آن اجتماعی می­شوند، میزان بالاتری از آگاهی و دغدغه دربارة جریان‌های سازگار با سلامتی درآنها ایجاد می‏شود. گفتنی است زنانگی بیشتر، فقط در مردان به رفتارهای محافظت از سلامت منجر می­شود و این امر در زنانی صدق نمی­کند که زنانگی بیشتری دارند (Kaplan & Marks, 1995)؛ در واقع ترکیب نقش­های جنسیتی است که به سلامتی منجر می­شود.

 

نظریة نقش­های جنسیتی

«نظریة نقش، تأکید می‌کند نابرابری‌های سلامتی در دو جنس، محصول جایگاه‌های اجتماعی متفاوت زنان و مردان است. بر این اساس، تفاوت و نابرابری در توزیع جایگاه‌های اجتماعی بین زنان و مردان به شکل‌گیری سبک های ‌زندگی متفاوت‌ بین آنان منجر شده است و بر فراوانی و سطوح عوامل تنش‌زای مزمن و رویدادهای زندگی نیز تأثیر می‌گذارد» (Eagly et al., 2004). اهمیت تأثیرات نیرومند نقش­های جنسیتی بر بهداشت روانی به اندازة اهمیت اثرات مستقیم تبعیض­های جنسی هستند؛ زیرا نقش­های جنسیتی زیرساخت این نابرابری­های ساختاری می­شوند و زنانی که در بسیاری از زمینه­ها تعاریف سنتی نقش جنسی را می­پذیرند، برای تأثیرگذاری بر محیط و کنترل زندگی، ظرفیت پایین خواهند داشت که این امر به افسردگی منجر می‏شود (کوکرین، 1376: 54-55).

 

نظریة جامعه­پذیر جنسیتی

رویکرد جامعه‌پذیری جنسیتی استدلال می­کند دیدگاه‌های اجتماعی و فرهنگی در باب مردانگی و زنانگی در فعالیت‌های اجتماعی‌شدن کودکان درونی می­شود. در فرایند جامعه­پذیری جنسیتی، نقش گروه­های هم‌سالان، والدین و ارزش­های اجتماعی سازوکارهایی اصلی هستند که با آن، رفتارهای کلیشه­ای مربوط به نقش‌های جنسیتی تعریف و نهادینه می‏شوند. کودکان در گروه‌های هم‌سالان با فرایندهایی مانند پذیرفته‌شدن و محبوبیت اجتماعی یا در عوض، ردشدن و آزار و اذیت با نمایش نقش‌ها هم‌ساز می‌شوند و همچنین آنها را تشدید می‌کنند (Brody, 2000: 26-27).

 

نظریة قدرت، جایگاه و احساسات

نظریة قدرت به فرایند تبدیل‌شدن ارتباط بین جنسیت و احساسات به عاملی برای تحول اجتماعی یا حفظ وضعیت موجود می‏پردازد. در واقع چگونگی به کار گرفته شدن احساسات جنسیتی است که ساختارهای نهادی نابرابری جنسیتی را ایجاد می­کند. به‌عبارتی، ابراز احساس به مثابة اعمال قدرت تلقی می­شود. از دید نظریة قدرت و جایگاه، دو بعد قدرت و جایگاه در تعیین نوع رفتار و روابط اجتماعی کنشگران دخیل است. روابط اجتماعی، روابط «قدرت- جایگاه» هستند؛ یعنی بازیگرانی که در یک مکان در مقابل هم جایگاه ویژه‌ای دارند از خلال ابعاد قدرت- جایگاه تعریف می‌شوند (Kemper, 2006: 97).

قدرت: در رابطه‌ای که فرد حس کند قدرتش کافی نیست، احساس «قدرت نامناسب خود» بروز می­کند که با احساسی از ترس یا اضطراب همراه است. فرد، دغدغه دارد که نتواند جلوی دیگری را در اعمال زور برای واداشتن او به انجام کاری بگیرد که دوست ندارد. «قدرت بیش از اندازه دیگری» پدیدآورندة احساس ترس و اضطراب است. از سوی دیگر «قدرت بیش از اندازه خود» درزمانی‌ به وجود می‏آید که فرد حس می‌کند قدرت فردی بیش از اندازه­ای دارد و با احساس گناه همراه است؛ مانند احساسات ناخوشایند پشیمانی و ندامت و این حس که فرد کار بدی انجام داده یا به دیگری با اعمال شیوه‌های زورگویانه ستم کرده باشد (Kemper, 2006: 98).

 جایگاه: هنگامی‌که کسی معتقد است جایگاه مناسبی از طرف دیگران دریافت نمی‌کند، احساس مفروض، ترکیبی پیچیده از ناراحتی، افسردگی و خشم است. دربارة خشم، تمرکز فرد بر ناعادلانه‌بودن محرومیت و حماقت و بداندیشی دیگران است که او را از جایگاه حقش محروم کرده­اند (Kemper, 2006: 100). در نتیجة همین تلفیق جایگاه و قدرت «کلیشه‌های احساس - جنسیت» زنان را بیشتر از مردان ابرازکنندة احساسات می‌دانند (Fischer & Manstead, 2000)؛ زیرا بروز خشم به مردانگی مرد غربی بیشتر منتسب است تا زنانگی. ابراز خشم مردان ممکن است میزان موقعیتی را افزایش دهد که دریافت می‌کنند؛ بنابراین، شیلدز (2002) معتقد است احتمالاً تفاوت‌های جنسیتی در تجربة خشم از تفاوت در عناوین درک‌شده‌ برمی‌خیزد (Shields, 2006: 73).

 

جنسیت و قدرت

«نظریة جنسیت و قدرت، رویکردی برای واسازی[14] قدرت مردانه پیشنهاد می‌کند. روابط جنسیتی در آن به‌عنوان ساختارهای اجتماعی و تاریخی خاص دیده می‌شوند. این نظریه تأکید می­کند ساختار اجتماعی زندگی و فعالیت‌های روزمره جدا نیستند. جنسیت و نقش‌های جنسیتی نیز به‌‌صورت اجتماعی ساخته می‌شوند؛ ازاین‌رو، نابرابری‌ها و تفاوت‌ها در قدرت در جامعه بر نقش‌های جنسیتی تأثیر می‌گذارند» (Chonody & Siebert, 2008: 342).

نظریة قدرت در ارتباط با تفکیک‌های اجتماعی، ابعاد خویشتن، بیرونی و درونی‌سازی اختلالات براساس جنسیت است. تقسیم‌بندی‌های اجتماعی مبتنی بر عمومی در برابر خصوصی، منطق در برابر احساس، ذهن در برابر جسم با جنسیت پیوند خورده­اند و بر تجارب اجتماعی زنان و مردان از کودکی تا بلوغ احاطه دارند (Rosenfield, 2006: 220-221). روابط توزیع قدرت براساس جنسیت، طبق سه ساختار تفکیک جنسی کار، تفکیک جنسی قدرت و انرژی روانی[15] شکل می­گیرند که در تحلیل تجربة جنسیتی به‌کار می‌روند و یکدیگر را کامل می‌کنند.

تفکیک جنسی کار: یک بخش اقتصادی جنسیتی را شرح می‌دهد و بخشی از یک نظام بزرگ‌تر است که ساختار تولید، مصرف و توزیع را از منظر جنسیت تشکیل می‌دهد. این بخش، موقعیت‌های شغلی را محدود و برای فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی از جمله تبعیض بازارهای کار قیدوبند ایجاد می‌کند که «کار زنان» و تفاوت‌های دستمزد را به ‌وجود می‌آورد. همچنین، زنان نسبت به مردان درآمد کمتری دارند. به همین دلیل افسردگی در بین زنان بیشتر است؛ زیرا آنان در موقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی فرودست بیشتر یافت می‌شوند (Nolen Hoeksema, 2003)» ( Chonody & Siebert, 2008: 340).

تفکیک جنسی قدرت: به نبود توازن قدرت در نهادهایی اشاره دارد که یک گروه را به گروه دیگر ترجیح می‌دهند. بین مردانگی و اقتدار، پیوند محکمی به‌‌صورت اجتماعی بسته شده است. این پیوند با ممانعت از مشارکت زنان در رده‌های بالای کسب‌وکار، حکومت و دولت آنان را به حاشیه رانده و در مرتبة فرودست قرار داده است (Chonody & Siebert, 2008: 343). در نتیجة این تفکیک جنسیتی، قدرت و ارزش بیشتری به فعالیت‌های مردانه پیوند می‌خورد که نتیجة آن، بیشترشدن ارزش شخصیتی مردان، کنترل بیشتر زندگی توسط آنها و نیاز بیشتر دیگران به آنها است و در این تقسیم قدرت، زنان در جایگاه فرودست قرار دارند (Chonody & Siebert, 2008: 340)؛ اما احساسات تداعی‌کنندة فقدان قدرت آنهایی هستند که متضمن آسیب‌پذیری­ روانی بیشتری هستند و کمتر به جایگاه‌های بهره‌مند از قدرت مربوط می‌شوند؛ درحالی‌که احساس قدرتمندی، متضمن احساس تسلط است و به جایگاه و موقعیت‌های بهره‌مند از قدرت بالا و سلامت بیشتر مربوط می‌شود (Shields et al., 2006: 73; Fischer & Manstead, 2000 & Brody, 2000).

انرژی روانی: در اثر تقسیم کار و قدرت برحسب جنسیت، به نقش‌های سنتی زنان، ارزش اجتماعی پایین‌تری تعلق می‌گیرد و صفات انفعال و وابستگی، نشانه‌های متداول (هنجاری) زنانگی می‌شوند (Chonody & Siebert, 2008: 343)؛ اما گفتنی است هرچه افراد به احساسات و امیال دیگران بیشتر بپردازند، کمتر براساس تشخیص احساسی خودشان عمل می‌کنند. همچنین، ناتوانی در عمل‌کردن براساس منافع خود، افراد را مستعد احساس درماندگی و ناامیدی می‌کند که نشانة واکنش‌های همراه با افسردگی است (Rosenfield, 2006: 216).

 

رویکرد برساخت­گرایی

این رویکرد، استدلال می­کند میزان بالای افسردگی زنان در آمارها نشان‌دهندة کمتربودن افسردگی مردان در دنیای واقعی نیست؛ زیرا بیشتر آمارها براساس مراجعه به پزشکان است و زنان بیشتر از مردان علائم سلامت روانی خود را از طریق جستجوی کمک حرفه‌ای پیگیری‌ می­کنند. این امر تا اندازه­ای است که زنان تقریباً دو برابر مردان برای دریافت درمان روان‌پزشکی مراجعه می‌کنند (Rogers & Pilgrim, 2005: 69).

هستة مرکزی این رویکرد بدین‌صورت است که تعداد به ظاهر بالای زنان افسرده تبیین می‌کند زنان و مردان «اجتماعی می‌شوند» تا هیجانات خویش را به‌طور متفاوت تجربه و ابراز کنند. احتمال بیشتری می‏رود که زنان راجع به احساس خویش با پزشکان مشورت کنند؛ درحالی‌که بیشتر احتمال دارد مردان از مشورت اجتناب کنند؛ مگر به‌دلیل عوامل جسمی باشد (وایت، 1391: 193). مردان در واکنش به عوامل فشار نسبت به زنان بی‌خیال‌تر هستند و کمتر احساسشان را بیان می‌کنند. آنها بیشتر می‌کوشند مشکل را کنترل کنند، آن را بپذیرند، به موقعیت فکر نکنند و به راه‌حل‌های آن بیندیشند؛ اما زنان، بیشتر دعا می‌کنند، از خدمات اجتماعی کمک می‌گیرند و احساساتشان را بیان می‌کنند. در نتیجه، راهکارهای مواجه با فشار عصبی که برای کنترل شرایط پر فشار تلاش می‌کنند و نشان‌دهندة تسلط بالا بر شرایط هستند، با میزان افسردگی کمتر در ارتباطند و در توضیح آمار پایین‌تر مردان به ما کمک می‌کنند (Rosenfield & Smith, 2010: 264).

 

رویکرد برچسب­زنی

زمانی‌که زنان در مواجهه با نقش‌های کلیشه‌ای جنسیتی به‌عنوان مادران خانه‌دار، یا زمانی‌که نسبت به مردان بسیار مطیع یا حتی پرخاشگرتر و متخاصم‏تر باشند، برای دریافت برچسب اختلال روانی مستعد می‌شوند (Rogers & Pilgrim, 2005: 69-70). این رویکرد استدلال می­کند یکسری کلیشه­های جنسیتی، مبنا و شالودة تفکر روان­پزشکی نسبت به زنان را تشکیل می‌دهند. بر این اساس کمتر احتمال دارد که زنان به‌دلیل وضعیت جسمانی درمان را بپذیرند و به‌عنوان دارندگان «مسائل روان­تنی» تشخیص داده شوند. پزشکی تصویر عاطفی، منفعل، دلسرد و مرعوب،  وسوسه­انگیز، فریبنده، دغل‏کار، ذهن­گرا و غیرقابل اعتماد از زنان به نمایش می‌گذارد (وایت، 1391: 194). از نظر چسلر، شغل روان‌پزشکی یک پیشة مردانه (از نظر تعداد افراد شاغل) است و در آن، کلیشه‌های مردسالارانه مبنی بر پایین‌دست بودن زنان شیوع یافته است ( Rogers & Pilgrim, 2005: 70).

 

ج) نظریة خودخاموشی

یکی از نظریه­های اساسی که در سازوکار منتهی به افسردگی مدنظر است، نظریة «خود خاموشی[16]» دنا کرولی جک[17]است. فرض اصلی این نظریه، تحلیل روابط صمیمی زنان برای تبیین افسردگی آنها است؛ زیرا برقراری روابط نزدیک، انگیزة اساسی در طول زندگی زنان است. انگاره‌های رابطه‌ای زنان افسرده، شماری از رفتارها مانند از خودگذشتگی و خودخاموشی را نشان می­دهند و انگاره‌های شناختی در باب چگونگی خلق و حفظ روابط صمیمی و ایمن، زنان را بر آن داشته تا نیازهای دیگران را برتر و احساسات وتمایلات خودشان را سرکوب کنند. این خاموش‌کردن صدای خود با کاهش عزت نفس و احساس «فقدان خویشتن» همراه است (Jack, 2011: 525).

مسئله این است که زنان نمی­توانند از این خودخاموشی تخطی کنند (Gilligan, 2010: 10)؛ زیرا هنگامی که زنان از هنجارهای مسلط فاصله می­گیرند در ابتدا خودشان احساس و ارزیابی منفی نسبت به خود دارند. این احساس منفی نسبت به خود نشان‌دهندة وجود هنجارهای مسلطی است که فرد احساس می­کند با آنها فاصله دارد. تضادهای درونی زنان دربارة اینکه چگونه باید باشند به این منجر می‌شود که آنان یک خودِ دوگانه و تقسیم‌شده را دارا شوند (آنچه هستند و آنچه باید باشند یا خود ایدئال و خود واقعی). این تقسیم‌بندی خود، مبنای اصلی خودخاموشی در زنان می­شود و این طرح‌واره­های خودخاموشی در روابط به آسیب­پذیرشدن زنان در مقابل افسردگی منجر می­شود (Jack, 2010: 5).

خودخاموشی یا به‌عبارتی «ساکت‌کردن خود» در زنان، انتخاب فردی نیست؛ بلکه اجباری برآمده از دل فرهنگ پدرسالاری است. براساس این اجبار، هویت زنان بر مبنای میزان پذیرش آنان در دنیای مرد محور ساخته می­شود. فرایند تنظیم خود براساس استانداردهای مدنظر جامعه، زمینة شکل‌گیری افسردگی را به بار می­آورد؛ زیرا هزینه­ای که فرد برای برخورداری از امنیت و صمیمیت در رابطه صرف می­کند به تجربة یک «خود چندپاره» منجر می­شود که پیامد آن، افزایش خشم و نارضایتی درونی او است (Swim, 2010).

نظریة خودخاموشی با چهار مفهوم اساسی 1) ارزیابی بیرونی خود (دیدن و قضاوت‌کردن خود براساس معیارهای خارجی)؛ 2) مراقبت از دیگران به قیمت قربانی‌کردن خود (ایمن‌کردن پیوندها با برتری‌دادن نیازهای دیگران به نیازهای خود)؛ 3) خاموش‌کردن خود (جلوگیری از ابراز وجود و اقدام در جهت ممانعت از برخورد و قطع احتمالی رابطه) و 4) خود تقسیم‌شده (ارائة یک خود بیرونی که با تجربه‌ و خواسته­های درونی متفاوت است؛ تجربة چندپارگی درونی) رابطة بین خودخاموشی و افسردگی را تبیین می‌کند (Jack, 2010: 6). این چهار مقیاس‌ به هم مرتبط­اند و با هم بدنة خاموش‌کردن خود را می‌سازند و به شیوه‌ای تعاملی با هم وارد عمل می‌شوند؛ چنانکه اگر یک جنبه تقویت شود، تقویت سه مورد دیگر را سبب می‌شود (Jack, 2011: 525). نکتة اصلی «نظریة خودخاموشی افسردگی» این است که افسردگی در زنان، شاخص و نشانة مقاومت آنها در برابر خاموش­سازی خود است (Gilligan, 2010: 10). زنان به پذیرش درماندگی یا «درماندگی آموخته‌شده» روی می­آورند و چون امیدی به نجات ندارند، نشانه­های افسردگی در آنان نمایان می­شود. این فرایند که در شرایط اجتماعی تنیده است، افسردگی را افزایش می‌دهد (Jack, 2011: 525).

با اینکه نظریة خودخاموشی در ابتدا برای تحلیل افسردگی زنان طرح‌ریزی شد، مطالعات بعدی نشان داد خودخاموشی تبیین افسردگی مردان را نیز دربردارد؛ اما این سازوکار دربارة مردان به‌گونه‌ای است که مردان برای هم‌نوایی با کلیشه­های جنسیتی مردانه مانند کنترل و عدم بروز احساساتشان، پذیرش خطرات و نشان‌دادن مسؤلیت­پذیری، اتکای به نفس و استقلال به «خودخاموشی» اقدام می‏کنند. مهمترین تفاوت بین خودخاموشی زنانه و مردانه این است که خودخاموشی نوع مردانه آشکارا با خلع فرهنگی قدرت ارتباط ندارد. نقش جنسیتی مردانه برای مردان خطراتی به همراه دارد؛ اما آنها را در موقعیت و مرتبة پایین‌تر اجتماعی قرار نمی‌دهد. به‌صورت کلی گفتنی است ساختار عمیق پشت رفتارهای زنانه و مردانه و مسیرهای سوق‌دهنده به سوی خودخاموشی برای زنان و مردان متفاوت است (Smolak, 2010: 142).

پژوهش­های انجام‌شده درزمینة رابطة بین خودخاموشی و تبعیض جنسیتی نشان می‌دهد دخترانی که باورهای خودخاموشی داشته­اند، هنگامی که با تبعیض جنسیتی در زندگی روزمره خود مواجه می­شوند به تبعیض­ها اعتراضی نکرده‏اند (Swim, 2010). همچنین هرچه زنان، تبعیض جنسیتی بیشتری را تجربه کنند، خودخاموش­تر و در مقابل اختلالات روانی آسیب‌پذیرتر می­شوند (Hurst, 2013)؛ البته پژوهش‌ها نشان می­دهند عوامل فرهنگی نیز در خودخاموش‏سازی زنان تأثیر بسیاری داشته‌اند، برای مثال افسردگی و خودخاموشی زنان سفیدپوست (قفقازی) با یکدیگر همبستگی مثبت دارند؛ اما بین افسردگی و خودخاموشی زنان آفریقایی­تبار رابطة معنادار وجود ندارد و این امر نتیجة اجتماعی‌شدن­های متفاوت زنان در فرهنگ­های مختلف است (Carr et al., 1996) و در رابطه با متغیرهای شخصیتی نشان می­دهند میزان عزت‌نفس[18] با میزان افسردگی و خودخاموشی­ زنان مرتبط است (Cramer et al., 2005) و هرچه افراد، «ترس از طردشدن»[19] بیشتری داشته باشند، خودخاموشی­ بیشتری خواهند داشت (Harper et al., 2006). متغیر مهم دیگر در این زمینه، « قلمرو اصلی معنایابی[20]» است که جنبه­های خاصی از زندگی است که فرد با آنها هویت پیدا می‌کند و خود را با آنها تعریف می­کند. نتایج مطالعات نشان داده است زنانی که حوزه­های هویت‌بخش خود را خانواده، دوستان و روابط صمیمی عنوان کرده­اند، خودخاموشی بیشتری نسبت به زنانی داشتند که حیطه­های اصلی معنایابی خود را اهداف شغلی، شخصی و معنوی بیان کرده‏‏اند (Ali & Toner, 2001).

 

بحث: الگوی نظری محقق­ساخته

سازوکار­های عملکردی درون نظریة خودخاموشی که تشریح شد بیان‌کنندة تبعیض و کلیشه­های جنسیتی در روابط روزمره بین شخصی است که تبیین‌کنندة افسردگی در افراد است؛ اما خودخاموشی، متغیر میانی الگوی ساخته­‌شده در این مقاله است؛ زیرا متغیر مستقل اصلی، نقش­های جنسیتی درونی‌شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

شکل2- الگوی نظری محقق‌ساخته

 

سازوکارهای درون شکل 2 بدین‌صورت است که زنان و مردان به‌دلیل ایفای نقش­های مختلف، فشارهای عصبی متفاوتی متحمل می­شوند که خود برآمده از تفاوت جایگاه­های اجتماعی متفاوت برای زنان و مردان است. تفاوت در نقش­ها و جایگاه­های برآمده از تقسیم کار ناشی از شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، تفاوت­های جنسی- جسمی پنهان و نابرابری و محرومیت­های اجتماعی در زنان و مردان را موجب می­شود. نابرابری­ در فرصت­ها و محدودیت­های ساختاری سهم تعیین‌کننده­ای در چگونگی تعریف نقش­های جنسیتی دارد. این امر، زمینة بازتولید و حفظ نابرابری­های قدرت در دو جنس می‌شود. در چیدمان علل منتهی به افسردگی و همچنین تفاوت­ها در فرهنگ احساسی و اجتماعی‌شدن احساسی در زنان و مردان، بازتولید احساسات جنسیتی متفاوت و در نتیجه برخورداری از ابزارهای متفاوت اعمال قدرت یا سلطه در زنان و مردان را موجب خواهد شد. در نتیجة چنین فرایندهایی کلیشه­های جنسیتی در هر دو جنس درونی شده است و تنظیم رفتارها براساس تعریف ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه را سبب می­شود. این تنظیمات رفتاری و عملکردی در خویشتن بر مبنای تعریف برآمده از فرهنگ جامعه، کم رنگ شدن خود درونی و نادیده گرفته شدن تمایلات فرد توسط خودش را موجب می‌شود. در طول زمان، این کلیشه­ها و باورهای غالب، افراد را به‌سمت ساکت‌کردن خود سوق می­دهد. در نتیجه، تنظیم و ارزیابی فرد بر مبنای استانداردهای مدنظر جامعه، زمینة نفی خویشتن و نوعی از خودبیگانگی در افراد می‌شود که در طول زمان به‌صورت افسردگی نمود بیرونی می‏یابد؛ البته فرایند منتهی به افسردگی در زنان و مردان به‌دلیل تفاوت­هایی که در نوع نقش­ها، کلیشه‌های جنسیتی احساسی، جایگاه اجتماعی و اقتصادی و در نهایت جایگاه قدرت دارند در انواع و میزان‌های مختلفی بروز می­کند.

رویکرد اصلی این الگوی نظری بدین‌صورت است که تفاوت در نقش­های اجتماعی در زنان و مردان به نوع متفاوتی از مواجهه با مشکلات و فشارهای عصبی برآمده از موقعیت‌های دشوار نقشی منتج شود. زنان به‌دلیل ایفای نقش‏های برآمده از تقسیم کار جنسیتی در مقایسه با مردان با فشارهای بیشتری روبرو هستند. این نقش­های جنسیتی‌شده، باورهایی را در خود بازتولید می­کند که به سطوح نابرابری در فرصت­ها و محدودیت­های ساختاری منجر می­شود. همچنین، همین تفاوت نقشی منشأ حفظ و بازتولید نابرابری­های جایگاه قدرت در زنان و مردان است. در واقع زنان و مردان به دلایلی که بدان­ها اشاره شده و به‌دلیل نوع هویت­یابی که برساختة انتظارات فرهنگی جامعه است، انگاره­های شناختی / رابطه­ای را در خود درونی می­کنند که این انگاره­ها به رفتارهای مختلف در برخورد با موضوعات رابطه­ای در سطح خانوادگی و اجتماعی در آنها منتج می­شود.

 نادیده‌گرفتن خود در زنان به‌دلیل پایبندی به آنچه باورهای فرهنگی جامعه از آنها می­خواهد، بی­توجهی به عزت‌نفس و شکل­گیری احساس «فقدان خویشتن» در آنها را موجب شده است. ساکت‌کردن ناخواسته و بنا به تعریف فرهنگ جامعه و قضاوت دربارة عملکردهای خود باتوجه‌به باورها و استانداردهای بیرونی در طول زمان، نوعی نارضایتی درونی را موجب شده که پیامد نهایی آن به شکل افسردگی متوجه جامعه است. خاموش‌کردن خویشتن مانعی بر عملکردهای خودانگیختة فردی است که در نتیجة آن، سرکوب، تقطیع، خشم و اندوه پدید می­آید. این امر، زمینة بروز از خود بیگانگی، تقطیع و در نهایت افسردگی در زنان و مردان است. نکته مهم آن است که مردان به‌دلیل تفاوت­هایی که در نقش­های اجتماعی، جایگاه قدرت و کلیشه­های جنسیتی نقشی دارند سطح متفاوتی از افسردگی را تجربه می‌کنند؛ اما به همین دلایلی که در پیوند با هنجارهای درونی‌شدة برساخته از نیاز فرهنگی ساختاری کلان است، آنها نیز درگیر با این مسئله هستند. مردان نیز برای هم‌نوایی با کلیشه­های جنسیتی سنتی مردانه در شکل بروزندادن احساسات به خاموش‌کردن خود مجبور هستند. در واقع زنان و مردان به‌صورت­های مختلف، گرفتار قدرت ساختارهای حاکم بر جامعه هستند.

 

نتیجه، جمع­بندی و بحث

توجه به راهکارهای درمان و پیشگیری اختلالات روانی از جمله افسردگی، بسیار ضروری است؛ زیرا اختلالات روانی تأثیرات مخرب و گسترده­ای بر جامعه ­می­گذارند. یکی از پیامدهای اختلالات روانی در جامعه، بار اقتصادی است که اختلالات روانی به جامعه تزریق می­کند. اختلالات روانی از جمله افسردگی، هزینه­های اقتصادی مستقیم از قبیل بار مالی اقدامات تشخیصی، درمان، بازتوانی و ... دارند؛ اما هزینه­های اقتصادی مستقیم این اختلالات در برابر هزینه­های غیرمستقیم اقتصادی و اجتماعی آنها بسیار ناچیز است. اختلالات روانی هزینه­های غیرمستقیم از قبیل کاهش توان فردی، کاهش نیروی مولد جامعه، بار خانوادگی، آسیب­های اجتماعی، افزایش میزان از کارافتادگی، کاهش نیروی مولد جامعه، کاهش مشارکت و سرمایة اجتماعی، افزایش انزوا و ... را به جامعه تحمیل می­کنند (وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، 1391). در واقع اختلالات روانی، سطح کیفیت زندگی در جامعه را کاهش می­دهند. به‌عبارت‌دیگر، اختلالات روانی به عنوان کندکنندة حرکت جامعه در مسیر توسعه در نظر گرفته می‌شود.

باتوجه‌به اینکه افسردگی یکی از شایع‌ترین اختلالات روانی است، هزینه­‌های فردی و اجتماعی بسیاری را به جامعه تحمیل می‏کند. از سوی دیگر مطابق آمارهای موجود، میزان اختلالات روانی و به‌طور خاص، افسردگی در ایران درحال افزایش است[21]؛ در نتیجه، انجام مطالعات میان­رشته­ای می­تواند در این حیطه راهگشا باشد و به حل این مشکل کمک کند.

در این راستا توجه به تحلیل اجتماعی تفاوت­های جنسیتی در افسردگی بسیار ضروری است؛ زیرا نگاه علوم پزشکی و رفتاری به تفاوت­های مردان و زنان در افسردگی به تنهایی ناقص است و دیدگاه جامعه‌شناسانه مکمل بوده و نقش مهمی در پیشگیری و درمان افسردگی بازی کرده است.

این امر درحالی است که استفادة گسترده از «­داروهای روان‌گردان» در روان‌پزشکی معاصر، بازتاب پذیرش تبیین­های زیستی اختلال روانی هستند ­(تاسیگ، 1386: 348). در ایران نیز رویکرد مسلط به اختلالات روانی، رویکرد روان­پزشکی است. در صورتی که رویکرد دارودرمانی، مسئلة بیمار را به‌طور جدی و کامل حل نمی­کند و در بسیاری از موارد صرفاً صورت مسئله را پاک می‌کند. بیمار که برای مدتی دارو مصرف می­کند، به‌ظاهر بهبود می‌یابد؛ اما مدتی بعد دوباره دچار افسردگی می‌شود. این بدان علت است که آن دسته از محرک­های محیطی که به افسردگی او منجر شده بودند با دارو از بین نرفته­اند؛ بلکه بیمار به‌علت اثرات دارو در زمان مصرف تا حدی آن محرک­ها را نادیده گرفته است. این درحالی است که رویکرد جامعه­شناسی و روان­شناسی اجتماعی به اختلالات روانی و افسردگی به شناخت‏درمانی و رفع ریشه­های بین فردی و اجتماعی افسردگی کمک می‌کند.

در مقالة حاضر از زوایای مختلف رویکردهای جامعه‌شناختی به موضوع اختلالات روانی و به‌طور خاص افسردگی پرداخته شد که مدنظر این مطالعه بود و در نهایت با تلفیق سه نظریة «نقش»، «قدرت و جنسیت» و «خودخاموشی» سعی شد تا سازوکارهای پیونددهندة تفاوت‌های جنسیتی درونی‌شده در افراد با افسردگی به‌طور نظری اثبات شود.

از سوی دیگر، «خودخاموشی» متغیر اصلی این مقاله است. باید توجه کرد «خودخاموشی» مفهومی نو در مطالعات افسردگی در مقیاس جهانی است و گفتنی است در مطالعات داخلی، افسردگی تقریباً متغیری ناشناخته است و فقط چند مطالعه با رویکرد روان­شناسی در این زمینه انجام شده است؛ زیرا اگرچه اصطلاح خودخاموشی، نظریه و مقیاس آن تا به حال در 100 مطالعة منتشرشده در 18 کشور استفاده شده است­ (Jack & Ali, 2010: 11)؛ اما تا جایی که نگارنده جستجو کرده است در این زمینه تاکنون پژوهش­های تحلیلی در کشور با رویکردهای جامعه­شناختی و دیگر علوم مربوط به حیطة افسردگی انجام نشده است و شاید به جرأت بتوان گفت هنوز این اصطلاح و نظریه به‌طور جدی وارد مرزهای علوم در ایران نشده است. بنابراین، پژوهش در این زمینه می­تواند دریچه­ای جدید و رویکردی نو برای تحلیل و حتی درمان افسردگی باشد، مرزهای دانش داخلی را گسترش دهد، بابی جدید را در نگاه به افسردگی و درمان آن بگشاید و الهام‌بخش تولید ادبیات در این حوزه شود.

نکتة مهم دربارة مفهوم «خودخاموشی» این است که این متغیر، افسردگی را تبیین می‌کند و همچنین در مطالعات انجام‌شده در این زمینه با متغیرهای متفاوتی نظیر «خودگمشدگی[22]»، «خودکم­پنداری[23]»، «نارضایتی زناشویی»، «دلبستگی ناایمن و ناپایدار[24]»، «شرایط نامناسب دوران کودکی» و ... در ارتباط گذاشته شده است (Jack & Ali, 2010: 11).

در واقع «خودخاموشی»، متغیر مهمی نیز درزمینة رضایت یا نارضایتی از زندگی مشترک است؛ زیرا فرد به قصد نگه‏داشت رابطه، خودخاموشی می­کند؛ اما در نتیجة این خودخاموشی، رابطة او خراب می­شود (Gilligan, 2010: 11). از طرف دیگر خودِ فردِ خودخاموش‌کننده نیز قربانی و دچار افسردگی می­شود. در اینجا فرد می­خواهد رابطه­اش را به هر قیمتی نجات دهد؛ اما رابطه­اش را از دست می­دهد و خود را نیز قربانی می­کند. در واقع خودخاموشی، آفتی برای خانواده و کیفیت روابط در خانواده است و در حالت شدید آن به‌مرور کیان خانواده را به خطر می‌اندازد و فروپاشی خانواده را سبب می‌شود؛ زیرا فرد خاموش‌کننده امکان گفتگو را از بین می­برد و نظرات خود را ابراز نمی­کند تا براساس اختلاف نظرها گفتگو صورت بگیرد. سازش بدون پذیرش و توجیه‌شدن، کیفیت روابط زناشویی را به خطر می­اندازد. اگر بپذیریم که خانواده به‌عنوان نخستین کارگزار اجتماعی‌کردن، یکی از مهم‌ترین نهادهای اجتماعی جامعه است، هر آنچه تهدیدکنندة ثبات و پایداری نهاد خانواده باشد، با اهمیت و درخور مطالعه و بررسی است. در این زمینه، این دیدگاه راهگشاست؛ زیرا اگر افراد در درونی‏کردن نقش­های جنسیتی افراط نکنند و فشارهای اجتماعی در این زمینه کم ­شود، پیش‌بینی می‌شود میزان افسردگی و خودخاموشی پایین می­آید و کم‌شدن این امر به کاهش میزان طلاق کمک می‌کند و به استحکام و تقویت خانواده در ایران منجر می‌شود؛ اما این امر به ورود «خودخاموشی» به مرزهای علوم داخلی و فربه‌شدن ادبیات پژوهشی در این زمینه نیازمند است.

نکتة دیگری که در این مقاله به­آن اشاره شده است، قدرت تبیینی نظریة خودخاموشی در تبیین افسردگی مردان است. این مقاله ادعا دارد الگوی نظری ساخته­شدة محقق، قدرت برطرف‌کردن تناقضات نتایج مطالعات تجربی رابطة بین خودخاموشی و افسردگی را دارد؛ زیرا در این زمینه نیز نتایج ضد و نقیضی حاصل شده است. برخی از این پژوهش‌ها نشان داده­اند خودخاموشی در زنان بیشتر از مردان است (Jack, 2010 & Gratch, 1995). برخی دیگر نیز عکس این موضوع یعنی خودخاموشی بیشتر در مردان نسبت به زنان را گزارش کرده­اند (Cramer & Thoms, 2003 & Duarte & Thompson, 1998). همچنین پژوهش‌هایی نبود تفاوت معنادار متغیر خودخاموشی در دو جنس را نشان داده­اند (Besser et al., 2003 & Spratt et al., 1998). در این مقاله، این تناقضات با ورود متغیر میزان نقش­های جنسیتی درونی‌شده (میزان زن‌بودگی و مردبودگی) به تحلیل حل شده و این فرض مطرح شده است افرادی که صرفاً نقش­های جنسیتی زنانه را درونی کرده­اند و افرادی که صرفاً نقش­های جنسیتی مردانه را درونی کرده‌اند، خودخاموشی بیشتری نسبت به افرادی دارند که نقش­های جنسیتی زنانه و مردانه را به‌صورت توأمان درونی کرده‌اند. اهمیت این اثباث نظری این است که تا جایی که نگارنده جستجو کرده، هیچ پژوهشی با این ترکیب نظری انجام نشده است و متغیر خودخاموشی در مقیاس جهانی با نقش­های جنسیتی درونی‌شده در ارتباط گذاشته نشده است.

در پایان گفتنی است تفکیک نقش­های جنسیتی زنانه و مردانه در جامعة ایرانی هنوز پابرجا و پررنگ است و «خودخاموشی» در فرهنگ ایرانی معادل فداکاری و ایثار، تفسیر و یک ارزش مثبت به‌خصوص برای زنان تلقی می‌شود؛ بنابراین، مطالعاتی که خودخاموشی و اختلالات روانی نظیر افسردگی را با در نظرگرفتن نقش­های جنسیتی تببین می‌کنند، درزمینة راهکارهای درمانی نیز بسیار مفید واقع می‌شوند و از طریق ارتقای مهارت­های فردی و رابطه‌ای، نیاز و وابستگی به دارودرمانی در حیطة افسردگی در کشور را کاهش می‌دهند. از سوی دیگر باتوجه‌به اینکه پژوهش حاضر، رویکردی جامعه‌شناختی به مبحث افسردگی و خودخاموشی داشته است، شاخه­های مختلف جامعه­شناسی از قبیل جامعه­شناسی جوانان، جامعه­شناسی جنسیت، جامعه­شناسی اختلالات روانی و جامعه­شناسی توسعه می­توانند از نتایج این مطالعه منتفع شوند. همچنین باتوجه‌به نتایج مطالعه، پیشنهادات سیاستی زیر برای کاهش خودخاموشی، افسردگی و تعدیل نقش‌های جنسیتی ارائه می‌شوند:

  • آگاه­سازی و آموزش زنان در رابطه با علائم، علل و پیامدهای افسردگی از طریق رسانه­ها، ادارات و مراکز فرهنگی
  • آگاه­سازی درزمینة آشنایی با مفهوم «خودخاموشی» و تفکیک تمایزات خودخاموشی با «ایثار» و «فداکاری»
  • آموزش مهارت­های گفتگو و ارتباط بدون خشونت و خودخاموشی به زوج­ها
  • فرهنگ­سازی درزمینة توانمندسازی روانی زنان
  • افزایش آموزش­های مهارت حل مسئله (برای کاهش میزان درماندگی آموخته‌شده)
  • آموزش «کرامت نفس» و ترویج روش­های فرزندپروری با محوریت حفظ و ارتقای عزت‌نفس کودکان
  • انجام پیمایش­های ملی سنجش سلامت روان برای انجام سیاست­گذاری­های درست
  • ساخت برنامه­هایی برای کاهش کلیشه­های جنسیتی منفی و ناتوان‌کننده برای کودکان
  • ارائة برنامه­های فرهنگی و رسانه­ای برای کاهش کلیشه­های جنسیتی منفی در زوج­های جوان.


[1] Years lived with Disability , YLD

[2] Major Depressive Disorder

[3] Ali

[4] femininity

[5] Masculinity

[6] Self-silencing

[7]Cross-fertilization

[8] Eepidemiology

[9] Social causation

[10] Artifact

[11] Gove

[12] Sociology of Emotion

[13]Expectation states theory

[14] Deconstructing

[15] Cathexis

[16] self-silencing theory of women’s depression

[17] Dana CrowleyJack

[18] Self esteem

[19] Rejection Sensitivity

[20] Domains of meaning

[21] در سال 1384 اختلالات­ روانی 10% از کل بار بیماری­ها را شامل شده است که افسردگی عامل اول در این زمینه بوده و 26% اختلالات روانی مختص به افسردگی بوده است (برنامه جامع ارتقای سلامت روان کشور، 1390)

[22] loss of self

[23] low self-esteem

[24] insecure attachment

آبوت، پ. و والاس، ک. (1380). جامعه­شناسی زنان، ترجمة: نجم عراقی، م.، تهران: نشر نی.

اسلامی، ع. (1381). «میزان افسردگی دانشجویان رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی گرگان و رابطة آن با نحوة گذراندن اوقات فراغت»، مجله علمی دانشگاه علوم پزشکی گرگان، دوره 4، ش 9، 52-59.

تاسیگ، م.؛ میکلو، ج. و سوبدی، س. (1386). جامعه­شناسی بیماری­های روانی، ترجمة: عبداللهی، ا.، تهران: انتشارات سمت.

حسینی، م. (1390). «افسردگی و عوامل آن»، فصلنامه مدیریت، ش8، ص96-115.

خمسه، ا. (1386). «بررسی رابطة میزان افسردگی و طرح‌واره‌های نقش جنسیتی در دانشجویان متاهل: مقایسه زنان و مردان دانشجو»، فصلنامه خانواده و پژوهش، دوره 1، ش 1، ص 129-147.

ربانی خوراسگانی، ع. و کیانپور، م. (1388). «جامعه­شناسی احساسات»، مجله جامعه­شناسی کاربردی، دوره 20، ش 2، ص 35-64.

ریاحی، م.ا. و رهبری، ل. (1393). «رویکرد فرایند استرس در جامعه­شناسی سلامت روان: مطالعة جامعه­شناختی استرس»، مجله مطالعات اجتماعی ایران، دوره 8، ش 1، ص 51-86.

زارع­پور، ف. (1391). «بررسی میزان افسردگی و رابطه آن با ورزش در زنان بالای 20 سال»، مجله علمی پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد، دوره 20، ش 1، ص 72-64.

کریمی، م. (1389). «اثربخشی درمان مرور زندگی بر کاهش شدت افسردگی زنان سالمند»، مجله سالمندی ایران، دوره 5، ش 16، ص 41- 45.

کوکرین، ر. (1376). مبانی اجتماعی بیماری­های روانی، ترجمة: نجاریان، ب. و براتی سده، ف.، تهران: انتشارات رشد.

گولومبوک، س. (1393). رشد جنسیت، ترجمة: شرآرای، م.، تهران: نشر ققنوس.

مژده، ف. (1392). «ارتباط بین افسردگی و شاخص عملکرد جنسی در زنان متأهل»، مجله علمی دانشکده پرستاری و مامایی همدان، دوره 21، ش 1، ص41- 48.

وایت، ک. (1391). درآمدی بر جامعه­شناسی سلامت و بیماری، ترجمة: ناصری‌راد، م.، تهران: انتشارات حقوقی.

وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی. (1391). برنامة جامع ارتقای سلامت روان کشور (1390- 1394) مبتنی بر نقشه تحول نظام سلامت جمهوری اسلامی ایران، تهران: انستیتو روان­پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران.

هولمز، م. (1387). جنسیت در زندگی روزمره، ترجمة: لبیبی، م.م.، تهران: نشر افکار.

Ali, A. & Toner, B. (2001) "Symptoms of Depression Among Caribbean Women and Caribbean-Canadian Women: An Investigation of Self-Silencing and Domains of Meaning". Psychology of Women Quarterly, 25:175-180.

Alexander, M.G. wendy, W. (2000) Women, men, and positive emotions: A social role interpretation IN Fischer, Agneta H, Gender and emotion: social psychological perspectives, Cambridge University Press: 189-211

Angst, J. (2002) "Gender Differences in Depression", European Archives of Psychiatry and Clinical Neuroscience, 252)5(: 201-209.

Aneshensel, C. S.  Phelan, Jo C. (2006) The Sociology of Mental Health: Surveying the Field IN Aneshensel, Carol S. ; Phelan, Jo C., Handbook of the Sociology of Mental Health, United States of America , Springer: 3-18

Blee, Kathleen M. (1985) "Women of the Depression: Caste and Culture in San Antonio", Contemporary Sociology, 14: 78-80.

Bell, D. (2003) "Poverty, Inequality, and Discrimination as Sources of Depression among U.S Women", Psychology of Women Quarterly, 27(2): 101- 113.

Besser, A. Flett, G. L. & Davis, R. A. (2003) "Self-Criticism, Dependency, Silencing the Self, and Loneliness: A Test of A Mediational Model", Personality & Individual Differences, 35:1735-1752.

Bem, S. (1981) "Gender Schema Theory: A Cognitive Account of Sex Typing", Psychological Review, 88(4): 354-364.

Brown, A.C. (2000) "Rural Black Women and Depression: A Contextual Analysis", Journal of Marriage and Family, 62(1): 187-198

Brody, L.R. (2000) The socialization of gender differences in emotional expression: Display rules, infant temperament, and differentiation IN Fischer, Agneta H, Gender and emotion: social psychological perspectives , Cambridge University Press: 24-48

Chew, J. (2007) "Not Just the Moody Blues: Understanding Women's Depression", Psychology of Women Quarterly, 31(2): 223- 234

Chonody, J.M. Siebert, D.C. (2008) "Gender Differences in Depression : A Theoretical Examination of Power, Affilia". Journal of Women and Social Work, 23(4):338-348

Carlson, D.L. (2011) "Parenthood, Life Course Expectations, and Mental Health", Society and Mental Health, 1(1): 1-20

Caputo, J. (2013) "Physical Limitation and Emotional Well-Being: Gender and Marital Status Variations", Journal of Health and Social Behavior,54(2): 241–257

Cramer, K. M. & Thoms, N. (2003) "Factor Structure of The Silencing The Self Scale in Women and Men", Personality & Individual Differences, 35:525-535.

Cramer, K.M. Gallant, M.D. & Langlois, M.W. (2005) "Self-Silencing and Depression in Women and Men: Comparative Structural Equation Models". Personality and Individual Differences, 39: 581-592.

Carr, J. G. Gilroy, F. D. & Sherman, M. F. (1996) "Silencing the Self and Depression among Women: The Moderating Role of Race". Psychology of Women Quarterly, 20:375-392.

Duarte, L. M. & Thompson, J. M. (1998) "Sex Differences in Self-silencing". Psychological Reports, 85: 145-161.

Eagly, A.H. Wood, W. Johannesen-Schmidt, M. C. (2004) Social Role Theory of Sex Differences and Similarities: Implications for the Partner Preferences of Women and Men, IN Eagly, Alice H; Beall ,Anne E ; Sternberg, Robert J, The psychology of gender, New York: Guilford Press: 269-296

Ferrari, A.J. Charlson, F.J. Norman, R.E. Patten, S.B. Freedman, G. (2013) "Burden of Depressive Disorders by Country, Sex, Age and Year: Findings from the Global Burden of Disease Study 2010". PLoS Med 10(11): 1-12.

Fischer, A.H. Manstead, A.S.R. (2000) The relation between gender and emotion in different cultures IN Fischer, Agneta H, Gender and emotion: social psychological perspectives , Cambridge University Press: 71-97.

Grant(2002), Gender differences in rates of depression among undergraduates: measurement matters, Journal of Adolescence, 25(6): 613–617

Gilligan, C. (2010) preface IN: Jack, Dana C, Alisha Ali(2010),Silencing the Self across Cultures: Depression and Gender in the Social World,New York, Oxford University Press.

Harper, M. S. Dickinson, J. W. & Welsh, D. P. (2006) "Self-Silencing and Rejection Sensitivity in Adolescent Romantic Relationships". Journal of Youth and Adolescence, 35: 459-467.

Horwitz, A.V. (2006) The Sociological Study of Mental Illness A Critique and Synthesis of Four Perspectives, IN Aneshensel, Carol S. ; Phelan, Jo C., Handbook of the Sociology of Mental Health, United States of America , Springer: 57-80.

Hurst, R. Ca, J. (2013) "Perceived Sexism, Self-Silencing, and Psycho logical Distress in College Women", Sex Roles, 68:311– 320.

Jack, D.C.  Alisha, A. (2010)Silencing the Self across Cultures: Depression and Gender in the Social World, New York, Oxford University Press.

Jack, D. C. (2011) "Reflections on the Silencing the Self Scale and Its Origins", Psychology of Women Quarterly, 35(3):523-529

Kaplan, M. Marks, S. (1995) “Appraisal of Health Risks: The Roles of Masculinity, Femininity, and Sex”, Sociology of Health & Illness, 17(2):206-221.

Kemper, T. D. (2006) Power and Status and the Power-Status Theory of Emotions Emotions IN Stets, Jan; Turner, Jonathan H, Handbook of the Sociology of Emotions, United States, Springer:87-111

Knox, M. Carey, M. and K. Wun, J. (2003) "Aggression in Inpatient Adolescents: The Effects of Gender and Depression", Youth Society , 35 (2): 226-242

Lambert, KG. (2006) "Rising Rates of Depression in Today's Society: Consideration of The Roles of Effort-Based Rewards and Enhanced Resilience In Day-To-Day Functioning". Neuroscience & Biobehavioral Reviews,30(4): 497–510

Lafontant, T. B. (2007) "You Have to Show Strength: An Exploration of Gender, Race, and Depression", Gender and Society, 21(1): 28-51.

Liang, Y. (2013) "Gender Differences in Rural China Family Environment and Depression: A Population-Based Analysis", Journal of Family, XX(X): 1 –20.

Mirowsky, J. (1996) "Age and the Gender Gap in Depression", : Journal of Health and Social Behavior, 37(4):362-380.

Mirowsky, J. and Ross Catherine, E. (1996) "Sex Differences in Distress: Real or Artifact Source."American Sociological Review, 60(3): 449-468

Morrison, L. (2008) "Mental Health among Taiwanese Americans: Gender, Immigration, and Transnational Struggles", Contemporary Sociology: A Journal of Reviews,37: 169- 171

Mohammadi, A. (2011) "Comparison of Postpartum Depression of Working Women and Housewives and its Relationship with Social Support and Marital Adjustment", Procedia - Social and Behavioral Sciences, 30 : 1837 – 1839.

Nolen hoeksema, S. (2003) "Women and Depression : Introduction",  Psychology of Women Quarterly, 27 : 89-90.

Roxburgh, S. (2009) "Untangling Inequalities: Gender, Race and Socioeconomic Differences in Depression", Sociological Forum, 24(2): 357-381.

Rogers, A. Pilgrim, D. (2005) A sociology of mental health and illness, New York, Open University Press.

Rosenfield, S. (2006) Splitting the DiflFerence Gender, the Self, and Mental Health, IN Aneshensel, Carol S. ; Phelan, Jo C., Handbook of the Sociology of Mental Health, United States of America , Springer: 209-224

Rosenfield, S. Smith, D. (2010) Gender and mental health: do men and women have different amounts or types of problems? IN :Scheid Teresa & Brown tony; A Handbook for the study of mental health, New York, Cambridge University Press: 256-268

Roxburgh, S. (2009) "Untangling Inequalities: Gender, Race and Socioeconomic Differences in Depression", Sociological Forum, 24(2): 357-381.

Spratt, C. L. Sherman, M. F. & Gilroy, F. D. (1998) "Silencing the Self and Sex as Predictors of Achievement Motivation". Psychological Reports, 82: 259-263.

Simon, R.W. (1995) "Gender, Multiple Roles, Role Meaning, and Mental Health", Journal of Health and Social Behavior, 36: 182-194.

Switzer Galen, E. Dew, M. Amanda, B. Evelyn, J. (2006)Issues in Mental Health Assessment, IN: Aneshensel Carol , Jo C. Phelan , Handbook of the Sociology of Mental Health, United States of America, Springer: 81-105

Shields, S.A. Garner, D. N. Leone, Brooke, Di. Hadley Alena, M. (2006),Gender and Emotion, IN Stets, Jan; Turner, Jonathan H, Handbook of the Sociology of Emotions, United States, Springer.

Stoppard, J.M. (2010) "Moving Towards an Understanding of Women's Depression", Feminism & Psychology, 20: 267- 271.

Smolak, L. (2010) Gender as Culture: TheMeanings of Self-Silencing in Women and Men, preface IN: Jack, Dana C;Alisha Ali (2010), Silencing the Self across Cultures: Depression and Gender in the Social World,New York, Oxford University Press: 129-147

Swim, J. K. (2010) "Self-Silencing to Sexism", Journal of Social Issues, 66(3):493-507.

Tang, T.N. (2001) "Gender Role Internalization, Multiple Roles, and Chinese Women's Mental Health", Psychology of Women Quarterly,  25:181- 196

Umberson, D. Wortman Camille, B. and Kessler Ronald, C. (1992) "Widowhood and Depression: Explaining Long-Term Gender Differences in Vulnerability", Journal of Health and Social Behavior, 33(1): 10-24.

Valkonen, J. and Hänninen, V. (2012) "Narratives of Masculinity and Depression", Men and Masculinities, 16 (2): 160-180.