بازسازی معنایی کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار در کردستان: یک مطالعۀ کیفی

نویسندگان

1 استادیار، گروه علوم اجتماعی و ارتباطات، بخش علوم اجتماعی، دانشگاه پیام نور، ایران

2 کارشناس ارشد برنامه‏ ریزی رفاه اجتماعی، دانشگاه پیام نور، ایران

چکیده

زنان سرپرست خانوار ازجمله گروه‏های اجتماعی آسیب‏پذیر در جامعه‌اند و زندگی اجتماعی آنان به‌دلیل نبودن یا ضعف سرپرستی مرد با چالش‏هایی روبه‌روست. هدف این پژوهش مطالعۀ کیفی کیفیت زندگی این قشر از زنان از نگاه خودشان در شهر مرزی بانه در کردستان است؛ شهری که در یک و نیم دهۀ گذشته به‌دلیل تحولات اقتصادی، تغییرات اجتماعی زیادی را تجربه کرده و وجود شماری از این زنان، معلول همین تحولات است. روش این پژوهش کیفی است. با 23 نفر از زنان سرپرست خانوار در این شهر مصاحبۀ عمیق انجام شد. حجم نمونه‏ براساس معیار اشباع نظری تعیین شد. از روش تحلیل محتوای کیفی برای تحلیل داده‏های مصاحبه‏ای استفاده شد. تحلیل‏ها درنهایت‌ سبب ظهور چهار مقولۀ اصلی زیر شد: فرسودگی تدریجی، طرد و حاشیه‏نشینی، بازتعریف جایگاه زنانگی و حمایت برای بقا. این یافته‏ها نشان می‌دهند با وجود وضعیت دشوار و کیفیت نامطلوب زندگی این دسته از زنان، کمک‏های مالی و حمایتی نهادهای رسمی حتی در سطوحی پایین در کنار کمک‏های مردمی نقش مهمی در زندگی آنها دارند. نکتۀ مهم این است که این حمایت‏های رسمی و غیررسمی در بسیاری از موارد تنها به حفظ وضعیت موجودشان کمک کرده و به‌ندرت سبب توانمندی آنها شده است؛ یعنی تنها بقای وضعیت کنونی آنان با ویژگی‏های مذکور را تضمین می‏کند و هدایت حمایت‏ها به‌ویژه به حوزۀ اشتغال آنان بسیار مؤثرتر است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Meaning Reconstruction of Women Headed of Household’s Quality of Life: A Qualitative Study

نویسندگان [English]

  • mehdi rezaei 1
  • Fatemeh mahmoodi 2
1 Assistant professor, social sciences and communication department, Social sciences faculty, Payame Noor University, Iran
2 M.A in Planning of social welfare, Payame Noor University, Iran
چکیده [English]

Introduction
This study aims to explore different aspects of social life of women who are heading their family in Baneh, a bourder city in Kurdistan province in Iran. Women headed household are mostly divorced, widowed and abounded women who head their own family including orphan children. It also includes women how have disable husband. They are one of the most vulnerable groups of women. In a relatively traditional society, living without husband for married women is equal to struggling with different socio-economic problems. Women headed households mostly are considered as those who are poor, low or no income, no private house and finally have poor children. In Iran they are almost under protection of welfare organizations which try to empower them. In Baneh city, due of Iraq & Iran war in 1980s and increasing goods smuggling in 2000s, hundreds of men dead and consequently hundreds of women widowed. On the other hand, during last one and half decade, due to economic transformation, this city encounters different social problems which partly cause to increase divorce, men addiction and death due to car accidents which consequently led to increase the number of women headed household. Because of that in 2016 more than 2000 women in this small city headed household, i.e. 6.9% of entire women population. This research tries to study the quality of life of these women, from their own perspective, in Bane city. The main question was that how women headed households evaluate and interpret their quality of life? This article tried to reconstruct their meaning of this issue.
 



Material & Methods
Methodologically this research adopted qualitative approach. In-depth interviews were conducted with 23 women headed household. They were selected based on chain and snowplow sampling. Theoretical saturation was the main criteria to determine the sample size of study. Based on qualitative content analysis, the authors analyzed the textual transcript data. In many steps we read the transcripts several times precisely, and then coded the transcript interviews. First step was axial coding, (coding or labeling each sentences); second, constructing sub-themes (merging the axial codes into new sub-categories), and finally emerging main themes (merging the sub-categories and emerging main categories or themes) All is done to reconstruct the meaning of quality of life from the women headed household perspective. Finally 86 axial codes and 14 sub-themes emerged. Analysis finally led to constricting four main categories namely: gradual physical destruction, exclusion and marginalization, redefinition if femininity status, and protection to survive.
 
Discussion of Results & Conclusions
 Findings show that women headed household due to poor economic situation gradually face to physical and mental degradation. Lack of privet home, poverty and doing hard jobs for income are the main problems these women uncounted to. All these problems bring some kind of marginalization and exclusion, in place and interaction as well as economic participations. They live in urban margins, work in low income jobs which are mostly handy jobs, and usually have limited interaction with other people and families particularly with men. Women headed household, after divorce/death of husband, should redefine their femininity situation. Their interaction is under control from her family as well as her neighbors. So she has to limit and arrange her interactions with others, especially men. Finally women headed household are mostly under protection from welfare governmental organizations and benevolent people. What is remarkable is that these formal and informal protections or helps do not empower them. They mostly remain in that excluded, marginalized and poor situation. Guiding this protective helps to employment area definitely affect their life quality more than paying mere monthly worthless governmental or popular pensions.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Women Headed Household
  • Quality of Life
  • Social Protection
  • Kurdistan
  • Baneh

مقدمه و بیان مسأله

یکی از گروه‏های اجتماعی عمده که همواره برنامه‏ریزان و نهادهای حمایتی، شرایط رفاهی یا کیفیت زندگی آنها را بررسی کرده‌اند، زنان سرپرست خانوار است؛ زنانی که به دلایلی شوهر ندارند یا در صورت حضور شوهر، به دلایلی خود سرپرستی و مدیریت اقتصادی و اجتماعی و عاطفی خانواده را بر عهده دارند و در اصطلاح خانوادۀ آنها زن‏سرپرست ‏نامیده می‏شود. «خانواده‏های زن‏سرپرست، امروزه جایگاه خاصی در ادبیات جنسیت، توسعه و برنامه‏ریزی اشغال کرده است. لزوم توجه به نیازهای آنان به‌صورت یکی از اصول بنیادین برنامه‏ریزی جنسیتی درآمده ‏است» (Moser, 1993; Young, 1993 in: Varley, 1996: 505). آنان به یکی از دلایل فوت شوهر، طلاق، اعتیاد شوهر، ترک منزل ازسوی مرد، مهاجرت مرد برای کار به مکانی دیگر یا بیماری و ازکارافتادگی او، خودشان سرپرستی خانواده‏شان را بر عهده گرفته‏اند (Datta & Mcllwaine, 2000: 41). اگرچه بنا بر عامل مرگ‌ومیر مردان، وجود چنین زنانی در همۀ جوامع امری بدیهی است، تبدیل آنها به یک قشر اجتماعی تا حد زیادی می‏تواند ناشی از برخی تحولات اجتماعی و اقتصادی ازجمله شیوع طلاق و آسیب‏های ناشی از ترک منزل ازسوی مرد ازجمله اعتیاد، زندان یا مهاجرت باشد. این گروه از زنان از آن جهت امروزه اهمیت دارند که از یک سو در نتیجۀ پدیده‌ها و رخدادهای مختلف مذکور بر تعداد آنها افزوده می‏شود و ازسوی دیگر در شرایط متحول زندگی جدید، رفاه اجتماعی و کیفیت زندگی آنها به‌شدت متأثر از همین تحولات است. از همین ‏رو مطالعۀ سطح رفاه اجتماعی و کیفیت زندگی آنان از بیرون و از درون می‏تواند گامی مهم در مسیر شناخت نیاز‏های آنها و سیاست‏گذاری اجتماعی-حمایتی باشد.

طبق آمارهای سازمان ملل متحد، از نیمۀ دوم قرن بیستم تاکنون مدام بر آمار زنان سرپرست خانوار افزوده شده است؛ تا جایی‏که به حدود یک سوم از کل خانوارها در جهان رسیده است. جمعیت زیادی از آنها در کشورهای آمریکای لاتین و جزایر کاراییب، کشورهای توسعه‏یافته و تعداد کمی از آنها در آفریقا، آسیا و اقیانوسیه زندگی می‏کنند (Varley, 1996: 507)؛ به همین دلیل بخش زیادی از مطالعات، در نخستین دسته از کشورهای مذکور انجام شده‏اند. در ایران موضوع زنان سرپرست خانوار نیز در چند دهۀ اخیر به‌صورت موضوعی مهم درآمده و سازمان‏ها و نهادهای حمایتی مختلفی را متوجه ضرورت حمایت از رفاه و کیفیت زندگی آنان کرده است؛ زیرا براساس آخرین آمارها در سال 1390 تعداد دو میلیون و پانصد هزار نفر زن سرپرست خانوار در ایران وجود داشته‏اند. در سرشماری سال 1395 نیز حدود 5/9 درصد از زنان بنا بر فوت همسر یا طلاق، بی‌همسر اطلاق شده‏اند که نسبت بالایی از آنها سرپرست خانوارند (مرکز آمار ایران، 1390؛ 1395). با توجه به اهمیت جهانی و ملی این دسته از خانوارها، پژوهش حاضر نیز در همین زمینه، در پی مطالعۀ کیفی کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار یا به عبارتی خانواده‏های زن‏سرپرست در شهرستان بانه، یکی از شهرهای مرزی استان کردستان، است؛ شهری که در یک و نیم دهۀ گذشته تغییرات اجتماعی و اقتصادی خاصی را تجربه کرده و از یک شهر کوچک و سنتی و متأثر از جنگ به شهری تجاری-خدماتی تبدیل شده است. وضعیتی که به نوعی بر افزایش این قشر از زنان و این نوع از خانوار و کیفیت زندگی آنها تأثیرگذار بوده است.

نسبت زنان سرپرست خانوار در مناطق مختلف ایران، به نسبت میزان مرگ‌ومیر بزرگسالان، طلاق، مهاجرت و زندان متفاوت است. در جامعۀ مطالعه‌شده در این پژوهش، یعنی شهرستان بانه، در سال 1375 تعداد 1046 خانوار (معادل 9/5 درصد)، سرپرست زن داشته‌‌اند که این رقم در سال 1395 به میزان یک درصد افزایش یافته است (تعداد 2133 خانوار معادل 9/6 درصد) (مرکز آمار ایران، 1375؛ 1395). رشد تعداد زنان سرپرست خانوار در چند دهۀ اخیر در این منطقه متأثر از شرایط متحول اقتصادی و اجتماعی آن بوده است. این شهر به‌دلیل مرزی‌بودن، در جنگ ایران و عراق صدمات زیرساختی و انسانی زیادی را متحمل شد؛ اما پس از جنگ و به‌ویژه در اوایل دهۀ 1380 تاکنون، مراودات مرزی این منطقه به‌ویژه در حوزۀ تجارت مرزی به شکلی بی‏سابقه رونق گرفت و آن هم به نوبۀ خود پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خاصی ازجمله «خدماتی‌شدن جامعه، افزایش مهاجرپذیری، هژمونیک‌شدن پول، تضعیف شیوه‏های تولید سنتی، تضعیف طبقۀ متوسط، پیدایش قشر تاجر سرمایه‏دار نوظهور، افزایش فاصلۀ طبقاتی و کالایی‏شدن فضا را به‌دنبال آورد» (جلایی‏پور و باینگانی، 1395: 539). تحولات اقتصادی و اجتماعی مذکور که از پدیدۀ قاچاق کالا به شیوه‏های مختلف تفکیک‌ناپذیر بوده و است، هزینه‏های انسانی زیادی را برای این جامعه به‌دنبال داشته است. علاوه بر رشد اقتصادی منطقه، در نتیجۀ تجاری‏سازی و جاری‌شدن سیل مسافران و تجار به این منطقه، شاهد بروز مشکلات اجتماعی و فرهنگی و پدیده‏های نوظهور یا تشدید پدیده‏های از قبل موجود هستیم. ازجمله این پدیده‌ها می‏‏توان به ظهور و تشدید پدیده‏هایی از قبیل طلاق (به‌ویژه از نوع توافقی) (خبرگزاری دانا، 1396)، اعتیاد و درنتیجه زنان سرپرست خانوار و ایتام اشاره کرد. افزایش قشر زنان سرپرست خانوار در این شهرستان از یک سو نتیجۀ مرگ‏و‏میرهای ناشی از جنگ ایران و عراق است و ازسوی دیگر نتیجۀ مرگ‏ومیر طبیعی، طلاق و مرگ‏ومیر ناشی از حوادث جاده‏ای متأثر از اقتصاد تجاری قاچاق‏مدار، اعتیاد و رهاکردن خانواده یا زندانی‌شدن مردان در این منطقه بوده است. چهار پدیدۀ طلاق، اعتیاد، زندانی‏شدن مردان و مرگ‌ومیر ناشی از آسیب‏های قاچاق به خودی خود در افزایش تعداد زنان بیوه و البته زنان سرپرست خانوار نقش داشته‏اند؛ درواقع، در دهۀ 1360 این جنگ تحمیلی بود که بسیاری از زنان این منطقه را بیوه کرد و در دهۀ 1380 این رشد اقتصادی سریع و آسیب‏های ناخواستۀ اجتماعی و فرهنگی آن (در کنار مرگ‏میر طبیعی) بود که زنان را بیوه و مطلقه و درنهایت سرپرست خانوار کرد[1]. اگرچه در طول این سی سال به‌طور نسبی تنها یک درصد بر تعداد این قشر افزوده شده است، افزایش رقم خام آن بیش از یک هزار مورد است که امروزه به نام زنان سرپرست خانوار از آنها یاد می‏شود. وجود چنین نسبت و تعدادی از جمعیت زنان سرپرست خانوار در جامعه‏ای که در نتیجۀ تغییرات اقتصادی شدید یک دهۀ اخیر شاهد فاصلۀ طبقاتی چشمگیری است، می‏تواند به‌لحاظ چگونگی کیفیت زندگی آنها نیز قابل‌توجه باشد. ذکر این نکته ضروری است که آن ‏دسته از زنان سرپرست خانوار که در نتیجۀ جنگ تحمیلی سرپرست خانوار شده‌اند و دوباره ازدواج نکرده‏اند، به‌دلیل بهره‏مندی از حقوق و مزایای بنیاد شهید به‌لحاظ مالی و رفاهی وضعیت نسبتاً مناسبی دارند و موضوع مطالعۀ این پژوهش قرار نگرفتند؛ اما طبق مشاهدات، آن دسته از زنانی که در نتیجۀ مرگ طبیعی، طلاق، تصادفات جاده‏ای یا اعتیاد، شوهر خود را از دست داده‏اند غالباً در شرایط رفاهی بغرنجی قرار دارند و بیشتر هدف سیاست‏های رفاهی نهادهای حمایتی‌اند. به همین لحاظ در این مطالعه به دستۀ اخیر از زنان سرپرست خانوار توجه شده است.

براساس تعریف فیتزپتریک (1383) از رفاه اجتماعی که معتقد است رفاه اجتماعی شامل دو بُعد عینی و ذهنی در حوزه‏های احساسات و عواطف و حوزه‏های مادی و ملموس رفاه و آسایش افراد است، این مطالعه نیز در صدد فهم شرایط رفاهی و کیفیت زندگی در همۀ ابعاد مادی (اعم از اقتصادی و تندرستی و مسکونی) و غیرمادی (ازجمله بهداشت روانی و تعاملات اجتماعی) زنان سرپرست خانوار از نگاه خود آنهاست؛ به عبارت دیگر، هدف، شناخت کلیت حیات اجتماعی آنان براساس تفاسیر خودشان است تا ضمن روشن‌کردن شرایط مرتبط با کیفیت زندگی آنها، نقش سیاست‏های اجتماعی و عمومی در زندگی آنها از منظر خودشان بررسی شود. پرسش اصلی این مطالعه این است که زنان سرپرست خانواده در شهر بانه کیفیت زندگی خود را چگونه ارزیابی می‌کنند، آن را متأثر از چه شرایط و نیروهایی می‏دانند و در زندگی خود چه جایگاهی برای حمایت‏های رسمی و غیررسمی قائل‌اند؟

 

پیشینۀپژوهش

در نیم ‏قرن اخیر در خارج از ایران، مطالعات مختلفی در حوزۀ زنان سرپرست خانوار و خانوارهای آنها انجام شده است. برای نمونه دُونی و موین[2] (1987) در یک پژوهش پانلی دربارۀ پویایی درآمدی زنان، رابطۀ کفایت درآمدی برای زنان سرپرست خانوار را بررسی کرده و آن را در بافت کار و نقش‏های خانوادگی قرار داده است. یافته‏های پژوهش آنها نشان داده است درآمد در کفایت زنان، بدون توجه به بستر خانوادگی آنها، تأثیر داشته و موجب بهبود نقش آنان شده است؛ اما این احساس کفایت برای زنان بدون درآمد هم وجود داشته است. دلیل این امر هم این بوده است که درآمدهای شخصی ممکن است به‌منزلۀ یک منبع خانوادگی محسوب شده باشند. این نکته بیان‌کنندۀ آن است که این نه خود اشتغال بلکه مزایای اشتغال است که احساس کفایت فردی را بین آن زنان افزایش می‏دهد.

کاری[3] (1993) در مطالعه‏ای ترکیبی دربارۀ شیوع بیماری‏ها بین زنان سرپرست خانوار پِرو به این نتیجه رسیده است که شدت و نوع بیماری‏ها با شرایط اقتصادی و اجتماعی آنان کاملاً در ارتباط است. او نقش ساختار اجتماعی طبقاتی و قشربندی مبتنی بر پدرسالاری را ازجمله عوامل دخیل در این وضعیت می‏داند. این شرایط امکان مشارکت در فعالیت‏های اجتماعی و اقتصادی را برای آنها دشوار کرده است.

بورگوس و همکاران[4] (1995) در مطالعه‏ای دربارۀ علائم‏شناسی افسردگی بین زنان سرپرست خانوار در پرتریکو به این نتیجه رسیدند که دو عامل استرس و حمایت اجتماعی و عاطفی ازجمله عوامل مرتبط با افسردگی آنهاست.

آپلتون[5] (1996) در پژوهشی دربارۀ وضعیت رفاهی زنان سرپرست خانوار در اوگاندا، این موضوع را بررسی کرده است که زنان سرپرست خانوار در مقایسه با دیگران به‌لحاظ مصرف و درآمد فقیرتر نیستند، از شاخص‏های اقتصادی هم چندان بی‌بهره نیستند؛ اما گروه‏هایی از آنان فقیرتر از بقیه‌اند. ازجمله آنهایی که در مناطق شهری بیوه‌اند و به‌لحاظ سطح تحصیلات جایگاه پایین‏تری دارند و این مهم‌ترین منبع ضعف اقتصادی این گروه از زنان سرپرست خانوار است.

روث آسپاس[6] (1998) در مطالعه‏ای دربارۀ مشاغل زنان سرپرست خانوار در کنیا به این نتیجه رسیده است که زنان سرپرست خانوار، منابع کمتری برای تثبیت مشاغل و کارهای خود دارند و این امر سبب درآمد کمتر آنها می‏شود. در همان حال آن زنان برای تأمین نیازهای زندگی خانوارشان کاملاً به درآمد اندکی وابسته‌اند که از کارشان به دست می‏آورند.

توهی و همکاران[7] (2004) در پژوهشی شبکۀ اجتماعی زنان بی‏خانمان اسکان داده‌شده در چادرها (قبل و بعد اسکانشان) را با زنان فقیر دارای مسکن مقایسه کرده‌اند. در این مطالعه به تحولات این شبکه‏های اجتماعی در نتیجۀ سیاست‏های اسکان شهری اشاره شده و بر حدومرز‌نداشتن شبکه‏ها تأکید شده است. با این حال به کاهش کارکردهای مثبت زنان بی‏خانمان سرپرست خانوار اشاره شده است.

لوکرت و موهاپاترا[8] (2015) در مطالعه‏ای در زیمبابوه دربارۀ ناهمگونی ساختار خانواده و درآمد، این موضوع در جنوب آفریقا و زیمبابوه را تحلیل کرده‌اند و بر این باورند که درآمد زنان سرپرست خانوار کمتر از مردان سرپرست خانوار نیست؛ بلکه آنچه در سطح این درآمد تأثیرگذار است، ساختار خانواده و به‌ویژه تعداد مردان بزرگسال درون خانوار زیر سرپرسی زنان است.

در این حوزه مطالعات فراوانی نیز در ایران انجام شده است. در اینجا بنا بر رویکرد روش‏شناختی این مطالعه، بیشتر بر مطالعات کیفی در ایران تأکید می‌شود. مرور مطالعات موجود نشان می‏دهد حوزه‏های مختلفی از زندگی زنان سرپرست خانوار ازنظر کیفی بررسی شده‌اند. از آن جمله می‏توان به مطالعاتی اشاره کرد که در حوزه‏های آسیب‏ها و چالش‏های اجتماعی زنان سرپرست خانوار، آسیب‏شناسی تعاملات اجتماعی آنان، سازگاری با تغییرات نقشی زنان سرپرست خانوار، شادکامی آنان، طردشدگی اجتماعی، ازدواج مجدد آنان، ارتقای سلامت، توانمندسازی و ارزیابی وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی زنان سرپرست خانوار انجام شده‏اند؛ برای مثال مطالعۀ خسروان و همکاران (1392) در حوزۀ تغییرات نقشی از همسر به یک زن سرپرست، نشان می‏دهد آنان مسائل خاصی را در حوزه‏های اقتصادی و اجتماعی تجربه می‏کنند.

پژوهش دلیل‏گو و همکاران (1395) دربارۀ ازدواج مجدد زنان سرپرست خانوار نشان می‏دهد با بالارفتن سن این زنان، احتمال و تمایل به ازدواج نزد آنان نیز کاهش می‏یابد و ازسوی دیگر به‌دلیل سرپرستی فرزندان انجام این مهم دشوارتر می‏شود. در حوزۀ آسیب‏شناسی زندگی و تعاملات اجتماعی زنان سرپرست خانوار، مطالعات معیدفر و حمیدی (1386)، فروزان و بیگلریان (1382) و افراسیابی و جهانگیری (1395) نشان می‏دهند آنان در عرصه‌های اقتصادی و درآمدی، ناامنی بدن‌، آسیب‏های روانی، رویارویی با مسائل کلیشه‏ای منفی و تجربۀ محیط ناامن، با آسیب‏های اجتماعی دست و پنجه نرم می‏کنند و پیامد مستقیم این امر را می‏توان در فرزندان آسیب‏دیدۀ آنها مشاهده کرد.

در حیطۀ طرد اجتماعی، مطالعۀ فیروزآبادی و صادقی (1389) بیان‌کنندۀ این است که اگرچه اشتغال زنان سبب گسترش روابط بین‏گروهی و بهره‏مندی آنها از منابع می‌شود، لزوماً نفوذ بیشتری برای آنها به ارمغان نمی‏آورد. با این‏ حال، کار در بازار به شکل‏گیری سرمایۀ اجتماعی و تقویت پیوندهای بین‏گروهی آنها کمک کرده است.

دربارۀ موضوع توانمندسازی و به‌ویژه کارآفرینی برای آنان، مطالعۀ کیمیایی (1390) نشان می‏دهد مدیریت تحول‏خواه، نیروی انسانی توانمند، ساختار سازمانی انعطاف‏پذیر، حاکمیت اخلاق حرفه‏ای و روحیۀ کارآفرینی مهم‌ترین شرایط علی مؤثر بر پدیدۀ توانمندسازی این دسته از زنان‌اند. مطالعۀ سیدفاطمی و همکاران (1394) در حیطه‏های سلامت زنان سرپرست خانوار، پژوهش‌های شادی‏طلب و همکاران (1384) و نازک‌تبار و ویسی (1382) دربارۀ ارزیابی وضعیت اقتصادی و اجتماعی زنان سرپرست خانوار و مطالعات اعظم‏زاده و تافته (1394 الف؛ 1394 ب) دربارۀ شادکامی زنان سرپرست خانوار نشان می‌دهند دو دسته عوامل منابع باقی‌مانده (یعنی پول، وقت و انرژی باقی‌مانده) و عوامل زمینه‏ای (فردی، اقتصادی-اجتماعی) از عوامل مؤثر در ارتقای سلامت زنان سرپرست خانوارند. این زنان در بیشتر مواقع پس از برآوردن نیازهای مربوط به فرزندان یا افراد زیر سرپرستی و حل‌وفصل مسائل زندگی و با توجه به کمیت منابع باقی‌مانده، ممکن است اقدام به انجام رفتارهایی برای ارتقای سلامت خود کنند و همین امر سلامت آنان را در معرض خطر قرار می‏دهد.

مرور مطالعات تجربی پیشین این نکته را آشکار می‏کند که وضعیت زندگی زنان سرپرست خانوار یا خانوارهای زن‏سرپرست به‌گونه‏ای است که می‏توان از جهات مختلفی آن را بررسی کرد و مطالعات مذکور هر کدام یک یا چند بعد از زندگی آنها را مطرح کرده‌اند. توجه تقلیل‌گرایانه به هر یک از این ابعاد موجب شده است در کمتر مطالعه‏ای به کلیت حیات اجتماعی این دسته از زنان توجه شود و کلیت این زندگی از نگاه خود آن زنان بررسی شود. مطالعۀ حاضر با اذعان به دستاوردهای مفید مطالعات پیشین، سعی دارد کلیت حیات اجتماعی زنان سرپرست خانوار - که از مبحث کیفیت‏ زندگی آنان تفکیک‏ناپذیر است - را از نگاه خود آنها بررسی کند؛ به عبارت دیگر، هدف فهم زندگی خانوارهای زن‏سرپرست با همۀ جوانب مادی و غیرمادی آن است؛ البته آنگونه که خود آنها توصیف می‏کنند.

ملاحظات مفهومی

پژوهش حاضر به‌منزلۀ یک کار کیفی براساس نظریۀ خاصی تدوین نشده است؛ اما این به معنای درنظرنداشتن نظریه‌های مختلف این حوزه ازسوی محققان این پژوهش نیست؛ زیرا مطالعۀ ادبیات نظری این حوزه برای ارتقای حساسیت نظری (Glaser, 1978: 31) پژوهشگران امری لازم و ضروری است. ارتباط یافته‏های پژوهش با رویکردهای نظری در بخش نتیجه‏ ارائه خواهد شد؛ اما در اینجا سعی بر آن است تا مفاهیم اصلی استفاده‌شده در این پژوهش به‌اختصار توضیح داده شوند؛ با این هدف که مشخص شود این مطالعه از مفاهیم اصلی رفاه اجتماعی، کیفیت زندگی و کلیت حیات اجتماعی چه منظوری داشته است.

«رفاه به معنای توانایی یک فرد، گروه یا ملت برای فراهم‌آوردن خوشبختی، امنیت و تولید محصولات مناسب است که مردم را قادر می‌کند براساس تعاریف خاص خودشان خوب زندگی کنند. رفاه کمک می‏کند تا مردم براساس اولویت‏های مدنظرشان به یک زندگی سالم و معنوی دست یابند و دیگر هر روز نگران آنچه برای حمایتشان الزامی است نباشند» (هزارجریبی و صفری‏شالی، 1391: 28). منظور از رفاه اجتماعی نیز مجموعۀ سازمان‏یافته‏ای از قوانین، مقررات، برنامه‏ها و سیاست‏هاست که در قالب مؤسسۀ رفاهی و نهادهای اجتماعی به‌منظور پاسخگویی به نیازهای مادی و معنوی انسان ارائه می‏شود تا زمینۀ رشد و تعالی او را فراهم آورد. ذکر این نکته ضروری است که مفهوم رفاه اجتماعی با مفاهیم دیگری ازجمله بهزیستی، خدمات اجتماعی، تأمین اجتماعی، بیمه‏های اجتماعی، حمایت اجتماعی و مددکاری اجتماعی ارتباط تنگاتنگی دارد (سمت، 1373، به نقل از زاهدی‌اصل، 1390: 16ـ14).

کیفیت زندگی مهم‌ترین عواملی را شامل می‌شود که شرایط زندگی «در جامعه و رفاه شخصی افراد را تعیین می‏کنند» (حریرچی و همکاران، 1388: 3). سازمان بهداشت جهانی، کیفیت زندگی را «شامل ادراک فرد از وضعیت‏های زندگی در رابطه با فرهنگ و ارزش‏های زندگی و در رابطه با توقعات، اهداف و استانداردها و علایق آنها می‏داند. در ابعاد گسترده‏تر، کیفیت زندگی در پیوند با بهداشت روانی افراد، وضعیت روان، سطوح وابستگی‏های اجتماعی، اعتقادات شخصی و وابستگی‏های متفاوت محیطی است» (سازمان بهداشت جهانی، 2003، به نقل از هزارجریبی و صفری‏شالی، 1391: 246). آمارتیاسن کیفیت زندگی را با قابلیت‏های کارکردی افراد مرتبط می‏داند و بر این باور است که بدون برخورداری از قابلیت‏هایی چون سلامت روابط اجتماعی، عزت نفس و مشارکت در امور مختلف انسان نمی‏تواند از مزایا و منافعی بهره‏مند شود که قاعدۀ مذکور آنها را بدیهی می‏شمارد (غفاری و امیدی، 1388: 2) و از آنجا که ارتباط تنگاتنگی با وضعیت حسی، روانی، اعتقادات شخصی، میزان خوداتکایی، ارتباطات اجتماعی و محیط زیست دارد (سیاری و همکاران، 1380: 30)، می‏توان از دو رویکرد عینی و ذهنی نیز به آن نگریست که شامل حوزه‏های احساسات و عواطف و حوزه‏های مادی و ملموس رفاه و آسایش افراد است (فیتزپتریک، 1383: 27).

همان گونه که در بخش بیان مسئله نیز عنوان شد هدف این مطالعه فهم «کلیت حیات اجتماعی زنان» (برنارد، 1383: 17) با تأکید بر کیفیت زندگی سرپرست خانوار از نگاه خود آنان است. در اینجا کلیت مذکور مستقل از دیگر کلیت‏ها، ازجمله حیات اجتماعی مردان، اقشار مرفه و متوسط جامعه و مهم‌تر از همه، نهادهای رسمی و غیررسمی حمایتی در نظر گرفته نمی‏شود؛ بلکه کاملاً در ارتباط با آنها لحاظ می‏شود؛ زیرا بر این باوریم که گفتمان غالب در این حوزه، حیات اجتماعی زنان سرپرست خانوار را به‌طور کامل در پیوند با نبودن حیات زیستی-اجتماعی مرد درون این نوع خانوارها تعریف می‏کند؛ ازاین‌رو، تلاش می‏شود ضمن آنکه زندگی این دسته از زنان در یک جامعۀ نسبتاً سنتی (به‌ویژه به‎لحاظ ارزشی و هنجاری جنسیتی) و نسبتاً مدرنیزه‏شده (به‌لحاظ امکانات مادی و تغییرات اجتماعی و اقتصادی) کنکاش شود، نقش تعیین‏کنندۀ مردان، هم به‌صورت سلبی و هم به‌صورت ایجابی، در شکل‏دهی به کلیت حیات اجتماعی زنان سرپرست خانوار مطالعه شود. برای فهم این کلیت در این جامعه، لازم است به منابع نهادی مختلف ازجمله نهاد خانواده و نظام پدر-مردسالاری جامعه، نهادهای حمایتی، نظام معنایی مرتبط، اقتصاد متحول تجاری مدرن و جایگاه زنان در آن، نهاد دین و ارزش‏های حمایتی آن و... توجه شود تا بتوان جایگاه رفاهی و کیفیت زندگی کنونی آنها را از آن طریق بازتفسیر کرد. منابع نهادی مذکور از آن جهت مهم‏اند که کنشگران با استفاده از آنها، کنش‏های خود را انتظام می‏بخشند؛ زیرا پویایی‏های روزمرۀ عاملان متکی بر همین امور عادی‌شده در فرهنگ است. آنان ضمن بهره‏گیری از ذخایر دانش و معرفت بین‌ذهنیتی و نیز منابع نهادی، کنش‏ها، تعاملات و معانی آنها را بازتولید یا بازسازی می‏کنند یا نظام معنایی جدیدی خلق می‏کنند؛ درواقع، کنشگران در حیطۀ منطقه‏ای‏شدن و محلی‏شدن از ذخایر دانش خود برای تفسیر بستر محلی خود بهره می‏گیرند (Turner, 1998: 498).

در تمامی حالات و تعاریف مذکور می‏توان کیفیت زندگی و به‌دنبال آن رفاه اجتماعی گروه‏های اجتماعی را از دو جهت بررسی کرد: یکی نگاه از بیرون و دیگری نگاه از درون. نگاه از درون یا امیک به نوعی از مطالعات کیفی گفته می‏شود که در آن پژوهشگر سعی دارد از درون به پدیدۀ موردمطالعۀ خود بنگرد و این ازدرون‏بودگی تا حد زیادی به تفاسیر سوژه‏های مطالعه یا مشارکت‏کنندگان در پژوهش از وضعیت خودشان متکی است؛ به عبارت دیگر، «رهیافت امیک به پژوهش به این امر می‏پردازد که مردم بومی چگونه فکر می‏کنند» (Kottak, 2006: 47). این نوع از مطالعه، در مقابل رویکرد اتیک یا نگاه از بیرون است که پژوهشگر به‌منزلۀ عامل شناساگر خود جایگاه موضوع مطالعه‌شده را تعریف می‌کند، بدون آنکه توجه خاصی به درک و تفاسیر مردم از زندگی و جایگاه خودشان داشته باشد. اگر بر این باور باشیم که این نوع نگاه یک نوع نگاه تفسیرگرایانه به موضوع است، می‏توان گفت «این رهیافت نوعی جهت‏گیری عملی اتخاذ می‏کند؛ یعنی به این نکته می‏پردازد که چگونه مردم عادی امورات عملی را در زندگی خود اداره می‏کنند یا آنها را به انجام می‏رسانند» (Neuman, 2000: 71)؛ بنابراین، فهم اداراک فرد از وضعیت‏های زندگی خود، از این طریق بهتر تحقق می‏یابد و او قادر می‌شود وضعیت بهداشت روانی، جسمانی و وابستگی‏های فردی و محیطی خود را بهتر تشریح کند و این تنها به بعد مادی زندگی‌اش محدود نمی‌شود؛ بلکه بعد غیرمادی کیفیت زندگی را نیز در بر می‌گیرد.

در این مطالعه سعی شده است از بطن داده‏های مصاحبه‏ای، آن دسته از اطلاعاتی برجسته و تحلیل شوند که جوانب مختلف کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار در این شهر را نشان می‏دهند؛ جوانبی ازجمله بهداشت روانی، وضعیت روان، سطوح وابستگی اجتماعی، وابستگی‌های متفاوت محیطی، سلامت روابط اجتماعی، عزت نفس، مشارکت و... ؛ درواقع، ممکن است پژوهشگران در مصاحبه‏ها به‌طور مستقیم هیچ‌یک از مفاهیم فنی مطرح در مباحث کیفیت زندگی را مطرح نکرده باشند؛ اما در بطن تفاسیر آنان از کلیت زندگی اجتماعی‌‎شان تلاش کرده‌اند مصادیق آنها را استخراج کنند. پژوهش حاضر از این منظر به کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار می‏نگرد که وضعیت کنونی شمار زیادی از آنان محصول شرایط و نیروهای اجتماعی مختلف است. در چنین جایگاهی نیروهای نهادی متنوعی از جوانب مختلف فضای مادی و غیرمادی بر کنش‏های آنان تأثیر می‌گذارند. زنان سرپرست خانوار در چنین فضای مادی و معنایی، در مواردی به‌منزلۀ کنشگران خلاق سعی در بازتعریف جایگاه خود دارند. در این بازتعریف نیز سعی در بهره‏گیری از نیروهای نهادی موجود دارند تا بتوانند زندگی کنند. بر این اساس لازم است از نگاه خود آنان نیروهای نهادی مذکور و تعاملات یادشده مطالعه شوند تا فهمیده شود آنان چه تفسیری از زندگی و جایگاه خودشان دارند.

 

روش‌شناسی پژوهش

این مطالعه به‌لحاظ روش‏شناسی، مطالعه‌ای کیفی است و در آن از روش تحلیل محتوای کیفی برای تحلیل اطلاعات مصاحبه‏ای استفاده شده است. «پژوهشی که از تحلیل محتوای کیفی استفاده می‏کند بر ویژگی‏های زبان به‌عنوان عامل ارتباط تمرکز دارد و به محتوا یا معنای بسترمند متن توجه دارد. دادۀ متنی می‏تواند شفاهی، کتبی یا الکترونیک باشد و ممکن است ازطریق پاسخ‏های روایتی، پرسش‏های پیمایشی باز، مصاحبه‏ها، گروه ‏مرکز، مشاهده یا رسانه‏های چاپی همچون مقالات، کتاب و یادداشت‏ها حاصل شود. تحلیل محتوای کیفی به ورای شمارش صرف واژگان رفته تا زبان را به‌طور دقیق بررسی کند؛ با این هدف که مقادیر زیادی از متون را به تعدادی کافی از مقولات فروکاهد که با آن بتواند معانی مشابهی را بازنمایی کند» (Hsieh & Shannon, 2005: 1278). پژوهش حاضر از بین سه رهیافت عمدۀ تحلیل محتوای کیفی، از رهیافت متعارف[9] بهره گرفته است. در این رهیافت، پژوهش و گردآوری داده‏ها و تحلیل آنها را هیچ نوع نظریه‏ای راهنمایی نمی‏کند و مقولات کدگذاری‏شده به‌طور مستقیم از داده‏های متنی (در اینجا مصاحبه‏ای) استخراج می‏شوند (Hsieh & Shannon, 2005: 1279).

مصاحبه‏ها با محوریت چند پرسش اصلی انجام شده‏اند و تلاش بر این بوده است که مشارکت‏کننده به‌راحتی باورها و تجارب خود را دربارۀ آن پرسش مطرح کند. با توجه به اینکه محور پژوهش، بررسی کیفی کیفیت زندگی خانواده‏های زن‏سرپرست با محوریت «سرپرستی» از منظر خود آنان است، پرسش‏هایی دربارۀ چرایی ورود به نقش سرپرستی خانوار، کیفیت مادی زندگی (اقتصادی، جسمانی، مسکونی و...)، جایگاه حمایت‏های نهادی رسمی و غیررسمی در زندگی خانوادۀ آنها، تعاملات اجتماعی با اطرافیان خانوادگی و غیرخانوادگی، فهم جایگاه خودشان به‌منزلۀ یک زن و شیوه‏های تعامل با آن، با این دسته از زنان به بحث گذاشته ‏شد و تلاش بر این بود که در جریان بحث‏ها کُنه تجارب آنان بررسی شود و تا حد امکان فضا برای تشریح تجربۀ زن‎‌سرپرست فراهم شود. برای اطمینان از کیفیت مفاهیم ظهوریافته در مصاحبه‏ها، پس از هر چهار مصاحبۀ انجام‌شده، داده‏ها روی کاغذ پیاده و با کدبندی‏های اولیه تحلیل می‏شدند. این فرایند تا پایان آخرین مصاحبه‏ها انجام شد و درنهایت با رسیدن به اشباع نظری، فرایند نمونه‏گیری و مصاحبه‏ها متوقف شد؛ یعنی پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که مفاهیم جدیدی تولید نمی‏شوند و معانی و نتایج تا حد زیادی تکراری‌اند (Glaser & Strauss, 1967: 61). معیار تعیین سطح اشباع نظری، به غیر از پژوهشگران اصلی پژوهش، دو نفر از کسانی بودند که در مطالعات اجتماعی کیفی تجاربی داشتند و برای ارزیابی اعتبار جریان مفهوم‏سازی از آنها کمک گرفته‏ شده بود.

این مطالعه در شهر بانه واقع در استان کردستان انجام شده است؛ پس از انجام 23 مصاحبه با زنان سرپرست خانوار، مطالعه به اشباع نظری رسید. افراد مدنظر با استفاده از روش نمونه‏گیری هدفمند و ازطریق «نمونه‏گیری زنجیره‏ای گلوله‌برفی» (محمدپور، 1392: 44) انتخاب شدند. مشارکت‏کنندگان در این مطالعه شامل زنانی‌اند که به دلایل مختلف ازجمله مرگ شوهر، طلاق و ازکارافتادگی و ناتوانی یا اعتیاد شوهر نقش سرپرست خانواده را بر عهده داشتند. معیار ورود به نمونۀ این مطالعه، این بود که زن به هر دلیلی، به‌غیر از صدمات ناشی از جنگ تحمیلی، سرپرست خانوار باشد؛ به عبارتی جزء خانوادۀ شهدا و جانبازان نباشد و به‌لحاظ مالی از اقشار مرفه جامعه نباشد و به مصاحبه و مشارکت در پژوهش تمایل داشته باشد. به‌لحاظ روش‏شناختی ممکن است این نوع انتخاب سوگیرانه به نظر برسد؛ اما با این استدلال که در تمامی مطالعات انجام‌شدۀ رؤیت‏شده ازسوی پژوهشگران در حوزۀ زنان سرپرست خانوار، با زنانی از اقشار متوسط به پایین و سرپرست خانوار کار شده است و موضوع و گروه زنان سرپرست خانوار با موضوع فقر اقتصادی و طردشدگی اجتماعی پیوند خورده است، این مطالعه نیز بر این گروه خاص از زنان سرپرست خانوار تمرکز کرده و در نمونه‏گیری گلوله‏برفی هدفمند سعی در یافتن و مراجعه به آنها داشته است.

مصاحبه‏ها به‌طور متوسط 50 دقیقه طول کشیدند. پس از اتمام مصاحبه‏ها، متن آنها روی کاغذ پیاده و به‌صورت جمله‏به‏جمله کدبندی شدند. کدبندی‏های انجام‌شده براساس تشابهات و تفاوت‏ها دوباره در خرده‏مقولات یا مضمون‌های نظری‏تر ادغام شدند و درنهایت چندین مقوله یا مضمون اصلی تولید شد که بیان‌کنندۀ جوانب مختلف کیفیت زندگی ازسوی مشارکت‏کننده در پژوهش بود. در نتیجۀ کدبندی‏ها در کل 86 مفهوم اولیه، 14 زیرمقوله و 4 مقولۀ عمده استخراج شدند که در بخش یافته‏ها مطرح خواهند شد.

برای سنجش سطح قابلیت اعتماد یافته‏های پژوهش از فن‌‏های متعددی استفاده شد؛ ازجمله از روش کنترل اعضا که طی آن متن مصاحبه‌ها و حتی مفاهیم اولیۀ استخراج‌شده به مشارکت‏کنندگان برگشت داده شد تا درستی آنها را تأیید کنند. ازسوی دیگر، برای ارتقای قابلیت اعتماد پژوهش، مفاهیم و مقوله‏های استخراج‌شده به چند نفر از افراد زبده در پژوهش کیفی داده شد تا میزان دقت مفاهیم در بازنمایی تجارب افراد مشارکت‌کننده را بررسی کنند.

یافته‌ها

مشارکت‏کنندگان این پژوهش به‌لحاظ جمعیت‏شناختی و پایگاه اقتصادی و اجتماعی، جایگاه متفاوتی دارند. همان گونه که جدول 1 نشان می‏دهد، بخش عمدۀ زنان مشارکت‏کننده در سنین میانسالی‌اند؛ به‌لحاظ سواد و تحصیلات در سطحی پایین‌ قرار دارند و بیش از نیمی از آنان به انواعی از مشاغل مشغول‌اند که در بیشتر مواقع مشاغل خرده‏پا یا ضعیف‌اند. بیشتر آنان تعداد یک یا دو نفر را زیر سرپرستی دارند که طبق شواهد مطالعه بیشتر آنها فرزندانشان هستند. بخش زیادی از آنان در حاشیۀ شهر زندگی می‏کنند که مسکن اجاره‏ای و در مواردی اندک شخصی دارند یا در بخشی از منزل پدری زندگی می‏کنند. درنهایت اینکه بیشتر آنان زیر حمایت نهادهای حمایتی رسمی یعنی کمیتۀ امداد یا بهزیستی‌اند.

 

 

جدول 1- ویژگی‏های اجتماعی و جمعیتی زنان سرپرست خانوار مشارکت‏کننده در این پژوهش

فراوانی

طبقات

ویژگی‏ها

فراوانی

طبقات

ویژگی‏ها

2

از سال 69 تا60

از چه سالی سرپرست است؟

2

20 تا 29 ساله

گروه‌های سنی

3

از سال 79 تا 70

7

30 تا 39 ساله

10

از سال 89 تا 80

7

40 تا 49 ساله

8

از سال 90 به بعد

5

50 تا 59 ساله

2

60 سال به بالا

4

مرکز شهر

وضعیت مکانی

15

شاغل

وضعیت اشتغال

19

حاشیۀ شهر

8

غیرشاغل

8

اجاره‌ای

وضعیت مسکن

7

بی‌سواد

تحصیلات

8

منزل پدری

9

ابتدایی

5

شخصی

4

راهنمایی

2

منزل پدر شوهر

3

دیپلم

15

2و1 نفره

تعداد افراد زیر سرپرستی

10

طلاق

علت سرپرستی

4

4و3 نفر

11

فوت همسر

4

ندارد

2

اعتیاد همسر

10

کمک‌های مردمی

منبع درآمد

12

بهزیستی

نهاد زیر پوشش*

17

نهادهای حمایتی دولتی

6

کمیتۀ امداد

10

اشتغال خود

2

تأمین اجتماعی

6

اشتغال ندارد

3

هیچ‌کدام

*ذکر این نکته ضروری است که زیرپوشش‌بودن شمار زیادی از زنان نمونۀ این مطالعه به معنای انتخاب نمونه از بین زنان زیر پوشش این سازمان‏ها نیست؛ به عبارت دیگر، پژوهشگران آگاهانه در صدد انتخاب نمونه از بین این گروه از زنان نبودند.

 

 

در نتیجۀ تحلیل یافته‏های مصاحبه‏ای و کدبندی آنها در قالب مفاهیم، خرده‏مقولات و مقولات عمده، مقولات عمدۀ زیر حاصل شدند: فرسودگی تدریجی جسمانی، طرد و حاشیه‏نشینی، بازتعریف جایگاه زنانگی و حمایت برای بقا. ماتریس مفهومی تحلیل محتوای کیفی همراه با خرده‏مقولات در جدول 2 نشان داده شده است.

 

 

جدول 2- ماتریس مفهومی مقولات استخراج‌شده از متون مصاحبه‏ای پژوهش

نمونه‏هایی از 86 مفهوم اولیه

خرده‌مقولات

مقولات اصلی

داشتن آرتروز، دیسک، کار مداوم، عوارض کار زیاد، فشار مشکلات، ابتلا به افسردگی، مصرف داروی اعصاب، ازدست‌دادن فرزند، فشار کمبود امکانات برای فرزندان، داشتن فرزند سرطانی، زیر نظر دکتر بودن، فشار روانی احتیاج، فشار روانی بدرفتاری‏های شوهر سابق-کنونی، ناتوانی در تهیۀ مواد خوراکی مناسب، ناتوانی در تهیۀ ماهیانۀ گوشت قرمز، مصرف غذاهای ارزان‌قیمت و غیرمقوی، چشم‏به‏راه کمک دیگران بودن، احساس حقارت ناشی از فقر، فشار اطرافیان، فشار خانواده، فشار صاحب‌خانه، آزارهای شوهر سابق، اقدام به خودکشی، گرفتن فرزند، خیانت شوهر و ...

ضعف جسمانی و بیماری، کار زیاد، سوء تغذیه، مشکلات روانی و فکری، بیماری‏های مزمن

فرسودگی تدریجی جسمی ـ روانی

مسکن ارزان‌تر در حواشی شهر، مسکن محقر، مسکن بدون امکانات، نداشتن توان اجاره‌کردن مسکن در نواحی مرکزی شهر، تعلق‌نداشتن به مرکز شهر به‌دلیل فقر، دست‌فروشی، امرار معاش ازطریق تهیۀ برخی خوراکی‏های خانگی (ترشی، سبزی سرخ‏کرده و ...)، خدمتکاری مجتمع‏های آپارتمانی، مشغول‌شدن به شغل خیاطی پس از سال‌ها تلاش، معامله با خرده‏فروشان، درآمد ازطریق کاموابافی، ارتباط با همنوعان اجتماعی، تعامل اندک با والدین، محدودشدن دایرۀ رفت‏وآمدها، مشاغل خرده‌پا و...

حاشیه‏نشینی مکانی، حاشیه‏ای‌بودن اقتصاد، تعامل در حواشی

طرد و حاشیه‏نشینی

سازگاری تدریجی با بیو‏گی، مطلقه‏بودن یا بی‏شوهری، سازگاری با نبودن مرد، شناساندن خود به‌منزلۀ یک فرد مستقل، شناساندن خود به‌منزلۀ یک زن باعفت، حفظ شرف و آبرو، کسب مهارت در کاسبی، پرهیز از خوردن هرگونه تهمت ازطریق تعامل کمتر با مردان غریبه، شناساندن خود به‌منزلۀ یک فرد باعرضه یا باعفت، تحمل برخی سختی‏ها برای کسب مقبولیت اطرافیان، همسایگان و مردان، مقاومت در برابر برخی حرف‏های مردم، حمایت از فرزندان، جداشدن از خانواده به‌دلیل فرزندان، گوش‌ندادن به حرف مردم، راه‌ خود را رفتن، تلاش برای استقلال مالی از خانواده و...

پذیرش جایگاه نقشی جدید و تحمل فشارها، تلاش برای تثبیت جایگاه، تلاش برای بقا، مبارزه با وضعیت موجود

بازتعریف جایگاه زنانگی

رفتن به کمیته با راهنمایی دیگران، کمک‌گرفتن از بهزیستی، وام‌گرفتن از کمیته، حمایت درمانی در بیماری‏ها، وام خوداشتغالی بهزیستی، کمک‏های مردم، باورهای دینی برای کمک به زنان بی‏سرپرست، کمک‏های ماه رمضان، خیرین شهر، کمک‏های ماهیانۀ برخی خانواده‏ها، کمک در اعیاد فطر و قربان، زندگی با کمک‏های مردم، حمایت‏های نسبی خانوادۀ پدری، حمایت‏های بخور و نمیر، حمایت با اجارۀ منزل با مبلغ اندک، حمایت در معالجۀ بیماری‏ها

حمایت‏ رسمی دولتی، حمایت غیررسمی مردمی

حمایت برای بقا

       

 

 

 

 

 

در ادامه براساس مقولات عمده و خرده‌مقولات مذکور، کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار از نگاه خود آنان بررسی شده و در موارد لازم سعی شده است از نقل قول آنان برای مستندکردن تحلیل‏ها استفاده شود. در جریان توصیف و تشریح یافته‏ها، عبارات و واژگان برگرفته از مصاحبه‏ها در گیومه نشان داده شده‌اند.

ابتدا لازم است با نگاهی کوتاه اما جدی به سوابق کلی زندگی مشارکت‏کنندگان پژوهش، به این پرسش پاسخ داده شود که زنان سرپرست خانوار مشارکت‏کننده در این مطالعه، قبل از سرپرست‏شدن چه چیزهایی را در زندگی مشترک با شوهرانشان تجربه کرده‏اند.

پاسخ به این پرسش تا حدی می‏تواند در فهم وضعیت زندگی همراه با سرپرستی خانوار و چرایی سرپرست‏شدن یاری‏رسان باشد. مطالعۀ پیشینۀ زندگی زنان مشارکت‏کننده این نکته را بر ما روشن می‏سازد که بیشتر آنان در دوران زندگی با شوهرشان تجارب تلخی داشته‏اند و حتی در مواردی ریشۀ این تجارب تلخ به دوران قبل از ازدواج آنان برمی‏گردد. ازدواج‏های بدون رضایت زن به‌ویژه در قالب رسم ازدواج متقابل یا رسم زن‌به‌‌زن بین خانواده‏ها، اعتیاد شوهر، خیانت، خشونت و بدرفتاری‏های شوهر ازجمله تجارب مشترک زنان مشارکت‌کننده است. فقر خانوادۀ پدری در مواردی سبب ازدواج بدون رضایت آنها شده است که در شماری از موارد مشکلات حادی را در پی داشته است. زنان جوان‏تر، سرپرست خانوار بودن خود را بیشتر در نتیجۀ طلاق (در موارد متعدد متأثر از خیانت شوهر)، اعتیاد شوهر و رهاکردن خانواده و تصادف منجر به مرگ شوهر اعلام کرده‏اند؛ در مواردی مرگ شوهر ناشی از بیماری‏های صعب‏العلاج بوده است. در مواردی هم شاهد بیماری‏های صعب‏العلاج زن هستیم که سبب طلاق او و درنهایت سرپرستی خانوار‏ شده است. تمامی این موارد سبب داشتن تجارب تلخی در حوزۀ جسمانی و روانی برای آنها شده است. بین زنان سرپرست خانوار مسن‏تر، بدرفتاری‏های شوهر قبل از طلاق یا مرگ، بیشتر به چشم می‏خورد که پیامدهای جسمی و روانی طولانی‌مدت برای آنها داشته است.

همۀ تعاملات پیچیده و سخت زنان با شوهرانشان با خود انواعی از فشارهای روانی به‌دنبال داشته است که پس از سال‏ها، بازگوکردن آنها برایشان زجرآور است. بازگویی تجربۀ «اطلاع از رابطۀ شوهر با زنی دیگر»، اطلاع از «اعتیاد شوهر» و «بدرفتاری و تلاش برای فروش هر چیزی در منزل برای تهیۀ مواد»، تجربۀ تلخ «ستاندن فرزند ازسوی خانوادۀ شوهر»، «زندگی دشوار برای معیشت و تشدید آن»، «مرگ ناگهانی شوهر براثر تصادف و خانه‏خرابی پس از آن» و... همگی نشان‌دهندۀ بار سنگین سوابق تلخ زندگی خانوادگی شماری از زنان مشارکت‏کننده در این پژوهش است.

با چنین شناخت کلی و مختصر از پیشینۀ زندگی دوران تأهل مشارکت‏کنند‏گان، می‏توان تجارب آنان به‌منزلۀ سرپرست خانوار و کیفیت زندگی آنان در جامعۀ بانه را بررسی کرد. در این زمینه سعی می‏شود جوانب مختلف کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار از نگاه خود آنان بررسی شود.

 

فرسودگی تدریجی جسمانی- روانی

منظور از مقولۀ فرسودگی تدریجی، بیان وضعیت ناگواری است که زنان سرپرست خانوار پس از مرگ، ترک یا طلاق از شوهر به‌لحاظ جسمانی، روانی، تغذیه و سلامت تجربه می‏کنند. وضعیت ناگوار مذکور به مرور زمان و همراه با فشار نیازهای مالی و لزوم انجام کار اقتصادی، سبب فرسودگی تدریجی جسم و روان آنها می‏شود. این مقوله شامل سه زیرمقوله می‌شود: بیماری‌های مزمن (برگرفته از مفاهیمی اولیه از قبیل داشتن بیماری آرتروز، دیابت، دیسک کمر، بیماری قلبی و...)، کار سخت (میوه‏چینی در باغ‏ها، نانوایی، خدمتکاری مجتمع آپارتمانی، دست‏فروشی، نظافت منازل و...)، سوء تغذیه (ناتوانی در تهیۀ مواد خوراکی مناسب، ناتوانی در تهیۀ ماهیانۀ گوشت قرمز، مصرف غذاهای ارزان‌قیمت و غیرمقوی و...) و فشارهای روانی شدید (مشکلات مالی، افسردگی، فشار روانی ناشی از کمبود فرزندان، فشار روانی بدرفتاری‏های شوهر سابق یا کنونی، فشار روانی احتیاج و...).

بیماری‌های مزمن: زن سرپرست خانوار به‌منزلۀ یک انسان، بیش و پیش از هر چیز درگیر بعد مادی زندگی خود و افراد زیر سرپرستی‏اش است. این بعد شامل رویه‏های مختلفی ازجمله جسم با تأکید بر سالم نگه‌‏داشتن خود و افراد زیر سرپرستی، مسکن و سرپناه و تغذیۀ موردنیاز برای بقاست. در بسیاری از موارد مشاهده شده است که چنین زنانی سلامت جسمانی‌شان را برای به‌دست‌آوردن یا بقای لایه‏های دوم و سوم مذکور به خطر انداخته‏اند و به‌ناچار دچار فرسودگی شده‏اند. بخشی از بیماری‏های مزمن جسمانی زنان سرپرست خانوار به کارهای سختی برمی‏گردد که برای تأمین معاش انجام می‏دهند؛ برای نمونه زنی که ناچار باشد «زمانی از تولید ترشی کسب درآمد کند» و زمانی دیگر «در روز 50 کیلو آرد را نان کند»، قبل از رسیدن به سالمندی به بیماری‏هایی همچون دیسک کمر مبتلا خواهد شد. این زن 54 سال دارد و از 24‌سالگی دراثر فوت شوهر سرپرست خانوار است. کار زیاد و طاقت‏فرسا برای یک زن «باعث و بانی» تمام مریضی‌هایش است. علاوه بر کار ساخت عوامل دیگری نیز در وضعیت ناگوار جسمانی آنها دخیل است. یکی از زنان مشارکت‏کننده‏ که دو فرزند دارد و پنج سال است که سرپرست خانوار است، وضعیت بد جسمانی خودش را اینگونه تبیین می‏کند: «همه‏اش به‌خاطر کتک‏هایی بود که شوهرم به من زده بود. دو ماهی در خانه زمین‏گیر شدم. الان تحت نظر پزشک متخصص مغز و اعصاب هستم». از آنجا که این گروه از زنان، در بیشتر مواقع به‌لحاظ جسمانی با مشکلات مزمنی روبه‌رو هستند، سطح کیفیت زندگی پایینی دارند.

سوء تغذیه:شماری از زنان سرپرست خانوار مشارکت‏کننده در این پژوهش به‌دلیل فقر شدید، به‌طور طبیعی از نوعی سوء تغذیه نیز رنج می‌بردند؛ زیرا در تأمین معاش و ضروریات زندگی دچار مشکل بودند. این وضعیت با مورد قبلی یعنی بیماری‏های مزمن بی‏ارتباط نیست. وضعیت سوء تغذیه زمانی شدت پیدا می‏کند که زن سرپرست خانوار در کنار تأمین معیشت معمول، ناچار باشد هزینه‏های درمان بیماری‏های مزمن خود یا فرزند/فرزندانش را تأمین کند. در شرایطی غیر از این اوضاع بسیار سخت، احتمالاً سوء تغذیه به این شدت اتفاق نمی‌افتد؛ اما در بسیاری از مصاحبه‏ها با زنان سرپرست خانوار، فقر جایگاه بالایی در زندگی آنها داشت و مسلماً با وجود آن، سوء تغذیه امری غریب نخواهد بود و بر بعد سلامت کیفیت زندگی آنان تأثیرگذار خواهد بود. این امر به‌ویژه در ماه‏ها و سال‏های اولیۀ ورود به این نقش و در بسیاری از موارد با ازدست‌رفتن منبع درآمدی شوهر، تا دست‌یابی به شغلی دون‏پایه یا قرارگرفتن زیر حمایت نهاد یا کسان دیگر شدت بیشتری دارد. در این ‏زمینه یکی از زنان مشارکت‏کننده می‏گوید: «به‌خاطر هزینۀ درمان بالای دخترم، مستمری کمیتۀ امداد و کمک‏های مردمی کفاف زندگی‌مان را نمی‏کند. به خدا وقت‏هایی بود که در خانه چیزی برای خوردن نداشتیم. به‌راستی که فقیری درد بزرگی است». یکی دیگر از مشارکت‏کنندگان از وضعیت اسفناک پس از طلاق سخن می‏گوید که به‌دلیل شدت فقر، همسایه‏ها به آنها کمک کرده‏اند و «بایک کیلو گوجه‌فرنگی چند روزی را سپری می‏کردیم».

فشارهای روانی شدید: تجارب تلخ «زندگی مشترک با شوهر»، قبل از سرپرست خانوار شدن زنان، فقر و «بی‏درآمدی»، فشارهای مالی تأمین حداقل‌های زندگی خود و فرزندان (به‌ویژه اگر محصل یا دچار بیماری خاصی باشند)، مشکلات ناشی از تعامل با «اطرافیان فامیل و غریبه» (به‌دلیل تأمین معیشت یا به‌دلیل فشارهای هنجاری) و... مسلماً حامل عوارض روانی خاصی برای زن سرپرست خانوار است. شاید «برعهده‌گرفتن دو نقش پدر و مادر» برای فرزندان، یا برعهده‌گرفتن نقش «نان‏آورخانواده»، با وجود همۀ مشکلات خاصی که برای چنین زنانی دارد، سرچشمۀ تشدید این فشارها باشد. طبق یافته‏های این مطالعه، بخش زیادی از فشارهای روانی ناشی از فشار «تأمین معیشت و سرپناه و امکانات موردنیاز فرزندان» است و بخش دیگر متأثر از فشارهای هنجاری همراه با داشتن نقش بیوگی، مطلقه‌بودن و سرپرستی خانوار زنان است. در مواردی که زن براثر طلاق به خانۀ پدری بازگشته، فشارهای روانی برای او تشدید شده است؛ به‌طور کلی، زنان سرپرست خانوار جامعۀ مطالعه‌شده غالباً از انواع مختلفی از فشارهای روانی حاصل از زندگی مادی‌شان رنج می‏بردند. یکی از آنان که خانمی 39‌ساله است و به‌دلیل مرگ ناشی از تصادف شوهر سرپرست خانواده شده است، در نتیجۀ فشارهای خانوادگی یک بار «با خوردن قرص اقدام به خودکشی» کرده است و به قول خودش «متأسفانه اثر نکرد و الان زنده است». او می‏گوید: «الان بیماری افسردگی دارم. تحت نظر پزشک هستم. دارو مصرف می‏کنم. دکتر بهم می‏گوید باید غصه نخوری، شاد باشی تا خوب شوی؛ ولی من با این همه مشکل چجوری می‌توانم شاد باشم»؟

 

طرد و حاشیه‌نشینی

مقولۀ طرد و حاشیه‏نشینی بیان‌‎کندۀ این است که زنان سرپرست خانوار از هر لحاظ در حاشیه قرار دارند. به‌لحاظ مکانی در حواشی زندگی می‏‏کنند (برگرفته از مفاهیم اولیه‌ای مانند زندگی در مسکن ارزان‌تر در حواشی شهر، مسکن محقر، مسکن بدون امکانات، نداشتن توان اجاره در نواحی مرکزی شهر، تعلق‌نداشتن به مرکز شهر به‌دلیل فقر و...)، به‌لحاظ اقتصادی در فعالیت‏های دون‏پایه و حاشیه‏ای فعالیت دارند (استخراج‌شده از مفاهیم اولیه‌ای ازقبیل دست‌‎فروشی، تهیۀ برخی خوراکی‏های خانگی مانند ترشی، سبزی سرخ‏کرده، خدمتکاری مجتمع‏های آپارتمانی، مهیاکردن شغل خیاطی پس از سال‌ها تلاش، معامله با خرده‏فروشان و...) و در تعاملات اجتماعی نیز با اقشار حاشیه‏ای در رابطه‌اند (برگرفته از مفاهیم اولیه‏ای همچون ارتباط با همنوعان اجتماعی، تعامل اندک با والدین، محدودشدن دایرۀ رفت‌وآمد‏ها، مشاغل خرده‌پا و...). قدرت دست‌‎یابی به مرکز در هر سه مورد برای آنها وجود ندارد. در ادامه این اوضاع به‌تفصیل بررسی می‌شود:

حاشیه‌نشینی مکانی: زنان سرپرست خانوار مطالعه‌شده در بیشتر مواقع در مناطق حاشیه‏ای و به‌طور عمده‌ فقیرنشین شهر سکونت دارند. بسیاری از آنان اگر در خانۀ پدری ساکن نباشند، ناچارند در این مناطق حاشیه‏ای مسکن اجاره کنند. در شهر بانه به‎دلیل تحولات اقتصادی یک دهۀ اخیر اجاره‌بهای مسکن به‌شدت افزایش یافته و به‌دلیل اجاره‌دادن منازل به مسافران، خانه‏های استیجاری کم است یا اجاره‌بهای آنها بالاست. به این لحاظ، زن سرپرست خانوار با وضعیت مالی ضعیف و بسیار ضعیف، اگر از حمایت مسکونی خانوادۀ پدری برخوردار نباشد مسلماً شرایط بسیار دشواری به‌لحاظ سکونت خواهد داشت. شاید به همین دلیل باشد که شمار زیادی از آنان در مناطق حاشیه‌ای شهر زندگی می‌کنند. روشن است اجاره‌کردن منزل با اجاره‌بهای اندک چه کیفیتی خواهد داشت. یافته‏های این پژوهش نشان می‌دهند بسیاری از زنان سرپرست خانوار به‌دلیل انبوهی از مشکلات ازجمله بی‌درآمدی یا کم‌درآمدی، «ناچار به حاشیه‏نشینی» هستند و مجبورند در حاشیه‏های شهر در وضعیتی نامناسب زندگی کنند. در مواردی حتی دست‌یابی به این منازل نسبتاً نامناسب هم «ناشی از کمک‏های افراد خیر است» که منازلشان را با اجاره‌بهایی اندک به آنان داده‏اند یا «تحت حمایت برخی نهادها ودیعۀ منازل را پرداخته‏اند». خانمی 56‌ساله که سرپرست خانواده‏اش است، می‏گوید: «در خانه‏ای در محله‏ای حاشیه‏ای زندگی می‏کنم که گاز و برق ندارد. از بخاری نفتی استفاده می‏کنم. از منزل یکی از همسایگان برق کشیده‏ام. حالا صاحب‌خانه خانه‏اش را نیاز دارد باید تخلیه کنم. نمی‏دانم چکار کنم». یکی دیگر از مشارکت‏کنندگان می‏گوید: «ماهیانه 300000 تومان کرایه می‌دهیم؛ ولی صاحب‏خانه گفته برای امسال باید دو برابر آن را پرداخت کنید. می‏گوید تا به حال رعایت حالتان را کرده‏ام. اگر آن را هر شب به مسافر بدهم بیشتر به نفعم است. حالا مانده‏ام چکار کنم. به هرجا سر زدیم خانه‏ای با کرایۀ مناسب وضع ما پیدا نشد».

فعالیت‏های اقتصادی حاشیه‏ای: یکی از نکات قابل‌توجه دربارۀ زنان سرپرست خانوار، منبع کسب درآمد احتمالی آنهاست. زنان سرپرست خانوار را به‌لحاظ درآمد یا منابع مالی برای تأمین نیازهای زندگی، می‏توان به دو دسته تقسیم کرد: 1- زنانی که به هر دلیل «قادر به هیچ نوع کار درآمدزا نیستند» و وابسته به «کمک‏های مالی نهادهای رسمی و غیررسمی حمایتی و کمک‏های مردمی» هستند. در مواردی دیده می‌شود که برخی از این زنان از محل درآمد کار فرزندانشان تغذیه می‏کنند. 2- زنانی که توانایی کار دارند و در این صورت به انواع خاصی از مشاغل خرده‏پا مشغول‌اند؛ مشاغلی همچون سبزی‏خردکنی، انجام کار منازل، سرایداری مجتمع‏های مسکونی، کار در تالارهای پذیرایی، نانوایی، کاموابافی، ماست‏بندی، دست‌فروشی و...

همان گونه که دیده می‏شود همۀ این مشاغل، خرده‌پا و کم‏درآمدند و شاید در مواردی جزء مشاغل کاذب به حساب ‌آیند؛ البته در موارد معدودی هم در همین پژوهش مشاهده شده است که زنان سرپرست خانوار یا خودسرپرست - که جوان‌تر و تواناترند- شغل خیاطی داشته‌اند. با بالاتررفتن سن زنان احتمال ازکارافتادگی و ازدست‏دادن شغل و درآمدشان افزایش می‏یابد. در این حالت است که بیشتر به کمک فرزندان (اگر داشته باشند) و کمک‏های نهادی و مردمی وابسته می‏شوند. برای نمونه در رابطه با شغل این زنان یکی از مشارکت‏کنندگان می‏گوید: «منبع درآمدمان پول کاموابافی من و شاگردی دخترم در دفتر بیمه است. پول پسرم هم فقط به اندازۀ خرج سیگارش است». زنی دیگر که 29‌ سال است سرپرست خانوارش است می‏گوید: «خودم توانایی کارکردن ندارم؛ ولی شکر خدا دخترم در یک مرکز خصوصی کار می‌کند. ماهیانه 500000 تومان حقوق دارد، کمک‏های مردمی هم هست». همچنین زنی دیگر که 56 سال دارد و توانایی کارکردن ندارد، می‌گوید: «مجبورم هر دو ماه یک بار به خانه‏هایی بروم که من را می‌شناسند و از آنها درخواست کمک کنم؛ چون حال و روزم را می‌دانند، دست خالی برنمی‏گردم».

تعامل در حواشی: زنان سرپرست خانوار به‌دلیل ضعف وضعیت اقتصادی و پایگاه اجتماعی موجود خود از ورود به دایره‌های مرکزی تعاملات دورند. شاید روشن‏ترین دلیل بر این مدعا محل سکونت و نوع فعالیت اقتصادی‌شان باشد. علاوه بر این تعاملات آنان بیشتر درون‌گروهی و به‌ویژه خانوادگی است و «به خانوادۀ پدری محدود می‏شود». تعاملات برون‏گروهی آنان بیشتر به‌دلیل مشاغلشان یا به‌واسطۀ گرفتن کمک‏های مالی از افراد خیرِ عموماً ثروتمند انجام می‏گیرد. در مواردی که شوهر معتاد در حال حیات است و زن سرپرستی خانواده را بر عهده دارد، دایرۀ این تعاملات، حتی تعاملات همراه با حمایت، محدودتر نیز می‏شود. یکی از آنان که به‌دلیل اعتیاد شوهرش سرپرست خانوار است، می‌گوید: «مردم و فامیل چون می‌دانند شوهرم معتاد است اصلاً به ما کمک نمی‌کنند؛ البته به آنها حق می‏دهم. وقتی شوهرم به فکر زندگی ما نبوده، رفته معتاد شده و ما را بدبخت کرده از مردم چه انتظاری داشته باشم»؟! اما نکتۀ مهم در تعاملات زنان سرپرست خانوار با اطرافیان، وجود نوع خاصی از امنیت است. تمامی زنان مشارکت‏کننده در این پژوهش از امنیت روابط و تعاملات خود به‌‌خوبی یاد کرده‏اند. آنان «از جانب اطرافیانشان احساس امنیت می‏کنند» (به‌استثنای زنانی که شوهران معتادشان گه‌گاهی برایشان ایجاد مزاحمت می‏کنند). آنان این امنیت را مرهون «نگرش مثبت مردم به آنان» به‌منزلۀ سرپرست خانوار و کسی که با وجود همۀ مشکلات توانسته «سرپا بایستد و با عزت نفس زندگی خود و فرزندانش را اداره کند»، می‏دانند.

 

بازتعریف جایگاه زنانگی

تغییر از نقش یک زن شوهردار (همسر) به یک زن سرپرست خانواده، مستلزم سازگاری مجدد نقشی است. زن مذکور با مجموعه‏ای از شرایط درگیر می‏شود که قبلاً شامل حال او نمی‏شدند. عمل‌کردن به‌منزلۀ یک زن/مرد در بسیاری از نقش‏های اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی ازجملۀ این موارد است. به این لحاظ ناچار است مجموعه‏ای از فشارهای هنجاری را تحمل کند و سعی کند جایگاه خودش را تثبیت کند تا درنهایت بتواند در آن جامعه و با شرایط جدید به حیات ادامه دهد. در این قسمت مقولات عمده‏ای استخراج شدند؛ مقولاتی مانند پذیرش جایگاه نقشی جدید و تحمل فشارها (برگرفته از مفاهیم اولیه‌ای مانند سازگاری تدریجی با بیوه، مطلقه، بی‏شوهری، سازگاری با نبودن مرد، کسب مهارت در کاسبی، پرهیز از خوردن هرگونه تهمت و ...)، تلاش برای تثبیت جایگاه (شامل مفاهیم اولیه‌ای همچون شناساندن خود به‌منزلۀ فردی مستقل، شناساندن خود به‌منزلۀ یک زن باعفت، حفظ شرف و آبرو، تعامل کمتر با مردان غریبه و...)، تلاش برای بقا (دربرگیرندۀ مفاهیم اولیه‌ای مانند پرهیز از به‌دام‌افتادن در کارهای خلاف، شناساندن خود به‌منزلۀ فردی باعرضه، مقاومت در برابر برخی حرف‏های مردم، حمایت از فرزندان، جداشدن از خانواده برای فرزندان و... )، مبارزه با وضعیت موجود (شامل مفاهیمی همچون تحمل برخی سختی‏ها برای کسب مقبولیت اطرافیان، همسایگان و مردان، گوش‌ندادن به حرف مردم، راه خود را رفتن، تلاش برای استقلال مالی از خانواده، و...).

پذیرش جایگاه نقشی جدید و تحمل فشارها: زن متأهل پس از ازدست‌دادن شوهرش به هر دلیلی به زن سرپرست خانواده یا خودسرپرست تغییر نقش می‏دهد؛ به اصطلاح رایج «سایۀ مرد» روی سرش نیست. شرایط او را ناچار می‌کند با این نقش جدید سازگاری یابد. سازگاری با نقش سرپرستی و به اصطلاح ایفای نقش «پدر و مادر» برای فرزندان و «مردبودن» و «زن‌بودن» همزمان برای زندگی خود، مستلزم تحمل مجموعه‌ای از فشارهای روحی و روانی در تعاملات خانوادگی و اجتماعی است. از یک سو باید سعی در اعمال کنترل جدی‏تر بر فرزندانشان را داشته باشند که در این‏ حالت نیز دشواری‏های خاص و حتی عواقب ناخواسته‏ای را دارد. ازسوی دیگر، باید به‌منزلۀ یک نان‏آور خانواده اقدام به فعالیت اقتصادی کند و «خود، نان‏آور زندگی‌اش» شود. او که تاکنون به مرد و منابع مالی او وابسته بوده است، «در بسیاری از موارد مهارت کاسبی‌کردن» ندارد و «نمی‏داند چگونه کاسبی کند و پول دربیاورد». درنتیجه دشواری‏های زیادی را متحمل می‏شود که گاه این فشارها بسیار طولانی‌مدت است و «تمامی ندارد».

 در ابتدا نگاه به این زنان، طبق گفته‏های خودشان «نگاهی همراه با گمان است» و به‌منزلۀ منبعی وسوسه‌انگیز «برایمردان» به آنها نگریسته می‏شود؛ بنابراین، تعاملات با آنان همراه «با احتیاط است». در بسیاری موارد رفت‌وآمدها و تعاملاتشان «تحت کنترل» غیررسمی اطرافیان اعم از خانواده و همسایگان و آشنایان است و «پشت سرشان حرف می‏زنند». تجارب آنان نشان‌دهندۀ تحمل «فشارهای روانی خاصی است» که زنان به هنگام این چرخش نقش تجربه می‌کنند. این فشارهای روانی بیشتر در دوران اولیۀ ورود به این نقش جدید تجربه می‏شود. همان گونه که در بخش تعاملات ذکر شده است، زنان پس از طی این دوره و تثبیت جایگاه خود، دیگر ناامنی مذکور را تجربه نمی‏کنند. رویارویی با چنین نگرش‏هایی مستلزم «تحمل» بار روانی زیادی برای زنان سرپرست خانوار است که مسلماً بر کیفیت زندگی آنان تأثیر می‌گذارد. یکی از آنان اینگونه از تجارب خود می‌گوید: «بعضی از انسان‌ها با طرز فکرشان آزارم می‏دادند. همین‏ که با یک مرد سلام و احوال‌پرسی می‌کردم احساس می‏کردند حتماً با او سر و سرّی دارم. حتی برادرم یک روز به من گفت الان وضعیتت متفاوت است. مردم طور دیگری به تو نگاه می‏کنند. یک بار به ماموستای [روحانی] محله شکایتشان را بردم و ایشان گفتند باید صبور باشی و بسازی. بعدها می‏بینی وقتی بیشتر مردم تو را شناختند همه‌چیز درست می‏شود».

تلاش برای تثبیت جایگاه: بارتعریف جایگاه زنانگی جدید مستلزم مقاومت در برابر چنین نگرش‏هایی است. در چنین وضعیتی زنان ناچارند با دقت نظر «به روابط خود»، سالم‌بودن تعاملات خود را «به اثبات برسانند». لازم است «خود را ضعیف نشان ندهند». به‌گونه‏ای رفتار نکنند که از آنها «سوءاستفاده» شود؛ به عبارت دیگر، با تغییر نقش مذکور لازم است آنان به مرور اقدام به تثبیت جایگاه و نقش خود کنند. یکی از مشارکت‏کنندگان که زنی 47‌ساله است که از سال 79 سرپرستی خود و دخترش را بر عهده دارد، می‌گوید: «با رفتار خوب، بعضی از مردها برایم احترام زیادی قائل بودند. یاد گرفتم که چگونه در زندگی قوی و محکم باشم و اعتمادبه‌نفسم را از دست ندهم. وقتی انسان زندگی‏اش از هم می‏پاشد نباید ناامید باشد». یکی از مشارکت‏کنندگان که 5 سال است سرپرست خانواده‏اش است، می‏گوید: «مردم می‏گویند اینکه بچه‏هایت را تنها نگذاشته‏ای و با سربلندی زندگی کردی و خودت را فدای آنها کردی، شرافتت از هزار مرد بیشتر است»؛ بنابراین، شاهد این نکته هستیم که زنان سرپرست خانوار در همان روابط و تعاملات حاشیه‏ای خود نیز سعی در بازتعریف جایگاه جدید خود و تثبیت آن در چارچوب ارزش‌‎های اجتماعی و فرهنگی جامعه دارند. ازنظر آنها بسیاری از این «تردید و گمان»های مردم آزاردهنده است؛ اما وقتی در مقابلشان مقاوت کردی و نشان دادی «شک و گمانشان نادرست است»، مسلماً جایگاه خودت را «برای همیشه محکم کرده‏ای»؛ اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود. زنان سرپرست خانوار باید برای زنده‌ماندن تلاش کنند.

تلاش برای بقا: مجموعه‌ای از معانی ارزشی از قبیل «عزت نفس»، «سربلندی»، «روی پای خود ایستادن» و... زنان سرپرست خانوار را نسبت به انجام برخی فعالیت‌های اقتصادی حتی خرده‌پا برانگیخته است. این امر تنها برای تثبیت جایگاه اجتماعی آنها نیست؛ بلکه برای بقا و زندگی است. در این میان زنان سرپرست خانوار دشواری‏های خاصی را هم تجربه می‏کنند که بر کیفیت زندگی آنان اعم از جسمانی و روانی تأثیرگذار است. در بخش کار سخت و فرسودگی تدریجی، به مواردی از آنها اشاره شد؛ اما علاوه بر تمامی اینها، این گروه از زنان «یا باید میل به جنس مخالف را در خود بکشند» و نقش یک زن «پاکدامن» را برای خودشان تعریف کنند که «خوشایند» مردم است و پذیرش اجتماعی‌شان را بالا می‏برد یا در غیر این صورت باید ادامۀ حیات اجتماعی و تعاملی ناخوشایند را تحمل کنند. آنها برای تداوم زندگی اجتماعی در نقش یک زن سرپرست خانوار و «بدون شوهر»، «ناچار می‏شوند» از بسیاری «علایق و عواطفشان بگذرند». اگر فرزند هم داشته باشند «وضع بدتر است». به قول یکی از مشارکت‏کنندگان، «ناچاری سرت را پایین بگیری و زندگی‌ات را بکنی. وگرنه هرکسی به خودش اجازه می‏دهد ناخنکی به زندگی‌ات بزند».

مبارزه با وضع موجود: تثبیت جایگاه و تلاش برای بقا در بسیاری از موارد نیازمند مبارزه با وضع موجود است. منظور از این مقوله آن دسته از ارزش‏ها و هنجارهایی است که در جامعه در رابطه با زنان به‌طور کلی و زنان سرپرست خانوار و جوان به‌طور خاص رایج است. این حیطه با تلاشی تفاوت ندارد که برای تثبیت جایگاه انجام می‏شود؛ درواقع، مبارزه با وضع موجود در زمینۀ تثبیت جایگاه و البته بازتعریف جایگاه زنانگی و خودسرپرستی این زنان است. انفعال زنان در برابر مجموعۀ این هنجارها، به‌ویژه در اوایل دوران تجربۀ سرپرستی خانواده، سبب ازدست‌رفتن بسیاری از فرصت‏ها و البته محدودشدن حصار روابط اجتماعی آنها می‏شود. یکی از زنان مشارکت‏کننده از «درخانه‌ماندن خود به‌مدت حدود 10 سال» سخن گفت. ازدواج زودهنگام او به طلاق منتهی شده بود. او که با کمک‏های خانوادۀ پدری زندگی می‏کرد بالاخره پس از این مدت طولانی «سراغ تحصیلات راهنمایی و کارهای پاره‌‎وقت» رفت. ازنظر او تسلیم‌شدن در برابر حرف مردم مسلماً زندگی‌ انسان را تباه می‏کند؛ پس «باید در مقابل آنها بایستی و از راه درست زندگی جدیدی برای خودت بسازی». این مقاومت اگرچه درنهایت به یک زندگی مرفه برای آنها منتهی نشده است، در عمل امکان خروج از منزل و «کسب اندک درآمدی را برایشان فراهم کرده است».

 

حمایت برای بقا

زنان سرپرست خانوار همانند همۀ انسان‏های دیگر به روش‌های مختلف در جهان اجتماعی خود با نهادهای اجتماعی در تعامل‏اند. این نهادها بیش از هر نهاد دیگری شامل خانواده، اقتصاد، سلامت و آموزش می‌شوند. در بخش‏های پیشین به عناوین مختلف به درگیری آنان با نهاد اقتصاد اشاره شد و در مباحثی همچون کار سخت یا تلاش برای بقا به فعالیت‏های اقتصادی فردی آنها در قالب شغل و کسب درآمد پرداخته شد. در این قسمت تلاش می‌شود دو مقولۀ استخراج‌شده با عناوین حمایت‏های رسمی دولتی (برگرفته از مفاهیمی همچون رفتن به کمیته با راهنمایی دیگران، کمک‌گرفتن از بهزیستی، وام‌گرفتن از کمیته، حمایت درمانی در بیماری‏ها، حمایت در تحصیل فرزندان، وام خوداشتغالی بهزیستی، مفیدبودن حمایت‏های کمیته یا بهزیستی، نقش زیاد حمایت‏های بهزیستی، کمیته و...) و حمایت‏های غیررسمی مردمی (شامل مفاهیمی همچون کمک‏های مردم، باورهای دینی برای کمک به زنان بی‏سرپرست، کمک‏های ماه رمضان، خیرین شهر، کمک‏های ماهیانۀ برخی از خانواده‏ها، کمک در اعیاد فطر و قربان، زندگی با کمک‏های مردم، حمایت همسایه‏ها، حمایت‏های نسبی خانوادۀ پدری، حمایت‏های بخور و نمیر، حمایت با اجارۀ منزل اندک، حمایت در معالجۀ بیماری‏ها و...) مطرح شوند.

حمایت‏های غیررسمی مردمی:به‌لحاظ حمایت‏های غیردولتی یا غیررسمی، زنان سرپرست خانوار شهر بانه قبل از هر چیز بیشترین حمایت‏های عاطفی-اجتماعی و در صورت امکان مالی را از «خانواده‏های پدری و برادران» خود دریافت می‏کنند. در مواردی برخی از آنان در مراحلی از این زندگی، در بخشی از خانۀ پدری سکونت داشته‏اند و برخی در خانۀ شخصی یا استیجاری. در مواردی دیگر، به دلایل مختلفی ازجمله «مخالفت با سرپرستی فرزند» مردی که آنها را طلاق داده است، هیچ حمایتی ازسوی خانوادۀ پدری دریافت نمی‏کنند. در بسیاری از مصاحبه‌ها بر کمک‌های برادران زن تأکید زیادی شده است. بدون شک این حمایت‏های مالی با حمایت‏های اجتماعی و عاطفی نیز همراه است. برای نمونه یکی از مشارکت‏کنندگان می‏گوید: «پدرم خیلی وقته فوت کرده. ناپدری دارم. مادر و ناپدری‌ام با برعهده‌گرفتن سرپرستی دخترم مخالف بودند. با من قطع رابطه کرده‏اند. مردم خیر بانه خیلی به ما کمک می‌کنند؛ ولی فامیل‏هایم با وجود اینکه می‏دانند چقدر کمبود داریم هیچ کمکی نمی‌کنند».

علاوه بر حمایت‏های خانوادگی، زنان سرپرست خانوار، بقای خود را تا حدود زیادی به کمک‏های مالی «مردم» یا خیرین بانه وابسته می‌دانند. در بیشتر مصاحبه‏ها (به غیر از مواردی که شوهر زن معتاد بوده است) زنان سرپرست خانوار به نیکی از «مردم بانه» یاد کرده‏اند و قدردان کمک‏های آنان بوده‏اند. علاوه بر کمک‏های مذکور، در مواردی که زن سرپرست به کاری مثل نانوایی، ترشی‌‎انداختن، سبزی‌ خُردکنی و... مشغول است، مردم با هدف کمک به آنان، از آنها خرید می‏کنند. یکی از همین خانم‏ها می‏گوید: «با پول ترشی و کمک‏های خانواده‏ام می‏توانستم تا حدودی مخارج زندگی‌ام را تأمین کنم. مردم چون می‏دانستند بیوه‏ام و به پولش نیاز دارم، می‏خریدند». کمک‏های مردمی مذکور در مواردی حوزه‌های اجارۀ ‏‏خانۀ پایین و کمک برای درمان بیماری‏های پرهزینه را نیز در بر گرفته است. این دسته از حمایت‏ها حتی اگر مالی نباشد به‌صورت «همراهی و همیاری» در کارهایی است که «زنان به‌تنهایی قادر به انجام آنها نیستند». برای نمونه یکی از زنان که 9 سال است سرپرست خانوار است و دخترش از ناحیۀ پا مشکل مادرزاد دارد، می‏گوید: «هر بار که به تبریز می‌روم برادرها و دایی‏هایم همراهی‌ام می‏کنند؛ اما همیشه نگرانم و عذاب وجدان دارم که نکند شرمندۀ آنها شوم». یکی دیگر از مشارکت‌کنندگان که دوازده سال است شوهرش فوت کرده و یک فرزند بیمار سرطانی دارد، می‌گوید: «یکی از همسایگان خدا ازش راضی باشد گفت که تا حدود 4 میلیون تومان می‌تواند به ما کمک کند. با ما به تهران آمد؛ ولی متأسفانه خرج عمل از 12 میلیون هم بیشتر بود. با ناامیدی برگشتیم؛ ولی مرد همسایه گفت که روی قولم هستم. اگر کس دیگری بود من کماکان کمکتان خواهم کرد». نکتۀ بااهمیت در این ‏زمینه این است که طبق گفتۀ زنان سرپرست خانوار، بیشترین کمک‏های مردمی در ماه رمضان یا در اعیاد مذهبی قربان و فطر به آنها داده می‏شود. اگرچه در سایر زمان‏ها هم به نوعی این کمک‏ها وجود دارد، شدت آن مانند مناسبت‏های مذکور نیست. مسلماً نباید نقش باورهای دینی را در کمک‏های مردمی به این قشر از جامعه از نظر دور داشت. به‌ویژه آنکه در منابع و اماکن دینی به وفور به کمک به مستمندان به‌ویژه به زنان بیوه و بچه‏های صغیر تأکید می‏شود.

حمایت‏های رسمی دولتی: علاوه بر کمک‏های «مردمی»، زنان سرپرست خانوار از حمایت سازمان‏های حمایتی رسمی ازجمله کمیتۀ امداد و بهزیستی هم بهره‏مندند. همان گونه که در جدول 1 نشان داده شده است، بیشتر آنان زیر پوشش این نهادها هستند. طبق گفتۀ مشارکت‏کنندگان، کمک‏های این نهادها «گرچه ناچیز است، باز هم خوب است» و در زندگی آنان «نقش زیادی دارد». در این میان علاوه بر مستمری‏های ماهیانه‏ای که دریافت می‏کنند، «وام‌های کوچکی» به برخی از آنان پرداخته شده است که «نقشی چشمگیر» در توانمندی و تثبیت جایگاه آنان ایفا می‌کند. گاه این وام‏ها در پرداخت ودیعۀ مسکن، گاه در خرید مسکن (و در موارد بسیار معدود در کنار سایر درآمدها) و گاه در ایجاد شغل برای دریافت‏کنندگان نقش داشته است. یکی از مشارکت‏کنندگان که از فقر شدیدی در خانوادۀ پدری رنج می‏برد «از کمک‌‎های بهزیستی بسیار راضی است». خانمی 30‌ساله هم شغل خیاطی کنونی خودش را مدیون «وامی که از بهزیستی گرفته است» می‏داند.

همۀ شواهد فوق نشان‌دهندۀ وجود شبکه‏ای نانوشته از حمایت‏های غیررسمی بین زنان سرپرست خانوار مردم بانه است. همچنین نشان‏دهندۀ نقش مهم نهادهای رسمی دولتی در حمایت از این قشر آسیب‌پذیر است. مسلم است که کیفیت کنونی زندگی زنان سرپرست خانوار تا حدودی به این دسته از حمایت‏ها وابسته است. اگر چه در مواردی تنها نقش ترمیمی دارند، در مواردی ممکن است نقش توانمندساز و پیشگیرانه هم داشته باشند.

 

نتیجه‏

مطالعۀ حاضر در پی بررسی کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار و خانواده‏های آنها در شهر مرزی بانه واقع در استان کردستان ازنگاه خود آنان بوده است. رسیدن به این هدف نیازمند درپیش‌گرفتن رویکرد نادولت‏محورانه و غیرآماری بود. به همین لحاظ ازطریق مصاحبه‏های عمیق با زنان سرپرست خانوار در این شهر، در پی بازسازی معنایی جوانب مختلف کیفیت زندگی خانواده‏های آنان و عوامل و شرایط مرتبط با آنها بوده است؛ به عبارت دیگر، هدف فهم کلیت حیات اجتماعی این دسته از زنان است. تحلیل محتوای کیفی مصاحبه‏ها در قالب چهار مقولۀ اصلی فرسودگی تدریجی، طرد و حاشیه‏نشینی، بازتعریف جایگاه زنانگی و درنهایت حمایت برای بقا دسته‏بندی شدند. در اینجا هدف، بررسی بیشتر این نکته است این چهار مقوله یا بعد اصلی استخراج‎‌شده از داده‏های مصاحبه‏ای به ما چه می‏گویند.

کیفیت زندگی طبق تعاریف مختلف ابعاد متفاوت و گاه متداخلی را شامل می‏شود؛ اما در کل می‏تواند شامل ابعاد جسمانی، روانی (قابلیت‏های کارکردی)، تعاملی و محیطی باشد (هزارجریبی و صفری‏شالی، 1391: 248). مقولۀ فرسودگی تدریجی به‌طور کلی در این پژوهش شامل جوانب جسمانی و روانی خانواده‏های زن‏سرپرست و به‌خصوص خود زن سرپرست خانوار است. در این دو بعد ‏تفکیک‌ناپذیر، کیفیت ناخوشایند زندگی این دسته از زنان مشاهده می‌شود. بیماری‏های مزمن، فشارهای روانی، ضعف جسمانی و کار سخت اجتناب‏ناپذیر بیان‌کنندۀ این بعد از کیفیت زندگی آنان است. رابطۀ دوسویۀ این دو حوزه با همدیگر، فرسودگی تدریجی را برای زن سرپرست خانوار به همراه می‏آورد. این یافته همسو با یافته‏های مطالعۀ سیدفاطمی و همکاران (1394) و بورگوس و همکاران (1995) است.

در حوزۀ تعاملی، زنان سرپرست خانوار با وجود آنکه با اطرافیان خود تعاملاتی دارند، این تعاملات همواره کیفیتی حاشیه‏ای داشته است. برای نمونه به‌لحاظ مکانی در حاشیۀ کانون‏های زندگی و فعالیت شهری قرار دارند. اگر فعالیت اقتصادی را نوعی تعامل در نظر بگیریم باز هم شاهد این هستیم که تعاملات اقتصادی آنان - که بنیان معیشت آنهاست - به فعالیت‏های دون‏پایه و کم‏درآمد و دست‏چندم محدود است؛ بنابراین، از این طریق هم قادر به ارتباط با گروه‏های صاحب قدرت در جامعه نیستند. این یافته همسو با یافته‏های پژوهش افراسیابی و جهانگیری (1395) و فیروزآبادی و صادقی (1389) و توهی و همکاران (2004) است؛ اما حوزۀ تعاملی این زنان یک بعد دیگر و البته مهم را هم شامل می‏شود که در مطالعات پیشین به چشم نمی‏خورد و آن بازتعریف جایگاه خودشان است. این بازتعریف در هر حالت در ارتباط با دیگر زنان و مردان اطراف آنها و ارزش‏های اجتماعی و فرهنگی غالب در جامعۀ بانه است. زنان سرپرست خانوار به‏ویژه در ماه‏ها یا سال‏های اولیۀ تجربۀ سرپرستی خانوار، به‌ویژه اگر به‌لحاظ سنی نسبتاً جوان یا میانسال باشند، باید در همان تعاملات حاشیه‏ای که دارند کاملاً هوشمندانه و بااحتیاط عمل کنند (به‌ویژه با مردان) تا دایرۀ طردشدگی خود را افزایش ندهند. داشتن یا گمان به داشتن هر نوع ارتباط نامشروع، نقطۀ آغازین طرد اجتماعی در فضای محله و در نهاد خانواده است. در شهر بانه با وجود تحولات سریعی که در حوزۀ اجتماعی و اخلاقی ایجاد شده است، هنوز هم ارزش‏ها و هنجارهای مرتبط با زنان قدرت خود را دارند و در چنین مواردی می‏توانند دایرۀ طردشدگی زنان را بیشتر کنند. توجه به مسئلۀ ناموس، عفت، سرپرستی فرزند بدون پدر، نداشتن ارتباط نامشروع، سربه‏زیربودن، داشتن عزت نفس و شرافت و... همگی ازجمله مواردی‌اند که می‏توانند در شدت و دامنۀ تعاملات آنان نقش مهمی ایفا کنند؛ به عبارت دیگر، کلیت زندگی زنان سرپرست خانوار در این جامعه به‌شدت متأثر از کلیت ارزش‏های مردسالارانه و تعاریف موجود از «زن خوب» با مصداق‏های مذکور است. نکتۀ مطرح‎‌‌شده ازجمله مواردی است که در مطالعات پیشین در ایران به آنها اشاره نشده است. این یافته همسو با یافتۀ کاری (1993) است که وضعیت زندگی زنان سرپرست خانوار را در ارتباط با قشربندی اجتماعی و نظام مردسالار جامعه می‏داند. در همین ارتباط باید به نقشی اشاره شود که بسیاری از زنان در بازتعریف جایگاه زنانگی و البته مقاومت در برابر ارزش‏های محدودکنندۀ موجود دارند که در آن زنان با فعالیت‏های سالم خود مفاهیم ارزشی عفت، شرافت، کار بیرون از خانه، کسب درآمد مشروع، تعاملات نسبتاً آزادانه با دیگران و... را با یکدیگر پیوند می‏زنند.

در حوزۀ محیطی باید گفت یک زن سرپرست خانوار که در شهری با این دسته از تحولات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی زندگی می‏کند، به‌وضوح شکاف طبقاتی را مشاهده می‌کند و دست به مقایسه می‏زند. او و خانوادۀ زیر سرپرستی‏اش، در فضای تعاملی ذکرشده به سر می‏برند و به‌لحاظ مسکونی در خانه‏هایی پایین‏تر از سطح متوسط استانداردها زندگی می‏کنند. از همه مهم‌تر اینکه در تعاملاتش – به‌ویژه در حیطۀ معیشتی و اقتصادی‏ - ‏مدام منتظر درآمدی است که کفاف مخارج مسکن و خوراک و پوشاک خود و افراد زیر سرپرستی‏اش را بدهد؛ بنابراین، در این حالت نمی‏تواند کیفیت زندگی خوب و چشمگیری به‌ویژه به‌لحاظ شادکامی و آرامش روانی داشته باشد. این یافته با آنچه اعظم‏زاده و تافته (1394 الف) دربارۀ شادکامی زنان سرپرست خانوار انجام داده‏اند، همسوست و می‏تواند همان چیزی باشد که سیدفاطمی و همکاران (1394) به‌منزلۀ منابع باقی‌مانده در ارتقای سلامت زنان سرپرست خانوار مطرح کرده‏اند. در همۀ حوزه‏های مرتبط با معیشت، زن سرپرست خانوار و خانوادۀ زیر سرپرستی‏اش جایگاه خود را بعد از افراد زیر سرپرستی‏اش - که معمولاً فرزندانش هستند - تعریف می‏کند. به همین دلیل است که به‌لحاظ جسمانی و سلامت روانی فرسودگی بیشتری را متحمل می‏شوند.

اما این مطالعه درصدد افزودن یک بعد مؤثر دیگر در شناخت کیفیت زندگی زنان سرپرست خانوار است و آن بعد نهادی است. منظور از بعد نهادی، تمامی نیروهایی است که می‏توانند از نهادهای اجتماعی ازجمله خانواده، نهادهای حمایتی رسمی، نهاد آموزش‌وپرورش و اقتصاد و دین برخیزند. برای نمونه ساختار خانواده، به‌ویژه فرهنگ مردسالاری آن و تجارب زندگی خانوادگی زن سرپرست خانوار، نقش مهمی در کیفیت زندگی آنان در دوران سرپرستی خانوار دارد. بررسی سوابق زندگی زنان و تجارب آنان از زندگی خانوادگی و زناشویی، به‌ویژه در تعامل با مردان و ارزش‏های مردسالارانه، به‌خوبی نشان داد که چرا آنان در چنین وضعیتی قرار دارند. اینکه نهاد اقتصاد و عاملان آن به این دسته از زنان - در نبودن مرد یا شوهر - چگونه می‏نگرند نیز جای بحث و بررسی بیشتری دارد. نقش نهاد آموزش‌وپرورش و دانشگاه‏ها (بیشتر برای زنان سرپرست جوان) در سوادآموزی آنان و نهاد بهداشت و سلامت در حمایت‏های درمانی و بیمارستانی از آنان و فرزندانشان بدون شک در کیفیت زندگی‌شان تأثیرگذار است. نهادهای حمایتی دولتی در ارائۀ برخی خدمات به‌ویژه مستمری‏های ماهیانه به خانوادۀ زن‌‏سرپرست نقشی کاملاً اساسی دارند. نقش مهم آنان در بخش یافته‏ها در توصیفی که زنان مشارکت‏کننده از آنها ارائه کرده بودند، مشاهده شد.

بخش دیگر این حمایت‏ها، نوع غیررسمی آن است که ازسوی مردم شهر بانه و گاه ازسوی نهادهای خیریۀ غیردولتی به آنها ارائه می‏شود. آنچه مسلم است نقش بسیار زیاد نهاد دین در برجسته‎‌کردن اهمیت حمایت از زنان مستمند سرپرست خانواده، بیوه‏ها و سرپرست ایتام است. در شهر بانه متمولان سنتی و جدید و در موارد زیادی بسیاری از افراد نسبتاً متمول حتی در سطح متوسط، هر یک به نوعی با بهره‏گیری از ارزش‏ها و هنجارهای دینی درصدد حمایت از این گروه از زنان‌اند. بسیاری از خانوارهای زن‏سرپرست به نوعی به کمک‏های مردمی در انواع نقدی و جنسی وابسته بودند. به همین لحاظ نمی‏توان این بعد را در بررسی کیفیت زندگی آنان نادیده گرفت. نکتۀ مهم در این شهر این است که اگر کیفیت تعاملی و شبکۀ اجتماعی زن سرپرست خانوار با هنجارها و ارزش‏های دینی و مردانه بیشتر همخوانی داشته باشد، امکان ارائۀ این حمایت‏ها به آنان بیشتر است. این موضوع نشان‌دهندۀ آن است که با وجود نبودن شوهر و رفتارهای هنجارمند مردسالارانۀ او در خانواده، زنان سرپرست خانوار در سطحی دیگر درگیر این نوع از ارزش‏ها هستند و بقای اجتماعی و خانوادگی خود را تا حد زیادی مرهون پیروی از آنها می‏دانند. به نظر می‏رسد وجود زنان سرپرست خانوار (به‌ویژه از نوع زنان مطالعه‌شده در این پژوهش) ارضاکنندۀ مجموعه‌ای از نیازهای ارزشی دینی (ازجمله توصیۀ کمک به مستمندان) مردم و عامل بازتولید مجموعه‏ای از ارزش‏های مردسالارانه (اهمیت سایۀ مرد برای زن، پاکدامنی، ناموس، نمایش دوبارۀ قدرت مرد و ضایعات نبودن مرد در خانواده و...) است و درنهایت برآورندۀ نیاز به کسب موقعیت اجتماعی متمولان (دستگیری از مستمندان به‌ویژه زنان بیوه) است.

رویکردهای نظری مختلف نیز به نوعی می‏توانند حامی یافته‏های این پژوهش باشند. برای نمونه طبق رویکرد کارکردگرایی، با نبودن مرد خانواده، عملکرد نهاد خانواده دچار اختلال می‏شود و بازگرداندن آن به سطح تعادل دشواری‏های خاصی را دارد و گاه همان ‏گونه که در این مطالعه مشاهده شد، دست‌یابی به سطح مطلوبی از این تعادل غیرممکن است؛ زیرا نیروهای مختلف، وضعیت مذکور را بازتولید می‏کنند. ازسوی دیگر، رویکرد فمینیستی زنانه‏شدن فقر هم به نوعی به‌لحاظ نظری حامی یافته‏های این مطالعه است. علاوه بر مرگ طبیعی مردان که سبب بیوه و سرپرست خانواده شدن زن می‏شود، عوامل دیگری همچون مرگ‎‌ومیر ناشی از تصادفات، اعتیاد و طلاق یا زندان‏بودن شوهر هم به همین پدیده ختم می‏شوند؛ بنابراین، احتمال درگیری زنان با فقر معیشتی بیشتر خواهد شد. حتی در صورت اشتعال زنان سرپرست به انواعی از مشاغل - که قبلاً ذکر شدند - این فقر کماکان باقی خواهد ماند؛ زیرا «فرصت‏های اقتصادی عمده در دست مردان است و به استثمار زنان مشغول‌اند» (فیتزپتریک، 1383: 279). در نتیجۀ تحولات اقتصادی و اجتماعی مذکور در این جامعه هم شاهد زنانه‏شدن فقریم. این یافته‏ها همسو با نتایج پژوهش کمالی (1383) دربارۀ زنانه‏شدن فقر در ایران و یافته‏های پژوهش مؤمنی‏زاده (1393) دربارۀ جایگاه زنان سرپرست خانوار در دهک‏های پایین درآمدی است. در همین ارتباط، رویکرد نقش طبقۀ اجتماعی در زنانه‏شدن فقر (گیدنز، 1386: 454) کاملاً منطبق با یافته‏های این پژوهش است. بیشتر زنان سرپرست خانوار مشارکت‏کننده در این مطالعه جزو گروهی بودند که به‌لحاظ پایگاه اجتماعی - اقتصادی متعلق به رده‏های پایین بودند؛ بین طبقات بالای همین شهر، خانواده‏های زیادی وجود دارند که سرپرست آنان زنان هستند؛ اما به‌دلیل تعلق طبقاتی یا برخورداری از مستمری‏های خاص متعلق به استخدام دولتی شوهرانشان یا تعلق به خانوادۀ شهدای جنگ تحمیلی، جامعه آنان را نه به‌منزلۀ زن سرپرست از نوع حاضر تعریف می‏کند و نه به‌منزلۀ افرادی مستحق حمایت مادی. ازسوی دیگر، آن ‏دسته از الگوهای هنجاری و ارزشی را هم با آن شدت دربارۀ آنان لحاظ نمی‏کنند. درنهایت اینکه نظریۀ ساختار و عاملیت گیدنز را نیز می‏توان در این زمینه مطرح کرد که معتقد است «عوامل انسانی ازطریق فعالیت‏هایشان شرایطی را به وجود می‏آورند که این فعالیت‏ها را امکان‏پذیر می‏سازد... . انسان‏ها ضمن ابراز وجود به‌عنوان کنشگر، درگیر فعالیت می‏شوند و ازطریق همین فعالیت است که هم آگاهی و هم ساختار ایجاد می‏شود» (ریتزر، 1392: 660). بر این اساس، این گروه از زنان، به‌ویژه زنان جوان‌تر، در جایگاه خود به نوعی با وضعیت موجود هم مبارزه کرده‌اند و سعی در تعریف مجدد وضعیت خود و تثبیت جایگاهی نو برای خود داشته‌اند. بدون شک، طبق تجربۀ زندگی در محیط مطالعه‌شده در این پژوهش، اشتغال زنان به‌ویژه زنان سرپرست خانوار با سن کم در محیط بیرون از خانواده دشواری‏های ارزشی و هنجاری و حتی عملی خاص خودش را داشته است؛ اما امروزه - شاید متأثر از همان تحولات کلان اجتماعی - مشاغل مختلفی توسط زنان و به‌ویژه همین زنان سرپرست خانوار اداره می‏شوند. حتی در شرایط نبودن شوهر معتاد یا بدرفتار ممکن است قدرت اداره و مدیریت زن بر خانوادۀ خود بسیار مؤثرتر از زمانی باشد که شوهرش حضور داشته است.

 

محدودیت‏های پژوهش

با توجه به انتخاب هدفمند نمونۀ مشارکت‏کنندگان، این پژوهش به‌لحاظ نمونه‏گیری محدویت خاصی نداشته است. در انجام مصاحبه‏ها در مورادی مشارکت‏کنندگان با ضبط صدا مخالف بودند؛ بنابراین، پژوهشگر در ثبت گفته‏ها و بازسازی آنها با مشکلاتی روبه‌رو بوده است.

 

کاربردهای این پژوهش

این پژوهش چند نکتۀ اساسی را برجسته کرده است: یکی اینکه برنامه‏ریزی‏های رفاهی در مواردی باید با تکیه بر تفاسیر زنان سرپرست خانوار و برگرفته از متن این خانوارها انجام گیرد و تنها به‌صورت بخشنامه‏ای و از بالا به پایین نباشد. دوم نقش مهم - با کمیت خاص خود - کمک‏های نهادهای حمایتی رسمی کمیتۀ‏ امداد و بهزیستی در زندگی این افراد است. توجه بیشتر این نهادها در شناسایی و توزیع بهینۀ کمک‏ها می‏تواند بسیار تأثیرگذار باشد. سوم اینکه با توجه به یافته‏های این پژوهش می‏توان نقش مشاغل کوچک را در زندگی آنان مشاهده کرد و سعی در ایجاد کارگاه‏های کوچک یا ثانویه برای اشتغال آنان داشت. درنهایت اینکه با توجه به مشکلات جسمانی عدیدۀ آنان، می‏توان نسبت به ارائۀ خدمات مفیدتر بیمه به آنان اقدام کرد؛ اما مهم‌تر و شاید مؤثرتر از همه این باشد که کمک‏های مردمی به این گروه از زنان ازطریق سازمان‏های غیردولتی خیریۀ سازمان‏یافته‏تر توزیع شود؛ به‌گونه‏ای که بتواند در مسیر ایجاد مشاغل کوچک تولیدی و تبدیلی عمل کند. نه اینکه تنها به‌صورت شخصی به این افراد داده شود؛ البته این مهم نیازمند اعتماد مردم به این سازمان‏هاست.

 



[1]متأسفانه پژوهشگران در مراجعۀ شخصی به نهادهایی همچون بنیاد شهید، کمیتۀ ‏امداد و بهزیستی آمار رسمی و مستندی به دست‏ نیاوردند؛ اما توانستند به این نکته دست بیابند که در دهۀ 1360 تقریباً 350 نفر زن به‌دلیل صدمات جنگ تحمیلی سرپرست خانواده شدند. در سال 1397 نیز بیش از 700 نفر زن سرپرست خانوار (شامل همسران ایثارگران و جانبازان و شهدا) زیر پوشش این نهادند. ادارۀ بهزیستی این شهرستان نیز حدود 300 نفر زن سرپرست خانوار را زیر حمایت خود اعلام کرد؛ به‌طور کلی اطلاعات سازمان بهزیستی و کمیتۀ امداد نشان‌دهندۀ رشد نسبت زنان سرپرست خانوار از اوایل دهۀ هشتاد تا به امروز بوده است که بخشی از آن به طلاق، اعتیاد و تصادفات جاده‏ای نسبت داده شده است. به این نکته نیز اشاره شد که تنها زنانی زیر پوشش این نهادها قرار دارند که به‌لحاظ اقتصادی ناتوان‌اند.

[2]Downey & Moen

[3]Carey

[4]Burgos et al.

[5] Appleton

[6]Ruth Aspaas

[7] Toohey et al.

[8]Luckert & Mohapatra

[9] Conventional content analysis

افراسیابی، ح. و جهانگیری، س. (1395). «آسیب‏شناسی تعاملات اجتماعی زنان سرپرست خانوار؛ مطالعۀ کیفی شهرستان شاهین‏شهر»، فصلنامۀ زن در توسعه و سیاست (پژوهش زنان)، س 14، ش 4، ص 450-431.

اعظم‏زاده، م. و تافته، م. (1394 الف). «روایت زنان سرپرست خانوار از موانع شادمانی؛ مطالعۀ موردی زنان سرپرست خانوار تهران»، مطالعات زن و خانواده، س 3، ش 2، ص 60-33.

اعظم‏زاده، م. و تافته، م. (1394 ب). «منابع مطرودساز، طرد اجتماعی و احساس شادمانی زنان سرپرست خانوار»، فصلنامۀ زن در توسعه و سیاست (پژوهش زنان)، س 13، ش 3، ص 356-335.

برنارد، ج. (1383). دنیای زنان، ترجمۀ: شهرزاد ذوفن، تهران: اختران.

 جلایی‏پور، ح. و باینگانی، ب. (1395). «مطالعۀ جامعه‏شناختی پیامدهای اقتصادی بازار و تجارت مرزی (اتنوگرافی انتقادی بازار مرزی بانه)»، مطالعات و تحقیقات اجتماعی در ایران، د 5، ش 4، ص 573-539.

حریرچی، الف.؛ میرزایی، خ. و جهرمی‌ومکانی، الف. (1388). «چگونگی وضعیت کیفیت زندگی شهروندان شهر جدید پردیس»، پژوهش اجتماعی، ش 4، ص 110-89.

خبرگزاری دانا. (1396). «افزایش هفده‌درصدی طلاق در بانه»، قابل‌دسترسی در سایت:

http://www.dana.ir/news/1227576.

خسروان، ش.؛ صالحی، ش.؛ احمدی، ف. و منصوریان، م. (1392). «تجربۀ زنان بیوۀ خانواده از تغییر نقش؛ مطالعۀ کیفی»، تحقیقات کیفی در سلامت، د 2، ش 1، ص 75-62.

دلیل‏گو، س.؛ وحیدا، ف.؛ مهاجرانی، ع. و اسماعیلی، ر. (1395). «کاهش رغبت به ازدواج مجدد؛ مطالعۀ موردی: زنان سرپرست شهر اصفهان»، مسائل اجتماعی ایران، س 7، ش 2، ص 52-31.

ریتزر، ج. (1392). نظریۀ جامعه‏شناسی در دروان معاصر. ترجمۀ: محسن ثلاثی، تهران: علمی.

زاهدی‌‎اصل، م. (1390). مبانی رفاه اجتماعی. تهران: دانشگاه علامه طباطبایی.

سیاری، ع.؛ گری، د. و اسدی‌لاری، م. (1380). «ارزیابی کیفیت زندگی، تجربیات جهانی و ضرورت اقدام در ایران»، طب و تزکیه، ش 41، ص 35-30.

سیدفاطمی، ن.؛ رفیعی، ف.؛ رضایی، م. و سجادی‌هزاوه، م. (1394). «عوامل مؤثر در ارتقای سلامت زنان سرپرست خانوار: مثلث طلایی پول، وقت و انرژی»، مجلۀ دانش و تندرستی، س 10، ش 4، ص 22-13.

شادی‌طلب، ژ.؛ وهابی، م. و رمزیار، ح. (1384). «فقر درآمدی یک جنبه از فقر زنان سرپرست خانوار»، رفاه اجتماعی، ش 17، ص 241-237.

غفاری، غ. و امیدی، ر. (1388). کیفیت زندگی، شاخص توسعۀ اجتماعی، تهران: شیرازه.

فروزان، س. و بیگلریان، الف. (1382). «زنان سرپرست خانوار، فرصت‌ها و چالش‌ها»، پژوهش زنان، د 1، ش 5، ص 58-35.

فیتزپتریک، ت. (1383). نظریۀ رفاه: سیاست اجتماعی چیست؟ ترجمۀ: هرمز همایون‏پور، تهران: گام نو، مؤسسۀ عالی پژوهش تأمین اجتماعی.

فیروزآبادی، الف. و صادقی، ع. (1389). «مطالعۀ ابعاد طرد اجتماعی زنان روستایی سرپرست خانوار در رابطه با وضعیت اشتغال و اقامت»، زن در توسعه و سیاست (پژوهش زنان)، د 8، ش 2، ص 114-93.

کمالی، الف. (1383). «زنان: فقر مضاعف»، فصلنامۀ رفاه اجتماعی، س 3، ش 12، ص 205-181.

کیمیایی، ع. (1390). «شیوه‌های توانمندسازی زنان سرپرست خانواده»، رفاه اجتماعی، س 11، ش 40، ص 92-63.

گیدنز، آ. (1386). جامعه‌شناسی، ترجمۀ: حسن چاوشیان، تهران: نشر نی.

مرکز آمار ایران. (1375). نتایج سرشماری نفوس و مسکن 1375. تهران: مرکز آمار ایران.

مرکز آمار ایران. (1390). نتایج سرشماری نفوس و مسکن 1395. تهران: مرکز آمار ایران.

مرکز آمار ایران. (1395). نتایج سرشماری نفوس و مسکن 1395. تهران: مرکز آمار ایران.

محمدپور، الف. (1392). ضد روش دو: مراحل و رویه‏های عملی در روش‏شناسی کیفی، تهران: جامعه‏شناسان.

معیدفر، س. و حمیدی، ن. (1386). «زنان سرپرست خانوار: نگفته‌ها و آسیب‌های اجتماعی»، فصلنامۀ علوم اجتماعی، د 15، ش 32، ص 158-131.

مؤمنی‏زاده، ن. (1393). «تحلیل مقایسه‏ای در خصوص زنان سرپرست خانوار»، مجلۀ اقتصادی، ش 3 و 4، ص 120-95.

نازک‌تبار، ح. و ویسی، ر. (1382). «وضعیت اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی زنان سرپرست خانوار استان مازندران»، فصلنامۀ علمی-پژوهشی رفاه اجتماعی، س 7، ش 27، ص 114-95.

هزارجریبی، ج. و صفری‌شالی، ر. (1391). آناتومی رفاه اجتماعی. تهران: مؤسسۀ بین‏المللی پژوهش فرهنگی و هنری جامعه و فرهنگ.

Appleton, S. (1996) “Women-Headed Households and Household Welfare: An Empirical Deconstruction for Uganda.” World Development, 24 (12): 1811-1827.

Burgos, N. M. Lennon, M. C. Bravo, M. & Guzman, J. (1995) “Depressive Symptomatology in Single Women Heads of Households in Puerto Rico.” Women & Health, 23 (3): 1-18.

Carey, J. W. (1993) “The Ethnographic Context of Illness Amongsingle‐Women‐Headed Households in Rural Peru.” Health Care for Women International, 14 (3): 261-270. 

Datta, K. & McIlwaine, C. (2000) “Empowered Leaders'? Perspectives on Women Heading Households in Latin America and Southern Africa.” Gender & Development, 8 (3): 40-49.

Downey, G. & Moen, P. (1987) “Personal Efficacy, Income and Family Transitions: A Longitudinal Study of Women Heading Households.” Journal of Health and Social Behavior, 28 (3): 320-333.

Glaser, B. (1978) Theoretical Sensitivity. California: The Sociology Press.

Glaser, B. & Strauss, A. (1967). Discovery of Grounded Theory. New York: Aldine De Gruyter.

Hsieh, H. F. & Shannon, S. (2005) “Three Approaches to Qualitative Content Analysis.” Qualitative Health Research, 15 (9): 1277-1288.

Kottak, C. (2006) Mirror for Humanity. New York: McGraw-Hill.

Luckert, D, W. & Mohapatra, M. S. (2015) “Heterogeneity of Household Structures and Income: Evidence from Zimbabwe and South Africa.” Journal of Policy Modeling,  37 (4): 668-692.

Neuman, L. (2000) Social Research Methods. London: Allyn and Bacon.

Ruth Aspaas, H. (1998) “Heading Housholds and Heading Businesses: Rural Kenyan Women in Informal Sector.” Professional Geographer, 50 (2): 192–204.

Toohey, S. Shinn, M. & Weitzman, B. (2004) “Social Networks and Homelessness Among Women, Heads of Household.” American Journal of Community Psychology, 33: 7-19.

Turner, J. (1998) The Structure of Sociological Theory. California: Wadsworth Publishing.

Varley, A. (1996) “Women Heading Households: Some More Equal than others?” World Development, 3 (24): 505-520.