Document Type : Research Paper
Authors
1 Assistant professor, Department of Social Sciences, Faculty of Literature and Humanities, University of Isfahan, Isfahan, Iran
2 Assistant professor, Department of Social Studies, Institute for Social and Cultural Studies, Ministry of Science, Research, and Technology, Tehran, Iran
3 Assistant professor, Department of Sociology, Faculty of Literature and Humanities, University of Isfahan, Isfahan, Iran
Abstract
Keywords
Main Subjects
مقدمه و بیان مسئله
مصرف مواد در میان زنان باردار یا دارای کودک شیرخوار و نوپا در دهههای اخیر به یکی از چالشهای مهم سلامت عمومی و اجتماعی در بسیاری از کشورها تبدیل شده است. سوءمصرف مواد و اختلالات مصرف مواد مشکلات چشمگیری را برای افراد، خانوادهها، جوامع و ملتها ایجاد میکند. این رفتارهای اعتیادآور و مشکلات مرتبط با آنها، زیربنای نگرانیهای جدی جهانی در حوزههای سلامت عمومی، سلامت روان، حقوقی، اقتصادی و اجتماعی است. مددکاران اجتماعی ظرفیتهای بسیاری برای پاسخگویی به این رفتارهای اعتیادآور و مسائل مربوط به آن دارند. اهمیت این مسئله نهتنها به پیامدهای پزشکی آن برای مادر و کودک، بلکه به پیامدهای اجتماعی و بیننسلی آن بازمیگردد. مصرف مواد در این دوره میتواند با پیامدهایی چون وزن کم هنگام تولد، زایمان زودرس، تأخیر رشد، افزایش خطر سقط و مردهزایی و مشکلات رشدی در کودکان همراه باشد(Behnke et al., 2013; Varner et al., 2014). در سطح جهانی نیز برآوردها نشان میدهد که شیوع مصرف مواد در دوران بارداری بین ۴ تا ۱۵درصد متغیر است؛ تفاوتی که به عوامل اجتماعی، جمعیتی و تفاوت در نظامهای گزارشدهی مرتبط دانسته شده است (Heidarifard & Khoshnamrad, 2025; May et al., 2018).
پژوهشهای بینالمللی نشان میدهد که تجربۀ زنان مصرفکنندۀ مواد در دوران بارداری، بیشتر در بستر مجموعهای از آسیبهای همزمان شکل میگیرد؛ برای مثال، اوکانر[1] و همکاران (2020) نشان دادند که زنان مصرفکنندۀ متامفتامین در دوران بارداری با مشکلاتی نظیر خشونت خانوادگی، اختلالات سلامت روان و بیثباتی اجتماعی مواجهاند و نوزادان آنان بیشتر در معرض نارسی و نیاز به مراقبتهای ویژه قرار دارند. در مطالعۀ دیگری، همین پژوهشگران نشان دادند که نگرانی دربارۀ سلامت کودک در میان این مادران بسیار برجسته است؛ اما ترس از انگ اجتماعی و احتمال سلب حضانت میتواند مانع مهمی برای مراجعۀ آنان به خدمات درمانی باشد(O'Connor et al., 2021) . همچنین کو[2] و همکاران (2013) نشان دادند که عوامل خانوادگی، عاطفی و سازمانی میتواند نقش تعیینکنندهای در موفقیت یا شکست فرایند بهبودی زنان باردار مبتلا به اختلال مصرف مواد و افسردگی داشته باشد (Kuo et al., 2013). در همین راستا، مطالعات مداخلهای نشان داده است که برنامههای مراقبت یکپارچه و گروههای حمایت همتا میتواند مشارکت در درمان و احساس پذیرش اجتماعی را در این زنان افزایش دهد (Gruß et al., 2021). مرورهای پژوهشی نیز تأکید میکند که رویکردهای غیرقضاوتی و بینرشتهای در مقایسه با رویکردهای تنبیهی نتایج بهتری در سلامت مادر و کودک به همراه دارد (Weber et al., 2021; McKinney et al., 2023).
در ایران نیز برخی مطالعات به ابعاد مختلف اختلال مصرف مواد در زنان پرداخته است؛ اما تمرکز بسیاری از این پژوهشها بر تجربۀ زنان مصرفکننده بهطورکلی بوده و کمتر به وضعیت خاص مادران باردار یا دارای کودک خردسال توجه شده است؛ برای نمونه، جهانبخش گنجه و همکاران (۱۴۰۱) اختلال مصرف مواد زنان را در چارچوب جامعهپذیری ناسالم تحلیل کردهاند و حسینی و همکاران (۱۳۹۹) عواملی چون گسست روابط خانوادگی، فقر و شبکههای اجتماعی مسئلهزا را در گرایش زنان به مصرف مواد مؤثر دانستهاند. حقی و نجفیاصل (۱۳۹۸) نیز به پیامدهای بیننسلی اعتیاد والدین و بیثباتی هویتی فرزندان اشاره کردهاند؛ درحالیکه دانش و همکاران (۱۴۰۲) شکاف میان هویت پیشینی و پسینی زنان بیخانمان دچار اختلال مصرف مواد را برجسته ساختهاند. در مطالعاتی که به تجربۀ مادری نزدیکتر شده است، سراج و ذکایی (۱۴۰۳) تجربۀ مادران مصرفکنندۀ مواد از مادرانگی و رهاسازی نوزاد را با مضامینی چون گسست هویتی و احساس فقدان عاملیت توصیف کردهاند. همچنین باقری و همکاران (2025) نشان دادهاند که مادران دارای اختلال مصرف مواد، بیشتر با تعارضی عمیق میان نقش مادری و وابستگی به مواد مواجهاند (Bagheri et al., 2025). افزون بر این، پژوهشهای موسوی و معظمی (۱۴۰۰) و شعار کاظمی و همکاران[3] (2025) بر تجربۀ خشونت، بزهدیدگی و انگ اجتماعی در میان زنان معتاد یا بهبودیافته تأکید کردهاند.
باوجود این بدنۀ پژوهشی، هنوز شکاف دانشی مهمی در مطالعات داخلی وجود دارد. بسیاری از پژوهشها بر عوامل زمینهای مصرف مواد توسط زنان یا پیامدهای کلی آن تمرکز داشتهاند و کمتر به تجربۀ زیستۀ مادرانی پرداختهاند که همزمان با بارداری یا مراقبت از کودک خردسال با اختلال مصرف مواد زندگی میکنند، بهویژه در بافت شهری پیچیدهای مانند تهران. از منظر نظریههای مددکاری اجتماعی، این شکاف زمانی بحرانیتر میشود که بدانیم مددکاران اجتماعی در خطمقدم مواجهه با این مادران قرار دارند. نظریۀ سیستمها و رویکرد اکولوژیکی برونفرنبرنر[4] (Bronfenbrenner, 1979) به ما یادآوری میکند که اختلال مصرف مواد در این مادران را نمیتوان جدا از تعاملات پیچیده میان خردسیستم (خانواده و روابط صمیمانه)، میانهسیستم (شبکههای محلی، خدمات سلامت و رفاه) و کلانسیستم (سیاستهای جنسیتی، قوانین حضانت و نابرابریهای ساختاری) فهم کرد. همچنین رویکرد شخص در محیط (Karls & Wandrei, 1997; Gitterman et al., 2021) و رویکرد زیست _ روان _ اجتماعی (Engel, 1977) بر این نکته تأکید دارند که تجربۀ مادری در شرایط مصرف مواد در تقاطع عوامل زیستی (اثرات مواد بر بدن جنین و نوزاد)، روانی (ترومای کودکی، افسردگی و خوددرمانی) و اجتماعی (فقر، خشونت، طرد و انگ) شکل میگیرد. همچنین رویکرد نقاط قوت (Saleebey, 1996; Weick et al., 1989) به مددکاران اجتماعی یادآوری میکند که حتی در این زیستجهان آکنده از رنج، نشانههایی از تابآوری، عقلانیت بقا و همبستگی درونگروهی وجود دارد که میتواند مبنای توانمندسازی قرار گیرد.
بدون فهم عمیق از زیستجهان این مادران و بدون بهکارگیری چارچوبهای نظری مددکاری اجتماعی، امکان ارزیابی درست، برقراری رابطۀ کمکحرفهای و طراحی مداخلات مؤثر و عادلانه وجود ندارد. افزون بر این، بسترهای حقوقی و نهادی نیز میتوانند تجربۀ این مادران را شکل دهند؛ برای مثال، براساس مادۀ ۱۱۷۳ قانون مدنی، اعتیاد زیانآور والدین میتواند از مصادیق عدممواظبت یا انحطاط اخلاقی تلقی شود و زمینۀ سلب حضانت فرزند را فراهم کند (مجلس شورای اسلامی، ۱۳۷۶). چنین چارچوبی ممکن است ناخواسته ترس از مراجعه به خدمات درمانی را در میان مادران مصرفکنندۀ مواد افزایش دهد و آنان را به سمت شبکههای غیررسمی و پنهان سوق دهد. از منظر رویکرد اکولوژیکی، این نوع سیاستگذاری کارکرد بازدارنده و انطباقی سیستم حمایت اجتماعی را مختل میکند و به فروپاشی حلقههای حمایتی میانجامد. درمقابل، رویکرد نقاط قوت و توانمندسازی ایجاب میکند که سیاستهای حضانت توأم با حمایتهای توانبخشی و اجتماعی باشد، نه صرفاً تنبیهی و طردکننده. برای مددکاران اجتماعی، فهم این نکته ضروری است که سیاستهای صرفاً تنبیهی و قضایی نهتنها مشکل را حل نمیکند، بلکه چرخۀ طرد، انزوا و بازتولید بیننسلی آسیب را تشدید میکند.
از منظر نظری، اختلال مصرف مواد در میان مادران را نمیتوان صرفاً بهعنوان مسئلهای فردی یا پزشکی در نظر گرفت، بلکه این پدیده در تقاطع ساختارهای نابرابری اجتماعی، روابط جنسیتی و سیاستهای رفاهی شکل میگیرد. رویکرد مددکاری اجتماعی انتقادی بر این نکته تأکید دارد که تجربههای فردی آسیب، اغلب بازتابی از فرایندهای گستردهتر طرد اجتماعی، فقر و نابرابری ساختاری است. در این چارچوب، تجربۀ مادری در شرایط مصرف مواد را میتوان بهمثابۀ میدان تنش میان عاملیت فردی و محدودیتهای ساختاری فهم کرد؛ جایی که زنان تلاش میکنند نقش مادری خود را در شرایط انگ اجتماعی، ناامنی اقتصادی و روابط قدرتِ نابرابر بازتعریف کنند. پژوهش حاضر با اتخاذ رویکرد پدیدارشناسی توصیفی که ریشه در اندیشههای هوسرل دارد، به دنبال پاسخ به این پرسش اصلی است: تجربۀ زیستۀ مادران باردار یا دارای نوزاد و کودک نوپا با اختلال مصرف مواد از وضعیت خود چگونه است؟ این پرسش اصلی خود به چند پرسش فرعی گشوده میشود که هریک بُعدی از این تجربۀ چندلایه را روشن میسازد: مادران دارای اختلال مصرف مواد، مادری و بارداری را در بستر مصرف مواد چگونه معنا میکنند؟ چه شرایط و زمینههای فردی، خانوادگی و اجتماعی در گرایش و تداوم مصرف مواد در این مادران نقش داشته است؟ تجربۀ این مادران از شبکههای اجتماعی و حمایتی (رسمی و غیررسمی) چگونه است؟ این زنان چه فهمی از پیامدهای مصرف مواد بر خود، جنین و نوزادشان دارند؟ و درنهایت، تجربۀ طرد اجتماعی، انگ و جدایی از فرزند چگونه در زیستجهان این مادران بازنمایی میشود؟ بدین ترتیب، پژوهش حاضر در پی آن است تا با فروگذاری پیشفرضهای قضاوتآمیز، این تجربهها را آنگونه توصیف و فهم کند که در آگاهی و زیستجهان روزمرۀ این مادران پدیدار میشود.
بر این اساس، پژوهش حاضر چند سهم مهم در ادبیات مطالعات اعتیاد و مادری و بهطور مشخص برای حرفۀ مددکاری اجتماعی دارد: نخست، با اتخاذ رویکرد پدیدارشناختی، فهمی عمیق از تجربۀ زیستۀ مادران باردار یا دارای کودک خردسال با اختلال مصرف مواد ارائه میدهد. گروهی که در پژوهشهای پیشین کمتر به تجربههای روزمره و معناسازی آنان از مادری پرداخته شده است؛ دوم، این پژوهش نشان میدهد که تجربۀ مادری در میان این زنان صرفاً در سطح مسئلهای فردی یا پزشکی قابلفهم نیست، بلکه در پیوند با ساختارهای اجتماعی گستردهتری مانند فقر، نابرابری اجتماعی، خشونت خانوادگی و فرایندهای انگزنی شکل میگیرد؛ سوم، با تکیه بر مفاهیم نظری انگ اجتماعی و سرمایۀ فرهنگی و نیز با بهرهگیری از نظریۀ سیستمها، رویکرد شخص در محیط و رویکرد نقاط قوت در مددکاری اجتماعی، یافتهها روشن میسازد که چگونه برچسب «مادر مصرفکنندۀ مواد» میتواند دسترسی زنان به منابع حمایتی، خدمات درمانی و شبکههای اجتماعی را محدود کند؛ درنهایت، این پژوهش با برجستهکردن پیچیدگیهای تجربۀ مادری در بستر مصرف مواد میتواند به توسعۀ رویکردهای سیاستی و مداخلات اجتماعی حساس به زمینه کمک کند؛ بهویژه برنامههایی که بر کاهش آسیب، حمایت اجتماعی و توانمندسازی مادران در معرض آسیب تمرکز دارند. یافتههای این پژوهش میتواند مبنایی برای بازنگری در سیاستهای حضانت، طراحی برنامههای حمایت از مادر کودک در نظام مددکاری اجتماعی و تربیت مددکاران اجتماعی قرار گیرد که حساس به زمینه و آگاه از پیچیدگیهای زیستجهان این مادران باشند.
چارچوب مفهومی پژوهش
روششناسی این مطالعه مبتنی بر پدیدارشناسی توصیفی هوسرل است و چارچوب مفهومی آن نیز بهگونهای با این منطق روششناختی همراستا شده تا تجربۀ زیستۀ مادران دارای اختلال مصرف مواد (در دوران بارداری یا شیردهی) را فارغ از پیشفرضهای نظری توصیف کند (Creswell & Poth, 2018)؛ بر این اساس، اصل اپوخه یا فروگذاری پیشفرضها راهنمای پژوهشگر در فاصلهگرفتن از قضاوتهای پزشکی، اخلاقی و هنجاری دربارۀ مادری و مصرف مواد بوده است. درعینحال، برای تعمیق تفسیر دادهها و پیونددادن تجربههای فردی با زمینههای اجتماعی، شش مفهوم نظری و رویکرد مددکاری اجتماعی بهعنوان مفاهیم حساسیتبخش تحلیلی استفاده شده اس. نظریۀ انگ گافمن[5] برای فهم فرایندهای برچسبزنی، شرم و طرد اجتماعی زنان مصرفکنندۀ مواد به کار رفته است (Goffman, 2022; Jacobsen & Smith, 2022) و در کنار آن، مفهوم چرخۀ نسلی اختلال مصرف مواد، تداوم بیننسلی الگوهای مصرف و آسیبهای خانوادگی را تحلیل میکند (O'Connor et al., 2021; Titus-Glover et al., 2024). همچنین مفهوم سرمایۀ فرهنگی بوردیو[6] (1986) برای تبیین نابرابری در دسترسی به منابع دانشی، نهادی و خدمات حمایتی وارد شده است (Bourdieu, Bourdieu).
در سطحی گستردهتر، رویکرد نقاط قوت که ریشه در نظریههای اکوسیستمی، توانمندسازی و فلسفۀ انسانگرایی دارد، بر این باور است که تمام انسانها دارای استعداد ذاتی برای یادگیری، رشد و تغییر هستند (Saleebey, 1996; Weick et al., 1989). در این پژوهش، رویکرد نقاط قوت بهعنوان یک «عینک تحلیلی» برای شناسایی ظرفیتها، منابع و راهبردهای بقای مادران مصرفکننده مواد به کار گرفته میشود، بیآنکه مشکلات و آسیبهای آنان نادیده گرفته شود؛ این رویکرد بهویژه برای فهم تابآوری، موفقیتهای گذشته و شبکههای حمایتی غیررسمی در زیستجهان این مادران سودمند است (Rapp & Goscha, 2012; Early & GlenMaye, 2000). در پیوند با آن، رویکرد شخص در محیط بهعنوان یکی از رویکردهای بنیادین مددکاری اجتماعی، تأکید میکند که رفتار و تجربۀ هر فرد را نمیتوان جدا از بسترهای خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی او فهم کرد (Karls et al., 1997). این رویکرد به ما یادآوری میکند که «یکتایی» هر مادر مصرفکنندۀ مواد در تعامل دیالکتیکی با محیطزیستاش شکل میگیرد؛ بنابراین، فهم تجربۀ مادری نیازمند درک همزمان فرد، خانواده، محله، شبکههای دوستی، نهادهای رسمی و سیاستهای اجتماعی است (Gitterman et al., 2021).
درنهایت، رویکرد زیست _ روان _ اجتماعی و رویکرد اکولوژیکی، چارچوبی یکپارچه برای تحلیل زمینههای چندلایۀ گرایش و تداوم مصرف مواد فراهم میآورد. رویکرد زیست _ روان _ اجتماعی (Engel, 1977) بر این نکته تأکید دارد که اختلال مصرف مواد را نمیتوان صرفاً در چارچوب پزشکی یا فردی فروکاست، بلکه این پدیده در تقاطع عوامل زیستی (مانند اثرات مواد بر بدن)، روانی (مانند ترومای کودکی، افسردگی و خوددرمانی) و اجتماعی (مانند فقر، خشونت و طرد) شکل میگیرد. رویکرد اکولوژیکی برونفرنبرنر (Bronfenbrenner, 1979) نیز این ایده را بسط میدهد که فرد در درون لایههای متعدد و درهمتنیدهای از سیستمها قرار دارد: خردسیستم شامل خانواده و روابط صمیمانه، میانهسیستم شامل مدرسه، محل کار و خدمات محلی، برونسیستم شامل سیاستهای رفاهی و قوانین حضانت و کلانسیستم شامل فرهنگ، ارزشهای اجتماعی و نابرابریهای جنسیتی. در این پژوهش، رویکرد زیستی روانی اجتماعی و رویکرد اکولوژیکی بهعنوان چارچوبی یکپارچه برای تحلیل زمینههای چندلایۀ گرایش و تداوم مصرف مواد در مادران باردار و شیرخوار به کار گرفته میشود (Bronfenbrenner, 1979; Greene, 2017).
بهمنظور پرهیز از تحمیل چارچوب نظری بر دادهها، مفاهیم و رویکردهای نظری یادشده در مرحلۀ طراحی ابزار گردآوری داده وارد نشده و پرسشهای مصاحبه بهصورت باز و مبتنی بر تجربههای زیستۀ مشارکتکنندگان تدوین شده است. در فرایند تحلیل نیز، در مرحلۀ کدگذاری اولیه، دادهها بهصورت استقرایی و وفادار به روایت مشارکتکنندگان تحلیل شده و مفاهیم نظری و رویکردهای مددکاری اجتماعی تنها در مراحل بعدی سازماندهی مقولهها و تفسیر نهایی یافتهها بهعنوان «عینک تحلیلی» برای درک عمیقتر پدیده به کار گرفته شده است. این همترازی میان چارچوب نظری و روش پدیدارشناختی امکان میدهد تا پژوهش حاضر ضمن حفظ اصالت تجربههای زیستۀ مادران، تفسیر نظری آنها را در پیوند با زمینههای اجتماعی، فرهنگی و ساختاری فراهم سازد و بدین ترتیب از یکسو از توصیف صرف فراتر رود و ازسوی دیگر از تحمیل پیشفرضهای نظری بر دادهها پرهیز کند.
روش تحقیق
این پژوهش با رویکرد کیفی و با بهرهگیری از پدیدارشناسی توصیفی انجام شد. این رویکرد با هدف درک و توصیف معنای تجربههای زیستۀ افراد در زیستجهان روزمرۀ آنان انتخاب شد. تحلیل دادهها براساس راهبرد هفتمرحلهای کلایزی[7] (1978) انجام گرفت که امکان استخراج ساختار معنایی پدیده را از خلال روایتهای مشارکتکنندگان فراهم میکند. در این رویکرد، تأکید بر مفهوم زیستجهان و رعایت اصل تعلیق یا اپوخه است؛ بدین معنا که پژوهشگران تلاش کردند در مراحل گردآوری و تحلیل اولیۀ دادهها، پیشفرضها و داوریهای نظری خود را به تعلیق درآورند تا تجربههای مشارکتکنندگان آنگونه توصیف گردد که در آگاهی آنان پدیدار میشود؛ در همین اساس، پرسشهای مصاحبه بهصورت باز و اکتشافی طراحی شد و از طرح مفاهیم نظری ازپیشتعیینشده در فرایند گردآوری دادهها پرهیز گردید. مفاهیم نظری نظیر «حکومتمندی بدن»، «سرمایۀ فرهنگی» و «انگ اجتماعی» تنها در مرحلۀ تفسیر یافتهها و بهمنظور ارتقای حساسیت نظری و پیونددادن نتایج با ادبیات پژوهش به کار گرفته شد؛ بنابراین چارچوب نظری در این مطالعه بر دادهها تحمیل نشده و در فرایند تحلیل و تفسیر یافتهها شکل گرفته است.
جمعیت مطالعه شامل مادران باردار یا دارای کودک شیرخوار و نوپا مبتلا به اختلال مصرف مواد ساکن در شهر تهران طی سالهای ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۰ بود. نمونهگیری بهصورت هدفمند و با بهرهگیری از راهبرد گلولهبرفی انجام شد و درمجموع ۲۵ نفر در پژوهش مشارکت کردند (جدول 1). معیارهای ورود به مطالعه شامل تمایل آگاهانه به مشارکت، توانایی شناختی برای بیان تجربههای شخصی (براساس ارزیابی پژوهشگر و مددکار اجتماعی ارجاعدهنده)، تشخیص اختلال مصرف مواد براساس معیارهای DSM‑5 با تأیید پروندۀ پزشکی یا مددکاری اجتماعی و بارداربودن یا داشتن کودک زیر دو سال بود. مشارکتکنندگان اولیه ازطریق مطلعان کلیدی، ازجمله مددکاران اجتماعی مراکز فعال در حوزۀ درمان و حمایت از زنان مصرفکنندۀ مواد (دو مرکز مهرآفرین و خط ملی اعتیاد) شناسایی و معرفی شدند. پس از انجام هر مصاحب از مشارکتکنندگان خواسته شد درصورت تمایل، سایر مادران واجد شرایط را معرفی کنند. فرایند نمونهگیری تا رسیدن به اشباع نظری ادامه یافت؛ بهگونهای که در مصاحبه بیستوسوم دادههای جدیدی حاصل نشد؛ بااینحال برای اطمینان از تثبیت اشباع، دو مصاحبۀ دیگر نیز انجام شد.گردآوری دادهها ازطریق مصاحبههای عمیق نیمهساختاریافته صورت گرفت. پیش از آغاز مصاحبهها، رضایت آگاهانه از مشارکتکنندگان اخذ شد و زمان و مکان انجام مصاحبهها باتوجهبه شرایط و ترجیح آنان تعیین گردید؛ از همین رو بسیاری از مصاحبهها در محل سکونت یا اقامت فعلی مشارکتکنندگان اعم از منزل، پارک یا سایر پاتوقها بود. هر مصاحبه بهطور میانگین ۹۰ تا ۱۲۰ دقیقه به طول انجامید. محورهای اصلی مصاحبه شامل تجربه و معنای مادری در بستر اختلال مصرف مواد، تجربۀ مراقبت از خود در دوران بارداری، نقش و کارکرد شبکههای حمایتی، عوامل سوقدهنده به مصرف مواد و راهبردهای مقابله با چالشهای مادری بود. تمامی مصاحبهها با اجازۀ مشارکتکنندگان ضبط، سپس بهصورت کامل پیادهسازی و برای تحلیل آماده شد.
تحلیل دادهها براساس مراحل هفتگانۀ کلایزی انجام گرفت: در گام نخست، متن مصاحبهها چندین بار مطالعه شد تا درک کلی از تجربههای مشارکتکنندگان حاصل شود؛ در مرحلۀ دوم، عبارات معنادار مرتبط با پدیدۀ مورد مطالعه استخراج شد؛ در مرحلۀ سوم، از این عبارات معانی اولیه استنباط گردید؛ در گام چهارم، معانی مشابه در قالب زیرمضامین سازماندهی شد و در مرحلۀ پنجم، زیرمضامین مرتبط در قالب مضامین اصلی ادغام گردید. در مرحلۀ ششم، توصیفی جامع از ساختار پدیده تدوین و درنهایت در مرحلۀ هفتم، یافتهها ازطریق بازگشت به مشارکتکنندگان بازبینی و تأیید شد. برای تضمین استحکام روششناختی پژوهش، معیارهای قابلیت اعتماد لینکلن و گوبا[8] (1985) مورد توجه قرار گرفت. باورپذیری ازطریق درگیری طولانیمدت پژوهشگر با دادهها طی شش ماه، بازگشت به مشارکتکنندگان برای تأیید یافتهها و استفاده ازنظر یک ناظر بیرونی در فرایند تحلیل تأمین شد. انتقالپذیری با ارائۀ توصیفهای غنی از زمینۀ پژوهش و ویژگیهای مشارکتکنندگان تقویت گردید. اطمینانپذیری ازطریق ثبت و نگهداری مستندات کامل پژوهش شامل فایلهای صوتی، متون پیادهشده، جداول کدگذاری و یادداشتهای تحلیلی تحقق یافت. همچنین تأییدپذیری با خودبازبینی مستمر پژوهشگران و نظارت ناظر بیرونی بر فرایند تحلیل دادهها تضمین شد.
در تمامی مراحل پژوهش، ملاحظات اخلاقی رعایت شد. مشارکت در مطالعه کاملاً داوطلبانه بود و افراد در هر مرحله حق انصراف داشتند. محرمانگی اطلاعات و ناشناسبودن هویت مشارکتکنندگان با استفاده از کدهای عددی تضمین شد و دادهها بهصورت ایمن نگهداری گردید. مصاحبهها با حساسیت به موضوعات آسیبزا انجام شد و از طرح پرسشهایی که میتوانست موجب آسیبدیدگی مجدد مشارکتکنندگان شود، پرهیز گردید. در مواردی که نشانههایی از وضعیتهای بحرانی مانند خشونت خانگی یا افکار خودکشی مشاهده شد، افراد به خدمات تخصصی مددکاری اجتماعی و روانشناسی ارجاع داده شدند. همچنین در مواجهه با مادران بیخانمان، حداقل نیازهای اولیۀ آنان در زمان مصاحبه تأمین گردید. رعایت این اصول اخلاقی و انسجام میان چارچوب نظری و روششناسی به تقویت اعتبار و انسجام تحلیلی یافتههای پژوهش انجامید.
جدول 1- ویژگیهای جمعیتشناختی مشارکتکنندگان
Table 1- Demographic characteristics of participants
|
مشارکت کننده |
سن |
تحصیلات |
شغل |
وضعیت تأهل |
وضعیت سکونت |
نوع مصرف |
تعداد فرزند |
|
1 |
30 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغۀ منقضیشده بدون شریک |
مستأجر |
مت آمفتامین |
2 کودک دختر، شیرخوار 6ماهه، دختر 8ساله
|
|
2 |
27 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغۀ منقضیشده بدون شریک |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک دختر، شیرخوار 4ماهه |
|
3 |
30 |
بیسواد |
بیکار |
رابطّ فرازناشویی/بدون شریک |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک پسر، شیرخوار 5ماهه |
|
4 |
35 |
راهنمایی |
بیکار |
مطلقه |
مستأجر |
هروئین، مت آمفتامین |
باردار، هفتماهه |
|
5 |
17 |
بیسواد |
دستفروش |
رابطۀ فرازناشویی/بدون شریک |
مستأجر |
مت آمفتامین |
باردار ششماهه |
|
6 |
26 |
بیسواد |
بیکار |
رابطهۀ فرزناشویی/بدون شریک |
مستأجر |
هروئین |
کودک شیرخوار 5ماهه |
|
7 |
35 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 4ماهه |
|
8 |
42 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 2ماهه |
|
9 |
29 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغه |
مستأجر |
هروئین |
کودک شیرخوار 3ماهه |
|
10 |
32 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 6ماهه |
|
11 |
28 |
دیپلم |
منشی |
صیغه/ در شرف جدایی |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 6ماهه |
|
12 |
26 |
بیسواد |
بیکار |
صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 7ماهه |
|
13 |
34 |
ابتدایی |
کارگر |
صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 8ماهه |
|
14 |
24 |
ابتدایی |
بیکار |
صیغه |
زندگی در پاتوق |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 12ماهه |
|
15 |
32 |
ابتدایی |
بیکار |
متأهل |
مالک |
مت آمفتامین |
باردار 6ماهه |
|
16 |
35 |
بیسواد |
بیکار |
بیوه- ازدواج دوم صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 20ماهه |
|
17 |
34 |
دبیرستان |
بیکار |
متأهل |
مالک |
مت آمفتامین |
باردار 8ماهه |
|
18 |
29 |
ابتدایی |
بیکار |
رابطۀ فرازناشویی |
بیخانمان |
مت آمفتامین |
دختر دوماهه پسر 5ساله |
|
19 |
35 |
ابتدایی |
بیکار |
متأهل |
مستأجر |
مت آمفتامین |
4 فرزند: پسر 12ساله، دختر 10ساله، پسر 8ساله، کودک 2ساله |
|
20 |
31 |
بیسواد |
بیکار |
صیغه |
بیخانمان |
مت آمفتامین |
دو فرزند: باردار 6ماهه، فرزند دختر )سپردهشده به بهزیستی(. |
|
21 |
36 |
ابتدایی |
بیکار |
متأهل |
بیخانمان |
مت آمفتامین |
دو فرزند: کودک شیرخوار 24ماهه، دختر متواری 10ساله |
|
22 |
26 |
بیسواد |
بیکار |
رابطۀ فرازناشویی |
زندگی در پاتوق |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 2ماهه |
|
23 |
33 |
ابتدایی |
کارگر |
صیغه |
مستأجر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار 24ماهه |
|
24 |
33 |
راهنمایی |
بیکار |
مطلقه- ازدواج دوم صیغه |
زندگی با مادر و برادر |
مت آمفتامین |
کودک شیرخوار سهماهه، پسر 7ساله |
|
25 |
22 |
ابتدایی |
بیکار |
متأهل |
مستقر در کمپ درمان مصرف مواد |
مت آمفتامین |
نوزاد هشتروزه، پسر 3ساله |
یافتهها
در این بخش مضامین استخراجشده از تحلیل دادههای گفتوگو با مادران دارای اختلال مصرف مواد باردار یا دارای نوزاد و کودک نوپا ارائه میشود. مضامین بهدستآمده ما را به نوعشناسی از این دسته از مادران، شرایط و زمینههای سببساز اختلال مصرف مواد، تجربۀ زیستۀ آنها از تلاقی اختلال مصرف مواد و مادری، وضعیت شبکههای اجتماعی و حمایتی رساند که در ادامه به هریک از این مضامین اشاره میشود. هریک از مضامین و زیرمضمونهای آن در جدول (2) ارائه شده است.
جدول 2- مضامین اصلی و فرعی پژوهش
Table 2- Main and sub-themes of the research
|
زیرمضمونها |
مضمون اصلی |
|
-جابهجایی اجباری و استقرار در حاشیه: گسست از شبکههای سنتی و بازتعریف فضای زیسته -تقدیرگرایی بهمثابۀ راهبردی معنایی برای پذیرش رنج و سازگاری با محرومیت -محرومیت از سرمایۀ فرهنگی نهادینهشده و بازتولید بیننسلی فقر معرفتی بیثباتی پیوندهای عاطفی _ جنسی: عادیسازی طلاق و بازتولید ناامنی در روابط صمیمانه -اقتصاد سیاسی روابط صمیمانه: بدن بهمثابۀ سرمایه در بازار غیررسمی حمایت و بقا -انزوای اقتصادی _اجتماعی: محرومیت از فرصتهای شغلی رسمی و وابستگی به اقتصاد غیررسمی -همبستگی درونگروهی بهمثابهۀ سرمایۀ اجتماعی پارادوکسیکال |
پیکربندی درحالگذار اجتماعی-فرهنگی: از سنت به حاشیهنشینی شهری |
|
-عقلانیت ابزاری بهعنوان راهبرد بقا -بازتولید بیننسلی اختلال مصرف مواد -خشونت بهمثابۀ تجربۀ زیستۀ مداوم -بدن بهمثابۀ میدان ترومای جنسی: درونیسازی خشونت و بازتولید رنج در زیستجهان زنان -اقتصاد سیاسی غیررسمی خانواده و بازتولید بیننسلی مصرف (الگوی قاچاقچی بودن خانواده) -انزوای روانی _ اجتماعی: غم، اضطراب و ترس -خوددرمانی: مصرف مزمن و فقدان انگیزه برای ترک |
زمینههای بیننسلی و ساختاری گرایش به مصرف مواد |
|
-شکلگیری زاغههای مصرف مواد بهعنوان زیستجهان جایگزین -همبستگی درونگروهی بهمثابۀ سرمایۀ اجتماعی پارادوکسیکال -نابرابری در دسترسی به خدمات رسمی و فقدان آگاهی نهادی |
شبکههای حمایتی: پیوندهای درونگروهی و محرومیت از خدمات رسمی |
|
-طردشدگی چندلایه (خانواده، جامعه و نهادهای رسمی) -بازتولید خشونت دررابطهبا کودک: تداوم چرخۀ بیننسلی خشونت -عاملیت محدود در تصمیمگیریهای باروری: ناآگاهی از پیشگیری و حاملگی ناخواسته -باورهای نادرست دربارۀ تأثیر مصرف مواد بر جنین: شکاف معرفتی و بازتولید آسیب بیننسلی -گسست از فرزند و فروپاشی هویت مادری -اخلاق خودسروری بهمثابۀ نظارت درونی: پارادوکس انحراف از هنجار و درونیسازی آن |
زیستجهان مادرانه: تناقضها، طرد و بازتعریف هویت |
پیکربندی درحالگذار اجتماعی _ فرهنگی: از سنت به حاشیهنشینی شهری
یافتهها حاکیازآن است که مادران باردار یا دارای کودک شیرخوار و نوپا با اختلال مصرف مواد، پیکربندی اجتماعی _ فرهنگی مشخصی دارند که ریشه در گذار از زیستجهان سنتی به حاشیههای مدرنیته شهری و انباشت محرومیتهای چندلایه دارد. این پیکربندی نه صرفاً مجموعهای از ویژگیهای فردی، بلکه نظامی از روابط، باورها و منابع است که موقعیت این زنان را در ساختار اجتماعی تعریف و بازتولید میکند.
- مهاجرت: گذار از زیستجهان سنتی به حاشیههای مدرنیته شهری
بخشی از این زنان همراه با خانواده و با هدف بهبود شرایط معیشتی و دستیابی به فرصتهای اقتصادی بهتر به تهران مهاجرت کردهاند. در این موارد، مهاجرت بهعنوان راهبردی خانوادگی برای مواجهه با فقر، بیکاری یا بحرانهای اقتصادی در مبدأ شکل گرفته است. درمقابل، گروهی دیگر تجربهای متفاوت داشتهاند؛ آنان در شرایطی از آشفتگی خانوادگی، تعارضهای شدید درونخانواده، خشونت، کنترلهای سختگیرانه یا تجربههای آسیبزا مانند آزار و سوءاستفاده، ناگزیر به ترک محیط خانوادگی شدهاند. در چنین مواردی، مهاجرت بیشتر به شکل نوعی گریز یا فرار از شرایط فشارآور اجتماعی و خانوادگی رخ داده است؛ تلاشی برای یافتن استقلال، امنیت یا امکان شکلدادن به زندگی متفاوت در فضای ناشناس کلانشهر. همچنین برخی مشارکتکنندگان در پی فروپاشی ساختار خانواده یا بحرانهای شدید خانوادگی، بدون پشتوانه حمایتی مؤثر به شهر مهاجرت کردهاند. دراینباره مشارکتکنندۀ شمارۀ 22 بیان کرد:
«وقتی پدرم ورشکسته شد، خانوادهام از هم پاشید. مادرم خیابانی و روسپی شد؛ پدرم سکته کرد و مرد و خواهرم هم خیابانی شد. خودم هم با پسری آشنا شدم و باهاش رابطه گرفتم؛ اون شیشه رو به من پیشنهاد کرد. من باهاش خونههای شوش رفتم. زن و مردهایی دیگه هم شبیه ما بودند که باهم زندگی میکردیم؛ مثلاً یه موقعهایی ده نفر تو یه اتاق. کرایه به شب بود دیگه.»
مشارکتکنندۀ شمارۀ 18نیز بیان کرد:
«از خونه که فرار کردم، هیچی بلد نبودم. تو روستا همسایهها همه فامیل بودن؛ ولی اینجا کسی رو نمیشناختم. نمیدونستم باید کجا برم، چیکار کنم. یه مدتی تو خیابون خوابیدم تا خواهرم که زندان بود، بهم گفت برو یه جرمی کن بیا زندون. اونجا از بیرون بهتره.»
در هریک از این الگوها، مهاجرت را میتوان نوعی گذار از زیستجهان سنتی به فضای پیچیده و اغلب آنومیک شهری دانست. بسیاری از این زنان در مبدأ در بستر فرهنگی و اجتماعی مبتنی بر شبکههای خویشاوندی، همبستگی محلی و هنجارهای بومی جامعهپذیر شده بودند؛ بااینحال، ورود به کلانشهر آنان را در موقعیتی مرزی قرار داده است. از یکسو، پیوندهای حمایتی سنتی در اثر جابهجایی مکانی تضعیف یا گسسته شده و از سوی دیگر، دسترسی آنان به منابع نهادی و شبکههای حمایتی رسمی شهری نیز محدود بوده است؛ درنتیجه، این زنان در وضعیتی از گسست اجتماعی و بیریشگی قرار گرفتهاند که در آن سرمایۀ اجتماعی و فرهنگی پیشین، کارآمدی خود را از دست داده است، بیآنکه جایگزینهای نهادی پایدار برای آن فراهم شده باشد. در چنین شرایطی، برخی از مشارکتکنندگان برای بقا یا سازگاری با محیط جدید به شبکههای غیررسمی حاشیهنشینی شهری متکی شدهاند؛ شبکههایی که گاه آنان را به اقتصاد غیررسمی، روابط پرخطر یا فضاهای مصرف مواد سوق داده است. از این منظر، مهاجرت برای این زنان صرفاً جابهجایی جغرافیایی نبوده، بلکه نوعی انتقال میان دو نظم اجتماعی متفاوت بوده است؛ نظمی که در آن منابع فرهنگی و اجتماعی پیشین نهتنها کارآمد نیست، بلکه در برخی موارد به عامل تشدید حاشیهنشینی و طرد اجتماعی تبدیل میشود.
- حاشیهنشینی: استقرار در فضای طردشدگی و پیوند با اقتصاد سیاسی غیررسمی مواد
یافتهها حاکیازآن است که مشارکتکنندگان پس از مهاجرت به تهران، در مناطق حاشیهای این کلانشهر سکونت گزیدهاند. حاشیهنشینی در اینجا نه صرفاً پدیدهای کالبدی _ مسکونی، بلکه نمود فضایی طردشدگی اجتماعی _ اقتصادی و تجلی عینی محرومیت انباشته در زندگی این زنان است. انتخاب این مناطق برای سکونت، ریشه در دو دسته عامل ساختاری و کارکردی دارد: نخست، محدودیتهای اقتصادی ناشی از فقر مزمن که آنان را به بازار غیررسمی مسکن با کمترین قیمتهای اجاره سوق میدهد؛ دوم، دسترسی آسان به بازار غیررسمی مواد مخدر (خردهفروشان و پاتوقها) که این مناطق را به فضاهای کارکردی برای تداوم مصرف تبدیل کرده است. بدینسان، حاشیهنشینی نهتنها بازتابی از انباشت محرومیتهای مادی، بلکه تسهیلکننده بازتولید روزمرۀ اختلال مصرف مواد ازطریق مجاورت فضایی با شبکههای تأمین و مصرف است. اسکان در حاشیه، زنان را به شبکههای غیررسمی حمایت (زاغههای مصرف مواد) پیوند میزند که جایگزین شبکههای سنتی ازدسترفته در مبدأ مهاجرت میشود. این جایگزینی اما ماهیتی پارادوکسیکال دارد: از یکسو، بقای آنی را اطریق همبستگی درونگروهی (تأمین سرپناه، غذا و حمایت عاطفی موقت) ممکن میسازد و از سوی دیگر، با تثبیت وابستگی به مواد و دوری از نهادهای رسمی، چرخهۀ محرومیت و آسیبپذیری را بازتولید و تعمیق میبخشد.
روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ 22 از سکونت در زمینی تصرفشده و چشمداشت به مماشات شهرداری در آستانۀ انتخابات، بیانگر آگاهی از سیاستهای پوپولیستی و بازی با حاشیههای قدرت برای تداوم بقا در این فضای طردشدگی است. این روایت همچنین نشاندهندۀ حضور تنشی این زنان در مرزهای شهر و جامعه است. آنان در فضایی زندگی میکنند که نه کاملاً درون نظم شهری رسمی ادغام شده و نه بهکلی از آن راندهاند؛ بلکه در منطقهای خاکستری سکنا گزیدهاند که در آن، قواعد رسمی بهطور موقت و مشروط تعلیق میشود. این تعلیق موقت (در آستانۀ انتخابات) خود نشانهای از بیثباتی وجودی و ناامنی دائمی است که زیستجهان این زنان را شکل میدهد.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 22: «ما خونه زندگی نداریم؛ بهخاطر همین الآن اومدیم تو خلازیر. هر جایی که پیدا میشه با بچهها هستیم. اینجایی که میبینی یک زمینیه که برای همین علیآقای خودمونه[9]، توش اتاقک ساختیم. فعلاً هم شهرداری به ما کار نداره؛ چون نزدیک انتخاباتو اینهاست. علیآقا خیلی مرد خوبیه. هرچند این زمین رو ازش گرفتن، ولی فعلاً که هستیم.[10]»
تقدیرگرایی بهمثابۀ راهبردی معنایی برای پذیرش رنج و سازگاری با محرومیت
کنشگران موردمطالعه، بیشتر زنان بیستسال به بالا هستند و به دلیل تحصیلات و سطح فرهنگی خانوادگی، عموماً سنتگرا و پایبند به سنتهای بومی، محلی و قومیتی خود هستند؛ علاوهبراین، کلیۀ مادران موردمطالعه، دین خود را اسلام و مذهب را تشیع ذکر کردهاند. اعتقادات مذهبی افراد موردمطالعه بیشتر مبتنی بر فردیت مذهبی یا تأکید بر اعتقاد و نه مناسک مانند نماز، روزه و مانند آن است؛ علاوهبراین، کلیۀ کنشگران عموماً افرادی تقدیرگرا هستند که شرایط و زندگی فعلی خود را تقدیر و سرنوشت خود میدانند.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 25 دراینباره میگوید: «زندگی همینه دیگه. بستگی به این داره که با کی شوهر کنی و شوهرت درست از آب دربیاد یا نه. شوهر من که اصلاً خوب نبود. همش عصبانی بود و خانوادهام هم کاری نمیکنن؛ چون خودشون هم کاری از دستشون برنمیاد.»
محرومیت از سرمایۀ فرهنگی نهادینهشده و بازتولید بیننسلی فقر معرفتی
یافتهها حاکیازآن است که تمامی مشارکتکنندگان دارای سطح پایینی از سرمایۀ فرهنگی هستند که در بیسوادی یا تحصیلات ابتدایی آنان تجلی یافته است. این محرومیت، نه یک ویژگی فردی منفک، بلکه بازتابی از ساختار نابرابر خانواده و جامعه است؛ چنانکه والدین و شبکۀ خویشاوندی آنان نیز از همین الگوی محرومیت پیروی میکنند. سرمایۀ فرهنگی محدود در اینجا نه صرفاً فقدان مدارک تحصیلی، بلکه محرومیت از منابع نمادین لازم برای تعامل مؤثر با نظامهای مدرن (سلامت، رفاه، حقوق) است. این محرومیت، توانایی زنان را در فهم اطلاعات بهداشتی، پیگیری فرایندهای اداری، مذاکره با نهادهای رسمی و دسترسی به خدمات حمایتی بهشدت کاهش میدهد. تداوم این وضعیت در خانوادۀ اصلی، بیانگر بازتولید بیننسلی فقر معرفتی است. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ 22 با این مضمون که «در خانوادۀ ما سواد مهم نبود و کسی هم به این فکر نمیکرد که ما را مدرسه بفرسته»، نشاندهندۀ طبیعیسازی محرومیت آموزشی در زیستجهان آنان است. این بیتوجهی ساختاری به آموزش، نهفقط ناشی از فقر اقتصادی، بلکه بازتابی از فقدان سرمایۀ فرهنگی در سطح خانواده است که ارزش تحصیل را بازتولید نمیکند و آن را بهعنوان نیازی غیرضروری در سلسلهمراتب اولویتها قرار میدهد. این چرخه، زنان را در موقعیتی قرار میدهد که نهتنها از دسترسی به منابع اطلاعاتی معتبر محروماند، بلکه قادر به شناسایی، ارزیابی و بهرهگیری از فرصتهای محدودی نیستند که نظام حمایتی در اختیارشان میگذارد.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 22: «پدر و مادرم و خواهر و برادرهام بیسواد بودن. فقط یکی از خواهرام که بچۀ آخر خونه بود، تا کلاس پنجم درس خونده بود. منم بیسوادم. اصلا تو خانوادۀ ما سواد مهم نبود و کسی هم به فکر این نبود که ما را مدرسه بفرسته.»
- بیثباتی پیوندهای عاطفی _ جنسی: عادیسازی طلاق و بازتولید ناامنی در روابط صمیمانه
یافتهها نشان میدهد که الگوی غالب روابط زناشویی در میان مشارکتکنندگان مبتنی بر پیوندهای غیررسمی و موقت است. این بیثباتی نه یک استثنا در زندگی فردی آنان، بلکه هنجاری بازتولیدشده در زیستجهان آنان است که ریشه در تجربۀ طلاق و گسست در خانوادۀ اصلی دارد. بهبیاندیگر، بیثباتی پیوندهای عاطفی _ جنسی در این زنان، بازتابی از بازتولید بیننسلی الگوی طلاق و عادیسازی گسست در روابط صمیمانه است. این الگو مبتنی بر ازدواجهای ثبتنشده (صیغه)، روابط موقت و فروپاشی مکرر پیوندهای عاطفی است که زنان را در فضایی از ناامنی وجودی و عدمقطعیت قرار میدهد. از یکسو، این روابط فاقد تعهد پایدار و حمایت قانونی است و زنان را از امنیت عاطفی و اقتصادی محروم میسازد؛ اسوی دیگر، عادیسازی جدایی و طلاق در شبکۀ خویشاوندی، آنان را به ورود به روابط بعدی با الگویی مشابه سوق میدهد. بدینسان، روابط صمیمانه در این زیستجهان، بهجای آنکه منبع امنیت و حمایت باشد، خود به عرصهای برای بازتولید ناامنی و آسیبپذیری بدل میشود. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ 11 از ورود به رابطۀ صیغهای با مردی که سابقۀ طلاق داشته است و از زندگی پیشین خود فرزندی نوجوان دارد، بیانگر این الگوست. او که خود را در موقعیت «منشی همسر» بازتعریف میکند، در فضایی از روابط غیررسمی و فاقد شفافیت حقوقی بهدنبال حمایت عاطفی و اقتصادی است؛ اما این رابطه نیز در معرض گسست قرار دارد. این وضعیت نشاندهندۀ چرخۀ معیوب جستوجوی امنیت در روابط ناایمن است: زنانی که در خانوادهای با الگوی طلاق رشد یافتهاند، در روابط خود نیز همان الگو را بازتولید میکنند، بیآنکه بتوانند به پیوندی پایدار و امن دست یابند.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 11: «من منشی همسرم بودم. همسرم کار زیبایی میکرد. معتاد هم بود، شیشه میکشید. بعد مدتی از من خوشش اومد و خواست صیغه بشیم. همسرم سابقه جدایی داشت و از زندگی اولش هم یک دختر ۱۷ساله داشت[11].»
یا مشارکتکنندۀ شمارۀ 19 گفت: «من الآن ازدواج کردم. یک بچهام از شوهر اولم است و ما چون وضع اقتصادی خوبی نداریم، اون یک خونه دوطبقه گرفته. خودش طبقۀ بالا و من و شوهر فعلیام طبقۀ پایین زندگی میکنیم و اون هوای ما را داره؛ چون من از بچهاش دارم مراقبت میکنم.»
- اقتصاد سیاسی روابط صمیمانه: بدن بهمثابۀ سرمایه در بازار غیررسمی حمایت و بقا
یافتهها نشان میدهد که در شرایط محرومیت از حمایتهای رسمی و منابع اقتصادی پایدار، بدن زنان به سرمایهای نمادین برای دسترسی به حمایتهای موقت در بازار غیررسمی بقا تبدیل میشود. ازدواجهای سریع و ثبتنشده (مانند صیغه یا روابط موقت) که بیشتر در شبکههای مصرف مواد شکل میگیرند، بازتاب اقتصاد سیاسی نهفته در روابط صمیمانۀ این زناناند. این روابط از یکسو راهبردی برای بقا محسوب میشود و امکان دسترسی به سرپناه، تأمین مواد و حمایت عاطفی موقت را فراهم میکند؛ اما ازسوی دیگر به دلیل ناپایداری و فقدان تعهد و ثبت قانونی، خود به عاملی برای بازتولید ناامنی، آسیبپذیری و بیثباتی تبدیل میشود. در این شرایط، بدن بهمثابۀ سرمایهای در روابطی مبادله میشود که در بستر نابرابری قدرت و محدودیتهای ساختاری همچون فقر، طرد اجتماعی و سرمایۀ فرهنگی پایین شکل گرفته است و عاملیت زنان بیش از آنکه حاصل انتخاب آزادانه باشد، بازتابی از ناچاری در شرایط زیستی دشوار است.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 1: «زمانی که کارتنخواب بودم، با مرتضی آشنا شدم و با هم بودیم. بعد از او با محمد آشنا شدم که او هم معتاد بود. من و مرتضی توی یک خرابهای حوالی تجریش زندگی میکردیم. اونجا پاتوقمون بود. من از آشغالیهای همونجا هم چیزهای گرونقیمت پیدا میکردم و خرجمون رو درمیآوردیم. بعدم که گفتم با محمد آشنا شدم. از اون باردار شدم و خودم خبر نداشتم. بعد مدتی هم محمد مرد و دخترم و بردن بهزیستی[12].»
- انزوای اقتصادی _ اجتماعی: محرومیت از فرصتهای شغلی رسمی و وابستگی به اقتصاد غیررسمی
یافتهها حاکیازآن است که مشارکتکنندگان در وضعیت انزوای اقتصادی_ اجتماعی مزمن به سر میبرند. این انزوا ابعاد چندگانهای دارد: در سطح اجتماعی، آنان از حضور در جمعهای خانوادگی، گروههای رسمی و انجمنها (بهجز شبکههای درونگروهی معتادان) طرد شده یا خود را طرد میکنند؛ در سطح اقتصادی، با بیکاری مزمن و فقدان درآمد پایدار مواجهاند و در سطح روانی، عدمتمایل به کار و فعالیت (حتی کار خانگی) در روایت آنان بازتاب یافته است. این انزوا را نمیتوان صرفاً به انتخابهای فردی فروکاست، بلکه باید آن را برایند محرومیتهای انباشته (سرمایۀ فرهنگی محدود، برچسبخوردگی اجتماعی و طرد از نهادهای رسمی) و بازتولید چرخههای فقر دانست. در عرصۀ اقتصاد، حضور این زنان محدود به اقتصاد غیررسمی است: دستفروشی، قاچاق خرد مواد مخدر، و امور نظافت. این مشاغل که فاقد امنیت، حمایت قانونی و درآمد پایدار هستند، نهتنها راهی برای خروج از فقر فراهم نمیآورند، بلکه با همراه داشتن مخاطرات قانونی (دستگیری و زندان) و اجتماعی (تثبیت برچسب مصرفکننده) آسیبپذیری آنان را تشدید میکنند. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ 5 از دستفروشی در مترو، نمونهای از این حضور در حاشیهترین لایههای اقتصاد شهری است؛ فضایی که در آن، زنان نهتنها با مخاطرات اقتصادی، بلکه با تهدیدهای ناشی از ناامنی فضاهای عمومی نیز مواجهاند.
«یه مدت تو مترو دستفروشی میکردم؛ چیزهای کوچیک مثل دستمالکاغذی و جوراب میفروختم. کار سختی بود، هم باید از مأمورها فرار میکردم، هم همش میترسیدم کسی اذیتم کنه. بعضی روزام اصلاً چیزی نمیفروختم و دست خالی برمیگشتم؛ اما چارهای نداشتم، چون کار دیگهای پیدا نمیشه.»
بدینسان، انزوای اقتصادی _ اجتماعی این زنان نه یک ویژگی فردی، بلکه نمود عینی طردشدگی ساختاری است. آنان در مرزهای جامعۀ رسمی و اقتصاد قانونی قرار گرفتهاند؛ نه به بازار کار رسمی راه مییابند، نه حمایتهای رفاهی را تجربه میکنند و نه در شبکههای اجتماعی معتبر (خانواده و دوستیهای هنجارمند) پذیرفته میشوند. این حضور و غیاب متناقض، زیستجهان آنان را به فضایی از تعلیق دائمی تبدیل کرده است؛ در حاشیهاند، اما نه بهکلی رانده شدهاند؛ حضور دارند، اما دیده نمیشوند؛ بقا مییابند، اما زندگی نمیکنند. بهعنوان نمونه مشارکتکنندۀ شمارۀ بیان کرد:
«حوصلۀ هیچ کاری رو ندارم. همیشه خونهام و میخوابم. اصلاً دوست ندارم از خونه بیرون برم.»
یا مشارکتکنندۀ شماره 6 گفت:
«مدتی دستفروشی میکردم و در مترو دستمال میفروختم.»
- همبستگی درونگروهی بهمثابۀ سرمایۀ اجتماعی پارادوکسیکال
یافتهها نشان میدهد که مشارکتکنندگان باوجود زیست در حاشیههای اجتماعی و درگیری با اختلال مصرف مواد، در درون شبکههای محدود خود به هنجارهای اخلاقی جمعگرایانه پایبند هستند. این اخلاق در قالب حمایت متقابل، احترام به استقلال دیگران و ازخودگذشتگی در روابط درونگروهی (خانواده، دوستان و پاتوقها) بروز مییابد؛ برای نمونه، مشارکتکنندۀ شمارۀ 14 بیان کرد:
«ببین اینجا که هستی تو این پارک، همه با هم آشناییم. مثل خونواده میمونیم. من جاهای دیگه که برم، باز میام اینجا. باهم حرف میزنیم. میکشیم. هوای همو داریم. مثلاً چند روز پیش از یه خیریهای اومدن اینجا. به زور میخواستن یه بچهای رو ببرن، ما نذاشتیم[13].»
این همبستگی درونگروهی را میتوان در قالب مفهوم سرمایۀ اجتماعی فهم کرد؛ اما این سرمایه ماهیتی پارادوکسیکال دارد. از یکسو، در غیاب حمایتهای رسمی، این شبکهها تنها منبع حمایت برای زنان محسوب میشود و ازطریق تأمین سرپناه، غذا یا حمایت عاطفی، بقای آنان را ممکن میسازد. ازسوی دیگر، همین پیوندهای بسته میتواند به بازتولید و تداوم مصرف مواد در درون این شبکهها بینجامند؛ بدینترتیب، سرمایۀ اجتماعی در این زیستجهان نقشی دوگانه ایفا میکند؛ امکان بقا را فراهم میکند و نیز به تداوم چرخۀ آسیب دامن میزند.
زمینههای بیننسلی و ساختاری گرایش به مصرف مواد
یکی از زمینههای اجتماعی مؤثر بر گرایش به اختلال مصرف مواد مادران دارای اختلال مصرف مواد، چرخۀ نسلی اختلال مصرف مواد است. مطالعه نشان داد که حضور افراد مبتلا به اختلال مصرف مواد در خانواده، احتمال گرایش سایر اعضای خانواده را افزایش میدهد. این امر ازطریق الگوگیری، درونیسازی رفتارهای پرخطر و کاهش نظارت والدین تفسیرپذیر است. همچنین تجربۀ خشونت خانوادگی و تجاوز جنسی بهعنوان عوامل آسیبزا موجب افزایش آسیبپذیری روانی فرد میشود و زمینه را برای استفاده از مواد مخدر بهعنوان راهکاری برای فرار از دردهای روانی فراهم میکند؛ علاوهبراین، مبادرت خانواده به فروش مواد مخدر، نهتنها دسترسی فرد به مواد را تسهیل میکند، بلکه مصرف آن را بهعنوان رفتاری عادی و پذیرفتهشده در محیط خانوادگی جلوه میدهد. همچنین، ابتلا به بیماریهای روانشناختی در میان مشارکتکنندگان مشاهده شده است که بسیاری از آنها بهجای دریافت خدمات درمانی مناسب، از مواد مخدر برای خوددرمانی استفاده کردهاند. این پدیده که در ادبیات علمی با عنوان «خوددرمانی[14]» شناخته میشود، نشاندهندۀ فقدان حمایتهای بهداشتی و درمانی کافی برای افراد آسیبپذیر است.
بهعنوان نمونه مشارکتکنندۀ شمارۀ 21 گفت:
«من و شوهرم هر دو مصرف میکنیم. یک دختر 10ساله هم دارم که کم خونه میاد. نمیدونم کجا میره. ما چند سالی ست که اومدیم تهران[15].»
عقلانیت ابزاری بهعنوان راهبرد بقا
یافتهها نشان میدهد که برخلاف کلیشههای رایج که این زنان را فاقد تعقل میداند، کنشهای آنان، ازجمله مصرف مواد و ورود به روابط عاطفی _ جنسی، بر نوعی عقلانیت ابزاری و محاسبۀ سود و زیان استوار است. این عقلانیت نه در چارچوب هنجارهای مرسوم اجتماعی، بلکه در بستر محدودیتهای ساختاری و شرایط بقا شکل میگیرد. برای بسیاری از مشارکتکنندگان، نخستین تجربۀ مصرف مواد راهبردی برای فرار از شرایط طاقتفرسا مانند خشونت خانوادگی، فقر و فشارهای روانی و تلاشی برای افزایش توان بقا بوده است. این منطق در روابط عاطفی _ جنسی نیز دیده میشود؛ جایی که انتخاب شریک، بیشتر با هدف دسترسی به حمایت اقتصادی، سرپناه، مواد یا امنیت عاطفی صورت میگیرد. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ سه از رابطه با «مجتبی»، که برای او خانه فراهم کرده و هزینههای زندگی و مواد را تأمین میکرد، نمونهای از این مبادلۀ منفعتمحور در روابط صمیمانه است. حتی در روابط دوستی نیز زنان به سمت افرادی گرایش دارند که بتوانند بیشترین حمایت عملی یا عاطفی را فراهم کنند؛ بااینحال، این عقلانیت را باید در چارچوب انتخابهای محدود تفسیر کرد. زنان موردمطالعه در موقعیتی قرار دارند که گزینههای پیش روی آنان غالباً میان «بد» و «بدتر» در نوسان است؛ در چنین شرایطی، تصمیمهای آنان بیش از آنکه نشانۀ بیعقلی باشد، بیانگر نوعی عقلانیت بقا در زیستجهانی مملو از محدودیت و ناامنی است.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 3: «با مجتبی دوست شدم و با او رابطه جنسی داشتم و ازش حامله شدم. او از من حمایت میکرد و برای من خونه گرفت. مجتبی از من مراقبت میکرد و خرج موادم رو می داد.»
بازتولید بیننسلی اختلال مصرف مواد
یافتهها نشان میدهد که برخی از مشارکتکنندگان در خانوادههایی رشد یافتهاند که یکی از اعضای آنها (پدر، مادر، خواهر یا برادر) دارای اختلال مصرف مواد بوده است. این الگو بیانگر بازتولید بیننسلی مصرف مواد در بستر خانواده است؛ فرایندی که نه صرفاً ازطریق وراثت یا تقلید ساده، بلکه ازطریق جامعهپذیری اولیه و عادیشدن مصرف در زندگی روزمره شکل میگیرد. مشاهدۀ مداوم مصرف توسط والدین و اعضای خانواده، دسترسی آسان به مواد، تضعیف نظارت و هنجارهای بازدارنده و گاه تسهیل مصرف توسط شبکۀ خویشاوندی از سازوکارهایی است که این چرخه را بازتولید میکند. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ چهار نمونهای از این فرایند است. او از خانوادهای یاد میکند که در آن پدر در خانه تریاک مصرف میکرد، مادر به توصیۀ او برای تسکین درد به مصرف روی آورد و خواهر و برادران نیز درگیر مصرف شدند. در چنین زمینهای، ورود او به مصرف، ابتدا پس از طلاق و سپس تجربۀ مواد مختلف، بیش از آنکه انتخابی فردی باشد، در امتداد الگوهای مصرف عادیشده در محیط خانوادگی قابلفهم است.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 4: «بابام معتاد بود و تریاک مصرف میکرد. تو خونه هم تریاک میکشید. من، خواهر و برادرهام این چیزها رو میدیدیم. مادرم هم بهخاطر کمردرد و پادرد شروع به مصرف کرد. بابام بهش گفت خوبه. برادر بزرگم هم معتاد بود، تریاک میکشید. بعد هروئینی شد. خواهرم هم تریاک میخورد. خودم هم اولین بار بعد از طلاقم کشیدم. خواهرم به هم گفت بکش؛ چون افسرده و مریض شدم. کمکم هم هروئین و شیشه را تجربه کردم.»
- خشونت بهمثابۀ تجربۀ زیستۀ مداوم
یافتهها نشان میدهد که خشونت در اشکال مختلف جسمانی، روانی و کلامی بخش مستمر از زیستجهان مشارکتکنندگان است؛ تجربهای انباشته که از کودکی در خانواده آغاز شده و در بزرگسالی در روابط با شرکای عاطفی و حتی تعامل با نهادهای اجتماعی تداوم یافته است. در چارچوب پدیدارشناسی بدنمندی، خشونت نهتنها تجربهای روانشناختی، بلکه امری است که در بدن و ذهن فرد درونی میشود و در طول زندگی بازتولید میگردد. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ هفت از کتکهای مکرر پدر و احساس فقدان امنیت در خانه، نمونهای از این تجربۀ اولیه خشونت است. یافتهها نشان میدهد که این خشونت دارای چند ویژگی اساسی است: تداوم و عادیشدن در زندگی روزمره، خاستگاه خانوادگی و درونیشدن آن در روابط صمیمانه؛ برای مثال، مشارکتکنندۀ شمارۀ بیستوپنج از خشونت شدید همسر، فرار از خانه، درگیری با مواد در دوران بارداری و بلاتکلیفی دربارۀ سرنوشت فرزند خود سخن میگوید. همچنین مشارکتکنندۀ شمارۀ هجده، تجربۀ خشونت خانوادگی را عاملی برای خودزنی، فرار از خانه و حتی ارتکاب سرقت برای ورود به زندان، بهعنوان مکانی امنتر از بیرون، توصیف میکند. درمجموع، این یافتهها نشان میدهد که خشونت در زندگی این زنان صرفاً رویدادی مقطعی نیست، بلکه چرخهای است که از تجربههای اولیۀ خانوادگی آغاز شده و با پیامدهایی چون فرار از خانه، بیپناهی و گرایش به مصرف مواد بهعنوان راهی برای تسکین رنجهای روانی تداوم مییابد؛ بهعنوان نمونه مشارکتکنندۀ شمارۀ 7 گفت:
«پدرم همیشه بیدلیل و با دلیل فقط من رو کتک میزد. با کمربند کتک میزد. دلم میخواست از خونه فرار کنم. امنیت نداشتم و از بودن تو اون خونه عذاب میکشیدم.»
مشارکتکنندۀ شمارۀ 25 نیز بیان کرد:
«من از شوهرم خیلی میترسیدم. همش من رو کتک میزد. من هم از خونه فرار کردم. درگیر مواد شدم. حامله هم بودم. تا اینکه یه خانم خبرنگاری من رو پیدا کرد و من رو برای ترک آورد این کمپ. من اصلاً نمیدونم باید چیکار کنم. این بچهام را نمیخوام؛ چون نمیخوام بدبخت بشه. پسر کوچیکم هم پیش باباشه. نمیدونم بعدش چه اتفاقی میافته. شوهرم نمیدونه من باردار بودم. خانوادهام هم نظرشون همش عوض میشه. یه بار میگن این بچه رو نگه میداریم، یه بار میگن بچه رو بدیم بهزیستی.»
مشارکتکنندۀ شمارۀ 18 هم گفت:
«بابام که همش کتک میزد. من خودم چند بار خودزنی کردم و آخر هم از خونه فرار کردم. بیخانمان بودم و جایی نداشتم. تو همین موقعیت خواهرم که زندان بود. بهخاطر مواد رفته بود. به من گفت برو یه جرمی کن که بهخاطرش دستگیرت کنن و بیایی زندون. اینجا از بیرون خیلی بهتره. من هم رفتم یه دزدی کردم و رفتم زندون پیش خواهرم بودم. اونجا خیلی خوب بود. باور نمیکنی بعد یه مدت که گفتن آزادی، چقدر ناراحت شدم؛ چون اونجا رو دوست داشتم.»
- بدن بهمثابۀ میدان ترومای جنسی: درونیسازی خشونت و بازتولید رنج در زیستجهان زنان
یافتهها نشان میدهد که تجربۀ ترومای جنسی در میان بسیاری از مشارکتکنندگان شیوع چشمگیری دارد؛ ترومایی که بیشتر در دوران کودکی و توسط مردان نزدیک خانواده (مانند پدر، برادر یا سایر خویشاوندان) رخ داده است. این امر ابعاد نگرانکنندهای از خشونت مبتنی بر جنسیت در درون خانواده را آشکار میکند؛ نهادی که انتظار میرود امنترین محیط برای کودک باشد، اما در برخی موارد به محل اعمال خشونت تبدیل شده است. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ هشت که از تجربۀ تجاوز در حدود هفت یا هشتسالگی توسط یکی از خویشاوندان سخن میگوید، نمونهای از این وضعیت است. در این تجربه سن کم قربانی، وقوع خشونت توسط فردی از درون خانواده و ناتوانی خانواده در حمایت مؤثر، احساس ترس، بیپناهی و بیاعتمادی عمیق را در پی داشته است. بهطورکلی، یافتهها نشان میدهد که چنین تجربههایی میتواند پیامدهای بلندمدتی در سطوح روانی و هویتی داشته باشد؛ ازجمله: احساس ناامنی پایدار، کاهش اعتماد به دیگران و در برخی موارد گرایش به راهبردهای مقابلهای آسیبزا مانند مصرف مواد برای کاهش رنجهای روانی.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 8: «اولین بار یکی از فامیلهای نزدیکمون بهم تجاوز کرد. اون منو پیش خودش میبرد. هفت یا هشت سالم بود. به مادرم گفتم؛ اما اون ترسیده بود و کاری نکرد. من خیلی ترسیده بودم. وحشت کرده بودم. از فامیلمون متنفر بودم. الآن هم خوابش رو میبینم.»
- الگوی قاچاقچیبودن خانواده: اقتصاد سیاسی غیررسمی و بازتولید بیننسلی مصرف
یافتهها نشان میدهد که برخی از مشارکتکنندگان در خانوادههایی رشد یافتهاند که در آنها فعالیتهایی نظیر فروش مواد مخدر بخشی از اقتصاد غیررسمی خانوار بوده است. در چنین بستری، آشنایی با مواد و شبکههای توزیع آن از درون خانواده آغاز میشود؛ برای نمونه، مشارکتکنندۀ شمار ۱۲ میگوید:
«برادرم و پدرم هر دو تریاک قاچاق میکردند و الآن برادرم در زندان است.»
این روایت نشان میدهد که در برخی خانوادهها، فعالیتهای مرتبط با مواد به بخشی از راهبردهای معیشتی تبدیل میشود؛ درنتیجه، کودکان و نوجوانان از سنین کم با منطق اقتصادی و هنجارهای مرتبط با این فعالیتها مواجه میشوند؛ امری که میتواند به عادیشدن مصرف و تجارت مواد در محیط خانوادگی و تضعیف مرزهای هنجاری میان فعالیت قانونی و غیرقانونی بینجامد. در چنین شرایطی، ورود به چرخۀ مصرف یا مشارکت در اقتصاد مواد کمتر بهعنوان انتخاب فردی و بیشتر بهعنوان پیامد اجتماعیشدن در بستر خانوادگی و اقتصادی خاص قابلفهم است؛ فرایندی که به بازتولید بیننسلی درگیری با مواد و دشواری گسستن از این چرخه در نسلهای بعدی منجر میشود.
انزوا گرایی (مشکلات روانشناختی ازجمله غم، اضطراب، ترس و...)
یافتهها نشان میدهد که بسیاری از مشارکتکنندگان با اشکال مختلفی از مشکلات روانشناختی مانند غم، اضطراب، ترس مزمن، خودزنی و اقدام به خودکشی مواجه بودهاند. این وضعیتها را نمیتوان صرفاً بهعنوان مشکلات فردی یا بیماریهای مجزا در نظر گرفت، بلکه بیشتر بهعنوان پیامد انباشت تجربههای مکرر خشونت، طرد اجتماعی و محرومیتهای طولانیمدت در مسیر زندگی آنان قابلفهم است. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ بیستودو تصویری روشن از این وضعیت ارائه میدهد. او از تجربههای مکرر آشفتگی روانشناختی، خودزنی و سابق اقدام به خودکشی سخن میگوید:
«اعصاب درست و حسابی که ندارم. وقتی حالم بده، دستام رو تیغتیغ میکنم. اصلاً جنون آنی من رو میگیره. به خودکشی فکر میکنم. سابقۀ خودکشی هم داشتم؛ اما همسایهها نجاتم دادن. قرص خورده بودم.»
در چنین روایتهایی، رنج روانی تنها در سطح ذهنی باقی نمیماند، بلکه در بدن نیز نمود مییابد. از منظر پدیدارشناسی بدنمندی، بدن به عرصهای برای بروز و ثبت رنج تبدیل میشود؛ بهگونهای که آثار خودزنی میتواند نشانهای از تجربههای انباشتۀ درد و خشونت باشد. در این چارچوب، خودزنی و حتی اندیشۀ خودکشی را میتوان تلاشی برای بیان رنجی دانست که بیان کلامی آن دشوار است. این وضعیت با انزوای اجتماعی مشارکتکنندگان نیز پیوند دارد. طرد اجتماعی و محدودبودن شبکههای حمایتی، امکان دریافت کمک و بازسازی روانشناختی را کاهش میدهد و احساس ناامنی، اضطراب و افسردگی را تشدید میکند؛ درنتیجه، برخی از زنان در چرخهای از رنج روانی و انزوای اجتماعی گرفتار میشوند که توانایی آنها برای کنش مؤثر در جهت تغییر شرایط زندگی را محدود میسازد.
خوددرمانی (مصرف مزمن مواد، بیانگیزگی و عدمتمایل به ترک مواد)
یافتهها نشان میدهد که مصرف مواد برای برخی از مشارکتکنندگان با کارکردی درمانی آغاز شده است؛ پدیدهای که در ادبیات با عنوان «خوددرمانی» شناخته میشود. در این الگو، زنان در مواجهه با بیماریهای جسمی یا مشکلات روانشناختی بهدلیل دسترسی محدود به خدمات رسمی سلامت، به مواد بهعنوان راهکاری در دسترس برای تسکین رنج روی آوردهاند؛ برای نمونه مشارکتکنندۀ شمارۀ ده بیان میکند که به توصیۀ پدرش برای کنترل قند خون، مصرف تریاک را آغاز کرده و این مصرف بهتدریج به وابستگی انجامیده است. این روایت نشان میدهد که مصرف مواد در برخی موارد با مشروعیت خانوادگی و بر پایۀ دانش تجربی شکل میگیرد و بهتدریج از مصرف درمانی به مصرف مزمن تبدیل میشود. در چنین شرایطی، خوددرمانی را میتوان نتیجۀ شکاف در دسترسی به نظام رسمی سلامت دانست؛ جایی که فقر اقتصادی، سرمایۀ فرهنگی محدود و بیاعتمادی به نهادهای رسمی، افراد را به استفاده از راهکارهای جایگزین سوق میدهد. از این منظر، گرایش به مواد نه لزوماً ناشی از بیعقلی، بلکه نوعی عقلانیت ابزاری در شرایط انتخابهای محدود است؛ راهبردی برای تسکین درد در غیاب گزینههای درمانی در دسترس.
مشارکتکنندۀ شمارۀ ۱۰: «قند خونم بالا بود. پدرم که مصرف مواد داشت، گفت کمی تریاک بکش. من هم کشیدم و ادامه پیدا کرد، تا معتاد شدم.»
شبکههای حمایتی: پیوندهای درونگروهی و محرومیت از خدمات رسمی
یافتهها نشان میدهد که شکلگیری «زاغههای مصرف مواد» بهعنوان فضاهای اجتماعی بسته، نوعی زیستجهان خاص برای مادران دارای اختلال مصرف مواد ایجاد کرده است؛ فضایی که در آن روابط اجتماعی، هنجارها و منابع حمایتی عمدتاً در درون همان شبکۀ محدود تعریف میشود. هرچند این زنان از حمایتهای درون این شبکهها برخوردارند، این حمایتها غالباً به کاهش مشکلات نمیانجامد و حتی میتواند به تداوم و بازتولید الگوهای مصرف در همان فضا کمک کند. همچنین ناآگاهی بسیاری از مشارکتکنندگان از خدمات حمایتی نهادها و انجمنهای اجتماعی نشاندهندۀ وجود موانع اطلاعاتی و نهادی در دسترسی به این خدمات است. برچسبزنی اجتماعی، دسترسی محدود به اطلاعات رسمی و تجربههای منفی از تعامل با نهادهای رسمی، بهویژه سازمانهای حمایتی، سطح اعتماد آنان را کاهش داده و موجب شده است که بیشتر به شبکههای غیررسمی درون این فضاها تکیه کنند؛ برای نمونه مشارکتکنندۀ شمارۀ بیست با اشاره به تجربۀ از دست دادن فرزند خود در تعامل با نهاد حمایتی، بیاعتمادی عمیق خود را به این نهادها بیان میکند و ترجیح میدهد حمایت را در روابط غیررسمی جستوجو کند. این وضعیت نشان میدهد که فاصلۀ میان این گروههای حاشیهای و ساختارهای رسمی حمایت اجتماعی، یکی از عوامل مهم در تداوم آسیبهای مرتبط با مصرف مواد است.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 20 گفت:
«خیریه برم که چی بشه. برم تا سریع بچهام که به دنیا اومد، بدن بهزیستی؟ سر بچۀ اولم این کار رو کردن. بچهام رو ازم گرفتن و دادن بهزیستی؛ ولی این یکی رو دیگه نمیتونن از من بگیرن. شوهرم نگاه کنید، همین آقا تازه باهاش صیغه کردم. ازم حمایت میکنه. من دیگه گول اونا رو نمیخورم.»
شکلگیری زاغههای مصرف مواد بهعنوان زیستجهان جایگزین
یافتهها نشان میدهد که مشارکتکنندگان پس از مهاجرت و سکونت در حاشیههای تهران، بهتدریج در فضاهای اجتماعی بستهای ادغام شدهاند که میتوان از آنها با عنوان «زاغههای مصرف مواد» یاد کرد. این فضاها صرفاً مکانهایی برای مصرف نیستند، بلکه زیستجهانهایی هستند که در آنها روابط اجتماعی، هنجارها و منابع حمایتی در درون شبکۀ مصرفکنندگان شکل میگیرد و بازتولید میشود. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ بیستودو نشان میدهد که چگونه فروپاشی خانواده و آسیبپذیری شدید، او را ازطریق رابطۀ عاطفی به خانههای مصرف در منطقۀ شوش وارد کرده و در این فضاها نوعی حمایت و پذیرش اجتماعی برای او فراهم شده است. این تجربه بیانگر کارکرد دوگانۀ زاغههای مصرف مواد است؛ از یکسو پناهگاهی برای افراد طردشده از خانواده و جامعه و ازسوی دیگر بستری برای تثبیت و تداوم مصرف مواد. در غیاب حمایتهای رسمی، این فضاها نقش شبکههای حمایتی غیررسمی را ایفا و نیازهایی مانند سرپناه موقت و حمایت عاطفی را تأمین میکند؛ اما همزمان با عادیسازی مصرف مواد و تقویت پیوندهای درونگروهی، نوعی انزوای اجتماعی ایجاد میکند که خروج از چرخۀ مصرف را دشوارتر میسازد.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 22: «وقتی پدرم ورشکسته شد، خانوادهام از هم پاشید. مادرم خیابانی و روسپی شد. پدرم سکته کرد و مُرد و خواهرم هم خیابانی شد. خودم هم با پسری آشنا شدم و باهاش رابطه گرفتم (رابطۀ جنسی). اون شیشه رو بهم پیشنهاد کرد. من باهاش خونههای شوش رفتم. زن و مردهایی دیگه هم شبیه ما بودند که باهم زندگی میکردیم؛ مثلاً یه موقعهایی ده نفر تو یه اتاق. کرایه به شب بود دیگه.»
- همبستگی درونگروهی: سرمایۀ اجتماعی پارادوکسیکال در زیستجهان حاشیهنشینی
یافتهها نشان میدهد که در زاغههای مصرف مواد نوعی همبستگی درونگروهی قوی شکل گرفته که بر پایۀ حمایت متقابل، اعتماد محدود و تجربۀ مشترک طردشدگی استوار است. در شرایطی که نهادهای رسمی و حتی خانوادهها کارکرد حمایتی خود را از دست دادهاند، این شبکهها به مهمترین منبع حمایت عاطفی و مادی برای زنان تبدیل میشوند. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ نوزده نیز نشان میدهد که در این فضاها مفهوم خویشاوندی بازتعریف شده و پیوندها نه براساس نسبتهای فامیلی، بلکه بر پایۀ تجربۀ مشترک رنج و طرد اجتماعی شکل میگیرد؛ بااینحال، این همبستگی ماهیتی پارادوکسیکال دارد؛ زیرا درحالیکه به بقا و احساس تعلق اعضا کمک میکند، با تقویت پیوندهای درونگروهی در فضایی بسته، فاصلۀ آنان را با جامعۀ اصلی افزایش میدهد و به تداوم و بازتولید مصرف مواد در همان شبکه میانجامد.
مشارکتکنندۀ شمارۀ ۱9: «تو این محل با هم فامیل نیستیم و هوای همو داریم؛ مثلاً همین خانمی که الآن اینجا میبینید، برای کار اومده. جایی رو نداره و فعلاً پیش ما هستش. دخترش فقط به ما اعتماد داره و وقتی تهران میاد، خونۀ ما میاد. طفلک خیلی مظلومه[16].»
نابرابری در دسترسی به خدمات رسمی و فقدان آگاهی نهادی
یافتهها نشان میدهد که بسیاری از مشارکتکنندگان از خدمات اجتماعی و حمایتی آگاهی اندکی دارند یا دسترسی محدودی به آنها دارند. این وضعیت صرفاً ناشی از کمبود اطلاعات نیست، بلکه بازتابی از نابرابری ساختاری و شکاف میان نظام حمایتی و جمعیت هدف است. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ شش نیز نشان میدهد که آشنایی او با خدمات حمایتی تنها پس از مداخلۀ مددکار اجتماعی بیمارستانی صورت گرفته و حتی پس از آن نیز آگاهی و ارتباط او با این خدمات بسیار محدود باقی مانده است. بهطورکلی، دسترسی زنان به این خدمات اغلب منفعلانه، مقطعی و ناکافی است و پاسخگوی نیازهای اساسی آنان نیست. این شکاف ارتباطی موجب تداوم محرومیت، وابستگی بیشتر به شبکههای غیررسمی و تقویت بیاعتمادی به نهادهای رسمی میشود.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 6: «اصلاً نمیدونستم چنین مؤسسههایی وجود داره، تا زمانی که تو بیمارستان مددکارها سراغم اومدن. الآن هم چیز زیادی نمیدونم. فقط مددکارم بعضی موقعها میاومد و شیرخشک برام میآورد.»
زیستجهان مادرانه: تناقضها، طرد و بازتعریف هویت
از منظر پدیدارشناسی توصیفی، تجربۀ زیستۀ مشارکتکنندگان بازنمایی از زیستجهان مادران دارای اختلال مصرف مواد است؛ جایی که مادری نه صرفاً نقشی اجتماعی، بلکه تجربهای زیسته در بستر فقر، آسیبهای کودکی و درگیری با مصرف مواد شکل میگیرد. در این چارچوب، محرومیت از آموزش، خدمات درمانی و حمایتهای اجتماعی به تجربهای درونیشده تبدیل شده و بر تصمیمهای مرتبط با باروری و مادری اثر گذاشته است. بسیاری از این زنان بارداریهای ناخواسته، ناآگاهی از پیشگیری و دشواری مراقبت از کودک را اموری بدیهی و گریزناپذیر تجربه میکنند و مادری برای آنان بیشتر فرایندی تحمیلشده و منفعلانه است تا انتخابی آگاهانه. تجربۀ زیستۀ آنان همچنین با بازتولید خشونت بیننسلی همراه است. زنانی که در کودکی خشونت را تجربه کردهاند، همان الگوهای تعاملی را ناآگاهانه دررابطهبا فرزندان خود تکرار میکنند. همچنین میان هویت مادری و تداوم مصرف مواد نوعی تعارض وجودی شکل میگیرد؛ زیرا مصرف مواد به راهبردی برای مواجهه با رنجهای روانی تبدیل شده است. دراینمیان، فرزند برای برخی از این زنان نقش منبع تسلی عاطفی را دارد؛ درحالیکه روابط ناپایدار با پدران کودکان و وضعیتهای حقوقی نامشخص به بیثباتی هویتی و عاطفی در تجربۀ مادری و زندگی کودکان منجر میشود؛ بهعنوان نمونه مشارکتکنندۀ شمارۀ 18 گفت:
«پسر پنجسالهام از شوهر اولمه که الآن پیش مادربزرگشه. اون داره بزرگش میکنه. .این دختر که میبینی از مردی که دوستش داشتمه. البته الآان ازش خبر ندارم؛ ولی من این دختر رو خیلی دوست دارم. میخوام خودم بزرگش کنم. نمیخوام بهزیستی از من بگیره. مامانم بهم میگه بده بهزیستی. داداشم هم این رو میگه؛ ولی من جونم وابسته به اینه. میخوام بهخاطر این شیشهام را هم بذارم کنار.»
- طردشدگی چندلایه: انباشت محرومیت و فروپاشی پیوندهای اجتماعی
یافتهها حاکیازآن است که مشارکتکنندگان نوعی طردشدگی چندلایه را تجربه میکنند که تمامی ابعاد زندگی آنان را دربر گرفته است. این طردشدگی محدود به یک حوزه یا مقطع خاص نیست، بلکه انباشتی از طردها در سطوح مختلف (خانواده، جامعه و نهادهای رسمی) است که بهتدریج هویت و زیستجهان آنان را شکل داده است. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ بیستوچهار با این مضمون که «بعد طلاق هیچکس من رو نمیخواست» و طرد توسط پدر، مادر، خواهر و برادر، تصویری از فروپاشی کامل شبکههای حمایتی نخستین ارائه میدهد. خانواده که باید امنترین پناهگاه در شرایط بحران باشد، در اینجا به نخستین و مهمترین منبع طرد تبدیل میشود. این طرد نه فقط فقدانی عاطفی، بلکه گسست از آخرین حلقۀ پیوند با جامعه و ورود به فضای بیپناهی مطلق است.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 24: «بعد از طلاق هیچکس من رو نمیخواست. پدر، مادر، خواهر و برادرهایم به من محل نگذاشتند و من رو ول کردند.»
یا مشارکتکنندۀ شمارۀ 20 بیان کرد:
«خب به من بگید من چیکار باید بکنم؟ خونه که ندارم. زندگی که ندارم. من رو اومدن از اینجا کمپ بردن. بعد دو ماه اومدم بیرون. پاک بودم؛ ولی من نه شغلی داشتم، نه خونهای؛ یعنی اونها فکر نمیکنن ما خودمون بلدیم ترک کنیم. مشکل ما یه چیزهای دیگه است. فقط میخوان ما تو خیابون نباشیم، خب اینکه نمیشه.»
- بازتولید خشونت دررابطهبا کودک: تداوم چرخۀ بیننسلی خشونت
یافتهها حاکیازآن است که بیشتر مشارکتکنندگان، خود در دوران کودکی قربانی خشونتهای جسمانی و روانی بودهاند و این الگو را اکنون دررابطهبا فرزندانشان بازتولید میکنند. این پدیده، بیانگر شکلگیری و تداوم چرخۀ بیننسلی خشونت است؛ چرخهای که در آن قربانیانِ دیروز به عاملان خشونت امروز تبدیل میشوند، بیآنکه لزوماً از این بازتولید آگاه باشند. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ شش از تجربۀ خشونت در کودکی (پدر و مادر اذیت میکردند، کتک میزدند) و تکرار آن با فرزند خود (وقتی بچهام گریه میکند، کتکش میزنم تا آرام شود)، تصویری تکاندهنده از درونیسازی خشونت بهعنوان شیوۀ تعامل ارائه میدهد. آنچه او از والدین خود آموخته، نه مهارتهای فرزندپروری سالم، بلکه خشونت بهعنوان نخستین و در دسترسترین راهکار برای کنترل و مدیریت دیگری است.
مشارکتکنندۀ شمارۀ شش: «پدرم و مادرم مرا اذیت میکردند، کتک میزدند و از من مراقبت نمیکردن. برای خودم هم پیش اومد که وقتی بچهام گریه میکنه، کتکش میزنم تا آروم بشه.»
یا مشارکتکنندۀ شمارۀ 21 گفت:
«اصلاً تو خانوادۀ ما کتک و فحش یه چیز عادیه. مثلاً یادم میاد دختر خونه که بودم همش باهم کتککاری میکردیم. داداشهام عصبی بودن. مادرم هم همین بود. تو کوچه هم همین بود. همسایهها همش از خونهشون صدای داد و بیداد میاومد. من و شوهرم که عروسی کردیم، از اونجا فرار کردیم. ما خونه و زندگی داریم اونجا.»
- عاملیت محدود در تصمیمگیریهای باروری: نابرابری ساختاری در کنترل بر بدن و سرنوشت
یافتهها حاکیازآن است که مشارکتکنندگان در حوزۀ باروری با عاملیتی بهشدت محدود مواجهاند. این محدودیت، نه صرفاً ناشی از فقدان دانش فردی، بلکه بازتابی از شکافهای ساختاری در دسترسی به اطلاعات، خدمات و قدرت تصمیمگیری بر بدن خویش است؛ بهعنوان نمونۀ مشارکتکنندۀ شمارۀ 10 گفت:
«اصلاً از شیوههای پیشگیری چیزی نمیدونستم و نمیدونم. فقط یکی از دوستام که با هم مواد میکشیدیم، به من گفت که قرصهایی هست که نمیگذاره حامله بشی؛ اما من نمی دونستم و الآن هم نمیدونم و نمیخورم هم.»
یا مشارکتکنندۀ شمارۀ 3 بیان کرد:
«وقتی فهمیدم حاملهام، بچهام رو نمیخواستم؛ چون خودم و شوهرم معتاد بودیم. خواستم بچه را سقط کنم، اما نشد.»
- باورهای نادرست دربارۀ تأثیر مصرف مواد بر جنین: شکاف معرفتی و بازتولید آسیب بیننسلی
یافتهها حاکیازآن است که مشارکتکنندگان دربارۀ تأثیر مصرف مواد بر سلامت جنین و نوزاد، دچار باورهای نادرست و دانش ناقص هستند. این باورها، نه صرفاً خطاهای شناختی فردی، بلکه بازتابی از شکاف معرفتی عمیقی است که در آن، نظام رسمی سلامت و آموزش نتوانسته است اطلاعات معتبر را به این جمعیت آسیبپذیر منتقل کند و جای خود را به دانش بومی نادرست و شبکههای اطلاعاتی غیررسمی داده است. مشارکتکنندۀ شمارۀ 14 بیان کرد:
«آره میدونم اعتیاد روی بچه تأثیر میذاره؛ ولی تریاک اینها که چیز بدی نیستن. از شیر هم که تریاک به بچه میرسه، مشکلی برای بچه پیش نمییاد؛ چون با خودش یواشیواش ترک میکنه.»
- گسست از فرزند و فروپاشی هویت مادری: سیاستهای حمایتی تنبیهی و تخریب آخرین پیوند هویتی
یافتهها حاکیازآن است که بیشتر مشارکتکنندگان تجربۀ جدایی اجباری از فرزند را در بیمارستان یا پسازآن توسط مددکاران اجتماعی و سازمان بهزیستی داشتهاند. این گسست نه یک رویداد اداری یا حقوقی ساده، بلکه عمیقترین لایۀ فروپاشی هویت در زیستجهان این زنان است؛ فروپاشیای که در آن، آخرین پیوند معنادار با جهان زیسته (پیوند مادری) نیز گسسته میشود. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ ۲۲ با مضمون «چرا بچه من رو گرفتن»، «الکی گفتن بچهات مریضه، میبریمش دکتر» و «بعد رفتن دیگه نیومدن»، تصویری تکاندهنده از تجربۀ ربودهشدن فرزند به دست نظام حمایتی ارائه میدهد. این روایت نه از زبانی حقوقی یا مددکارانه که از زبانی مادرانه و سرشار از درد جدایی بیان شده است. عبارت «من برای اون بچه زحمت کشیدم» و «من که مثل بابای بیغیرتش نیستم»، تلاشی است برای اثبات هویت مادری خوب در برابر اتهام نانوشتهای که جدایی فرزند به همراه دارد.
مشارکتکنندۀ شمارۀ۲۲: «چرا بچۀ من رو گرفتن. الکی گفتن بچهات مریضه، میبریمش دکتر. بعد رفتن دیگه نیومدن. من برای اون بچه زحمت کشیدم. من که مثل بابای بیغیرتش نیستم. به من بگین بچهام کجاست الآن؟ میخوام ببینمش. چرا هیچکس هیچی به من نمیگه؟»
- اخلاق خودسروری بهمثابۀ نظارت درونی: پارادوکس انحراف از هنجار و درونیسازی ارزشهای مسلط
یافتهها حاکیازآن است که مشارکتکنندگان باوجود زندگی در حاشیههای جامعه و درگیری با مصرف مواد، دارای نظام نظارت درونی قویای هستند که براساس ارزشهای سنتی، دینی و اخلاقی عمل میکند. این پدیده که با الهام از مفهوم فوکویی «اخلاق خودسروری» قابلیت تحلیل دارد، نشاندهندۀ پارادوکس عمیقی در زیستجهان این زنان است. آنان از یکسو از هنجارهای مسلط اجتماعی (مادری پاکدامن و زندگی خانوادگی پایدار) منحرف شدهاند؛ اما ازسوی دیگر، همان هنجارها را درونی کرده و خود را با آنها میسنجند و قضاوت میکنند. روایت مشارکتکنندۀ شمارۀ دو نمونهای روشن از این پارادوکس است. او که خود در روابط خارج از ازدواج (پارتنر ثابت) زندگی میکند، بهصراحت خود را از «زنان تنفروش» متمایز میسازد و آنان را با صفاتی چون «کثیف»، «آدمهای خوب نیستند» و «قیافهشان خراب و شکسته» توصیف میکند. این تمایزگذاری، نشاندهندۀ تلاشی برای حفظ تصویری مثبت از خود درعین انحراف از هنجارهای رسمی است. او با طردکردن «دیگری منحرفتر» (روسپیها)، مرزهای هویت اخلاقی خود را بازتعریف و از فروپاشی کامل آن جلوگیری میکند.
مشارکتکنندۀ شمارۀ 2: «من تنفروشی را دوست ندارم؛ اما پارتنر یا شریک جنسی ثابت داشتم. روسپیها آدمهای خوبی نیستند. آنها کثیفاند و هر لحظه در جایی هستند. معمولاً قیافۀ آنها خراب و شکسته میشود و از ظاهر آنها میتوان فهمید چه کاره هستند.»
جمعبندی یافتهها
پژوهش حاضر با واکاوی تجربۀ زیستۀ ۲۵ مادر باردار یا دارای کودک شیرخوار و نوپا با اختلال مصرف مواد در شهر تهران به استخراج چهار مضمون اصلی انجامید: پیکربندی درحالگذار اجتماعی _ فرهنگی، زمینههای بیننسلی و ساختاری گرایش به مصرف، شبکههای حمایتی (پیوندهای درونگروهی و محرومیت از خدمات رسمی) و زیستجهان مادرانه (تناقضها، طرد و بازتعریف هویت). این مضامین بهجای آنکه پدیدهای ایستا را بازنمایی کنند، فرایندی پویا، چرخهای و انباشتی را نشان میدهند که در آن محرومیتهای اولیه (فقر فرهنگی، خشونت و گسست خانوادگی) ازطریق مهاجرت اجباری و استقرار در حاشیههای شهری به زاغههای مصرف مواد منجر میشود؛ این زاغهها همزمان پناهگاه و زنداناند. در ادامه، روابط صمیمانۀ ناپایدار، اقتصاد سیاسی بدن و انزوای اقتصادی _ اجتماعی چرخۀ مصرف را تثبیت میکنند؛ درنهایت، مادری در این زیستجهان به عرصهای از تناقضها تبدیل میشود. از یکسو فرزند منبع معنا و امید و ازسوی دیگر ترس از سلب حضانت و تجربۀ جدایی اجباری هویت مادری را فرسایش میدهد؛ بااینحال، در همین بستر نشانههایی از تابآوری، عقلانیت بقا و همبستگی درونگروهی نیز دیده میشود که در رویکردهای مبتنی بر نقاط قوت قابلشناسایی و تقویت هستند. براساس یافتهها، مدل مفهومی زیر، روابط میان مضامین را بهصورت چرخهای و انباشتی نمایش میدهد.
شکل 1- مدل چرخۀ محرومیت انباشتی در زیست جهان مادارن دارای اختلال مصرف مواد
Fig 1- Cumulative deprivation cycle model in the lifeworld of mothers with substance use disorder
نتیجه
پژوهش حاضر با بهرهگیری از رویکرد پدیدارشناسی توصیفی به واکاوی تجربۀ زیستۀ مادران باردار یا دارای نوزاد مبتلا به اختلال مصرف مواد در شهر تهران پرداخت. یافتهها در قالب چهار مضمون اصلی صورتبندی شد: پیکربندی درحالگذار اجتماعی _ فرهنگی، زمینههای بیننسلی و ساختاری گرایش به مصرف، شبکههای حمایتی (پیوندهای درونگروهی و محرومیت از خدمات رسمی) و زیستجهان مادرانه (تناقضها، طرد و بازتعریف هویت). این مضامین در بستری از فقر مزمن، مهاجرت اجباری، بیثباتی خانوادگی، روابط ناپایدار، ناآگاهی از پیشگیری و خشونت مکرر شکل گرفته است؛ ازاینرو تجربۀ مادری در این زنان نه موقعیتی زیستی، بلکه پدیدهای پیچیده و متأثر از طرد اجتماعی و نابرابریهای ساختاری است.
در گفتگو با چارچوب نظری، نظریۀ انگ گافمن نشان میدهد که برچسب «مادر مصرفکنندۀ مواد» نهتنها ازسوی جامعه و نهادها، بلکه ازسوی خانواده و خود مادران درونی میشود. این پدیده در مفهوم «اخلاق خودسروری» به اوج میرسد. پارادوکسی که زنان از هنجار منحرفاند؛ اما همان هنجار را درونی کردهاند. این یافته با پژوهشهای بینالمللی (O'Connor et al., 2021; Weber et al., 2021) همسو است که ترس از انگ و سلب حضانت را مهمترین مانع مراجعه به خدمات درمانی میداند. همچنین رویکرد نقاط قوت (Saleebey, 1996; Weick et al., 1989) نشان میدهد که در همین زیستجهان آکنده از رنج نشانههایی از تابآوری، عقلانیت بقا و همبستگی درونگروهی وجود دارد. عقلانیت ابزاری این مادران اگر در چارچوب کاهش آسیب بازتعریف شود، میتواند زمینهساز توانمندسازی باشد؛ این یافته با پژوهش ارلی و گلنمی[17](2000) همسو است. رویکرد شخص در محیط (PIE)، رویکرد زیستی روانی اجتماعی و رویکرد اکولوژیکی (Bronfenbrenner, 1979; Engel, 1977; Greene, 2017) نیز تأکید میکنند که نمیتوان مادر مصرفکننده را جدا از خردسیستم (خانوادۀ خشونتبار)، میانهسیستم (محلۀ حاشیهنشین) و کلانسیستم (سیاستهای تنبیهی حضانت و فقر ساختاری) فهمید. مهاجرت اجباری، گسست از شبکههای سنتی و شکلگیری زاغههای مصرف مواد، همگی بیانگر فروپاشی پیوندهای اکولوژیکال و فقدان سرمایۀ اجتماعی است.
در مقایسه با پیشینۀ پژوهش، یافتهها با مطالعات اوکانر و همکاران (2020) و کو و همکاران (2013) در شناسایی خشونت خانوادگی و ترس از سلب حضانت بهعنوان عوامل کلیدی همسو است؛ اما برخلاف مطالعات غربی (Gruß et al., 2021) که بر نقش خدمات رسمی تأکید دارد، در ایران زاغههای مصرف مواد بهعنوان زیستجهان جایگزین و تنها شبکۀ حمایتی در دسترس عمل میکند که حاکی از شکاف عمیق میان نظام رسمی حمایت اجتماعی و جمعیت هدف است. در مقایسه با پیشینۀ داخلی، پژوهش حاضر فراتر از مطالعات فردیمحور جهانبخش گنجه و همکاران (1401) و همچنین پژوهش حسینی و همکاران (1399) رفته است و نشان میدهد که این مادران دارای عاملیت محدود، اما نه معدوم هستند؛ عاملیتی که در قالب «عقلانیت ابزاری»، «تابآوری» و «همبستگی درونگروهی» بروز مییابد. برخلاف پژوهش سراج و ذکایی (۱۴۰۳) که بر «فقدان عاملیت» تأکید داشت و نیز دانش و همکاران (۱۴۰۲) که بر «شکاف هویتی» تمرکز کرد، پژوهش حاضر نشان میدهد که مادران درعین طرد از هویت مادری مطلوب، همچنان خود را براساس همان هنجارها ارزیابی میکنند (پارادوکس اخلاق خودسروری). کاربست مفهوم «اخلاق خودسروری» فوکو [18](1986)در این پژوهش نشان میدهد که نظارت درونی این مادران بیش از آنکه خودخواسته باشد، نتیجۀ درونیسازی نظارت بیرونی و سازوکارهای انقیاد است. همچنین گرایش به تقدیرگرایی را نمیتوان فقدان عاملیت تلقی کرد، بلکه نظامی معنایی برای تحمل رنجهاست؛ وضعیتی که با مفهوم «عاملیت منفصل» قابلتوضیح است؛ در سطح تبیین جهان تقدیرگرا، اما در سطح داوری اخلاقی خود را مسئول میدانند. شکاف میان این دو سطح، منبع تنش روانی مزمن و بازتولید چرخۀ احساس گناه و تداوم مصرف است.
اختلال مصرف مواد در این مادران ماهیتی بیننسلی دارد. بسیاری در خانوادههایی با مصرف عادیشده (زاغههای مصرف مواد) رشد یافتهاند؛ یافتهای همسو با مفهوم «چرخۀ نسلی» (Titus-Glover et al., 2024) و پژوهش باقری (2025). این مادران که خود در کودکی اعتیاد والدین، طلاق یا ازدواج زودهنگام را تجربه کردهاند، همان الگوها را در فرزندان خود بازتولید میکنند. مهاجرت نیز صرفاً جابهجایی جغرافیایی نیست، بلکه با گسست از شبکههای پیشین و استقرار در حاشیه همراه است و از منظر رویکرد اکولوژیکی (Bronfenbrenner, 1979) فروپاشی پیوندهای خردسیستم و میانهسیستم را در پی دارد. از دیگر یافتههای مهم، تعارض بنیادین میان نقش مادری و وابستگی به مواد است. این تعارض چرخهای معیوب ایجاد میکند. مصرف مواد راهی برای گریز از رنج جدایی از فرزند است؛ اما همین مصرف احتمال جدایی را افزایش میدهد. این یافته با پژوهش باقری (2025) کاملاً همسوست. تجربۀ جدایی از فرزند در زیستجهان این مادران نه رویدادی اداری، بلکه فروپاشی هویت مادری و گسست از مهمترین منبع معنابخشی به زندگی است.
یافتهها دلالتهای مهمی برای مددکاری اجتماعی دارد: توسعۀ نهادهای پیشگیری و درمان با تأکید بر کاهش آسیب و گذار از نگاه سرزنشمحور به رویکرد ساختاری؛ طراحی مداخلات چندسطحی مبتنی بر رویکرد اکولوژیکی (شناسایی مادران در معرض خطر، پیشگیری از بارداری ناخواسته، مدیریت مصرف در بارداری، آموزش مهارتهای زندگی و فرزندپروری)؛ بازنگری در سیاستهای حضانت (مادۀ ۱۱۷۳) و ایجاد توازن میان حمایت از کودک و توانمندسازی مادر؛ سرمایهگذاری در آموزش سلامت جنسی و باروری در مناطق حاشیهنشین و تقویت سازمانهای مردمنهاد با رویکرد نقاط قوت برای شناسایی ظرفیتهای نهفتۀ این مادران (تابآوری، عقلانیت بقا و دلبستگی به فرزند). درمجموع، تجربۀ زیستۀ مادران دارای اختلال مصرف مواد عرصهای از تنشها، پارادوکسها و رنجهای چندلایه است. این زنان را نمیتوان در قالب برچسبهای تقلیلگرایانه مجرم یا قربانی تعریف کرد. آنان سوژههایی هستند که در بستر ساختارهای نابرابر و تجربههای مکرر خشونت و طرد، با منابع محدود برای بقا و معنابخشیدن به زندگی تلاش میکنند. فهم پدیدارشناختی این تجربه در گفتوگو با نظریههای مددکاری اجتماعی (انگ گافمن، رویکرد نقاط قوت، رویکرد شخص در محیط [19]PIE رویکرد زیستی _ روانی _ اجتماعی و رویکرداکولوژیکی) نه در جهت توجیه مصرف مواد، بلکه برای آشکارساختن سازوکارهای بازتولید محرومیت و طراحی مداخلات مؤثرتر ضروری است؛ مداخلاتی که همزمان از حقوق و سلامت مادران و کودکان حمایت میکند و در جهت تحقق عدالت اجتماعی گام بردارد.
محدودیتهای پژوهش
این پژوهش با چند محدودیت مواجه بود: نخست، دسترسی به مشارکتکنندگان به دلیل انگ اجتماعی مرتبط با مصرف مواد و شرایط ناپایدار زندگی آنان با دشواریهایی همراه بود. همچنین شرایط زندگی این مادران اغلب متغیر و پیشبینیناپذیر بود؛ بهگونهای که گاهی زمان مصاحبهها تغییر میکرد و به زمان دیگری موکول میشد؛ برای نمونه، در برخی پاتوقها درگیری میان افراد حاضر رخ میداد و بهمنظور حفظ امنیت مشارکتکنندگان و پژوهشگران، مصاحبهها به زمان مناسبتری منتقل میشد. همچنین برخی مکانهای مصاحبه مانند منازل یا پاتوقها، شلوغ و پررفتوآمد بود و این امر گاه بر روند مصاحبه تأثیر میگذاشت؛ افزون بر این، باتوجهبه تجربۀ روابط قدرت در زندگی این زنان، ممکن بود برخی از آنان پژوهشگران را نیز بهمثابۀ نمایندگانی از ساختار قدرت اجتماعی تلقی کنند که این امر میتوانست بر نحوۀ بیان تجربهها تأثیر بگذارد؛ دوم آنکه یافتههای این پژوهش به بستر اجتماعی شهر تهران محدود است و تعمیم آن به سایر مناطق نیازمند احتیاط است؛ بااینحال، توصیف عمیق تجربۀ زیستۀ مشارکتکنندگان میتواند درک غنیتری از این پدیده در زمینههای مشابه فراهم آورد.
سپاسگزاری
از تمامی مشارکتکنندگانی که باوجود دشواریهای زندگی، همکاری صمیمانهای در انجام این پژوهش داشتند، صمیمانه سپاسگزاریم. بهویژه از مادرانی که در شرایط دشوار بیخانمانی و مصرف مواد با شجاعت و صداقت، تجربههای زیستۀ خود را در اختیار ما قرار دادند. حضور آنان باوجود همۀ رنجها، یادآور نیروی امید و میل به شنیدهشدن در میان کسانی است که اغلب از عرصۀ گفتوگوهای عمومی حذف شدهاند. قدردان اعتماد و همراهی آنان هستیم که بدون مشارکتشان، تحقق این پژوهش ممکن نبود.
تضاد منافع: نویسندگان این مقاله هیچگونه تضاد منافعی ندارند.
[1] O'Connor
[2] Kuo
[3] Shoaa Kazemi et al.
[4] Bronfenbrenner
[5] Goffman
[6] Bourdieu
[7] Colaizzi
[8] Lincoln and Guba
[9] علیآقا فردی 60ساله و صاحب زمین بود که زمین را به این افراد داده بود. محل زندگی وی یک ساختمان سهطبقه نزدیک زمین بود که افراد بیخانمان مصرفکنندۀ مواد را ازنظر نیازهای اساسی حمایت کرد؛ بهنحویکه افراد لباسهاشون را هم به همسر این فرد میدادند و او در ماشین لباسشویی میشست.
[10]در زمین مدنظر افراد مصرفکننده اعم از زن و مرد، آلونکهای کوچکی ساخته بودند؛ این آلونکها فاقد امکانات اولیه بود و آنها از دسترسی به اساسیترین نیازها مانند آب، برق، سرویس بهداشتی و... محروم بودند. شایان ذکر است در هر آلونک تعدادی زن و مرد با هم همزیستی داشتند.
[11] بعد از گذشت سه سال از پژوهش دریافتیم، مشارکتکننده از همسر جدا شده و در ضمن فرزندش را نیز بر اثر بیماری از دست داده است.
[12] نکته: بعد از سه سال از پژوهش دریافتیم که این مشارکتکننده در وضعیت بیخانمانی و مصرف ناشی از مواد فوت کرده است
[13] پارک مدنظر یکی از پارکهای شناختهشدۀ تهران است که با ورود به آن، نوع خاصی از زندگی حاشیهای قابلمشاهده است. ویژگی مشترک بیشتر افراد حاضر در این فضا، بیخانمانی و مصرف مواد است؛ بااینحال، در درون این فضا نوعی تقسیم نقش و کارکردهای غیررسمی شکل گرفته است. برخی به فروش مواد مشغولاند؛ گروهی ابزار و وسایل مصرف مواد را فراهم میکنند؛ عدهای مواد غذایی میفروشند و برخی نیز در فعالیتهایی مانند قمار یا بازیهای مختلف درگیرند. همچنین گروههای مختلفی از زنان و مردان در این فضا حضور دارند که در قالب شبکههای کوچک با یکدیگر تعامل و اختلاط دارند. این فضا درعین آشفتگی ظاهری واجد نوعی نظم غیررسمی و الگوی تعاملات اجتماعی خاص خود است.
[14] Self-medication
[15] شایان ذکر است که این مورد مطالعه ازسوی یک مؤسسۀ خیریه به پژوهشگران معرفی شده بود. در جریان فرایند پژوهش و به دلیل انجام برخی مصاحبهها در محل زندگی این خانواده و رفتوآمدهای مکرر پژوهشگران، برخی ابعاد زمینهای زندگی آنان نیز آشکار شد؛ ازجمله مشخص شد که دختر نوجوان خانواده با مردی بزرگتر از خود در ارتباط است و تجربۀ رابطۀ جنسی را در سنین نسبتاً کم پشت سر گذاشته است. این مشاهده بهعنوان بخشی از زمینۀ اجتماعی پیچیده و آسیبپذیر زندگی مشارکتکنندگان در نظر گرفته شد.
[16] خانم اشارهشده درحالیکه چادر به سر داشت (زنی ریزنقش) و هیچ کلمهای نمیگفت، گوشۀ پشتبام نشسته بود و گفتوگوی ما را گوش میکرد. منزل مدنظر نیز اتاقکی در پشتبام بود که مصاحبهشونده به اتفاق همسر و فرزندان خردسالش آنجا زندگی میکر. آنها از قسمت های دیگر پشتبام بهعنوان حیاط استفاده میکردند و گوشهای از پشتبام نیز یک ظرفشویی نصب شده بود که شستوشو در آن صورت میگرفت.
[17] Early & GlenMaye
[18] Foucault
[19] Person In Environment